{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندین سال گذشت عمر کمی نیست

چندین سال گذشت ، عمر کمی نیست !
برای تو که دیگر نخواهم نوشت ، برای تو اینبار مینویسم ولی نه از سر شعر و شور .
نمیدانم این چند سال چگونه سپری شد ، برای تویی که هر گاه بر سر مزارت مینشینم دردهایم را نگفته میدانی ...
برای چند دقیقه سیر دیدنت و در آغوش کشیدنت و به اندازه ی تمام ستاره ها که بین دست هایمان فاصله انداخت دلم برایت تنگ شده ...
چه کسی مثل من از دنیا طلبکار است که دنیایم را به حبس کشیده ؟
هیچکس جز خدا نفهمید اندوه بزرگم را ...
انبوه انتظارم !
توهم آمدنت را چه زیبا به رخ شعرهایم میکشم ..!!
به من از صبر و قرار و تحمل چیزی نگویید !
برای او مینویسم که در نبودنش در کنج اتاقم خمیده شدم و بغض هایم در گلویم گیر کرده !
هر هفته در کنار تصویرت که با نگاهی سرد و با لبخندی ساختگی خیره خیره مینگری ! ولی باز به دیدار روی تو میشتابم .
فقط تو میدانی در اوج نبودنت ، به بودنهای عمیقت می اندیشم .
زیبای من
زیبای تمام بودنهای نبود من 
من دلتنگم  
نمیدانم کجایی و اصلا مرا یادت هست ؟
اما من همیشه روی آن نیمکت تنهاییمان با یادت ساعتها را سر میکنم 
دلم عجیب گرفته است 
از رفتنت سالهاست میگذرد
دیدگاه ها (۳۸)

امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریز...

سخت است که دلتنگ شوی، خنده نباشدمهمان تو جز حسرت ناخوانده نب...

روز رفتنت را خوب یادم هست، و من اشک ریختم برای نبودنت ، به...

روی بغض ھای ھمیشگی ام خانه ساختمو پشت بام را پر از نبودنت کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط