دارم به لحظه‌های هراس آدم‌ها فکر می‌کنم. هراسی که وقتی مر

دارم به لحظه‌های هراس آدم‌ها فکر می‌کنم. هراسی که وقتی مرگ دنبالت می‌کند به جانت می‌افتد... می‌خواهد کودکی سوری باشد که اسلحه به رویش بلند شده، یا دست نیمه جان آدمی که به انتظار کمک در هوا تکان می‌خورد و بعد بی‌پاسخ روی زمین رها می‌شود.
خودم را می‌گذارم جای کسی که زیر دست و پا می‌ماند و نفس کم می‌آورد... یک حاجی ساده، که پولش را جمع کرده و لابد سال‌ها انتظار کشیده برای رسیدن، بدرقه‌ی یک عالم آدم پشت سرش بوده و حالا همان آدم‌های منتظر دارند جای پارچه‌ی زیارت قبول، پارچه‌ی تسلیت آویزان در و دیوار می‌کنند.
به آدم‌هایی فکر می‌کنم که به باورشان زنده اند، باورهایی که برایشان عزیز است، همان اندازه‌ای که زندگی را دوست دارند.
بغض دارم از دیشب، حجم این همه کینه دیوانه‌ام کرده. نمی‌دانم چه شده به این‌جا رسیدیم، نمی‌دانم چه‌طور می‌شود عکس‌العمل یک آدم در مقابل از دست رفتن جان یک انسان بی‌گناه شانه بالا انداختن باشد و گفتن این‌که: حقش بود...
حقش بود که چی؟ حقش بود که بمیرد؟ چون به چیزهایی باور داشت که شاید با باور بعضی‌ها فاصله داشته باشد؟ نمی‌فهمم...از دیشب هراس افتاده به جانم، هراس از زندگی کردن میان آدم‌هایی که مرگ هزار نفر برایشان تراژدی انسانی نیست، که برایش جوک می‌سازند و شانه بالا می‌اندازند.
هراس دارم، انگار که مرگ افتاده باشد به جان من... چه فرقی می‌کند زندگی کردن در دنیای دیوانه‌ی دیوانه با مردن؟
دیدگاه ها (۲)

رها🦋 زن ها عجیب اندگاهی تمام وجودشان از شدت درد به زانو افتا...

عاح....نمی‌دانم....خیلی‌ چیز ها هست که نمی دانم...انتظار هم ...

گاهی در زندگی، بعضی آدم‌ها فقط «می‌آیند» اما بعضی‌ها «می‌مان...

عاشقانه های شبنم

یک روز، میان تمام چیزهایی که از دست داده‌ای،به عقب نگاه می‌ک...

و این بخشی از چهره‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیا بود که دخترک را این‌گو...

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، ن...

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چی...

آمده‌ام به پابوس آقایی که پناه دل‌های بی‌قرار است… 🥹🤍 میان ا...

عشق عینهو جنگ میمونه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط