فیک کوک پارت =۵
فیک کوک پارت =۵
ویو خودم (😁)
لنا خیلی خوشحال بود چون این اولین باری بود که ا.ت بدون هیچ شرط و حدیثی خواسته اش رو قبول کرده بود
پرش زمان به = صبح
ویو ا.ت
با نور خورشیدی که روی صورتم میخورد از خواب نازم بیدار شدم و دیدم پیش لنادخوابیدم اول تعجب کردم ولی بعد یادم افتاد که توی خونه ی لنا خوابیده بودم بعد با دست لنا رو تکون دادم و آروم صداش میزدم بعد بیدار شد و گفت ساعت چنده ( با چشم های بسته و خمار )
بهش از الکی گفتم ۲ بعد از ظهر شده در صورتی که ۷ صبح بود
لنا مثل برق گرفته ها بیدار شد و گوشیش رو گرفت با دید ساعت بهم نگاه کرد ولی میدونستم این نگاه ها عادی نیست که یهو یه بالشت دو برداشت و به سمتم پرت کرد منم بالشت دیگه رو پرت کردم که خورد به صورتش و یه داد بلندی کشید
من با دستم دهنش رو گرفتم و گفتم
+ باید زود تر پاشیم تا دیرم نشه
× با شه بابا خانوم عجول
+ ولی من باید یه دوش بگیرم
× عهه این که بد شد دوش اتاق من خرابه
+ اوفففف لنا من که نمیتونم اینجوری برم شرکت
× باشه بابا نگران نباش توی اتاق کوک برو حموم احتمالا اون رفته
+ اوففففففف لناااا واقعا همچینوچیزی نمیتونی ازم بخوایی
× دختر ، یجوری میگی انگار گفتم برو توی اتاق کوک بخواب
+یااااا لنا باشه بابات بیشتر ازین چرت نگی میدم تو هم یه لباس واسم جور میکنی؟
× اوکی عشقم یه لباس خوب در نظر دارم
ویو ا.ت
بعدش از لنا تشکر کردم و رفتم به سمت اتاق کوک در رد قفل نکردم چون لنا برام لباس میخواست بیاره
لباس هام رو د آوردن و وارد حموم شدم هنوز چیزی نگذشته بود که در اتاق باز شد حدس میزدم لنا باشه واسه همین کاری نکردم که یهو با شتاب در باز شد با دید شخص مقابلم یه جیغ بلند کشیدم و....
و ...
وووووو.....
بیا پایین تر....
ادامه دارد 🤣🤣
اینقدر حرص نخور زود میذارم پرت بعدی رو 😁😊😈
ویو خودم (😁)
لنا خیلی خوشحال بود چون این اولین باری بود که ا.ت بدون هیچ شرط و حدیثی خواسته اش رو قبول کرده بود
پرش زمان به = صبح
ویو ا.ت
با نور خورشیدی که روی صورتم میخورد از خواب نازم بیدار شدم و دیدم پیش لنادخوابیدم اول تعجب کردم ولی بعد یادم افتاد که توی خونه ی لنا خوابیده بودم بعد با دست لنا رو تکون دادم و آروم صداش میزدم بعد بیدار شد و گفت ساعت چنده ( با چشم های بسته و خمار )
بهش از الکی گفتم ۲ بعد از ظهر شده در صورتی که ۷ صبح بود
لنا مثل برق گرفته ها بیدار شد و گوشیش رو گرفت با دید ساعت بهم نگاه کرد ولی میدونستم این نگاه ها عادی نیست که یهو یه بالشت دو برداشت و به سمتم پرت کرد منم بالشت دیگه رو پرت کردم که خورد به صورتش و یه داد بلندی کشید
من با دستم دهنش رو گرفتم و گفتم
+ باید زود تر پاشیم تا دیرم نشه
× با شه بابا خانوم عجول
+ ولی من باید یه دوش بگیرم
× عهه این که بد شد دوش اتاق من خرابه
+ اوفففف لنا من که نمیتونم اینجوری برم شرکت
× باشه بابا نگران نباش توی اتاق کوک برو حموم احتمالا اون رفته
+ اوففففففف لناااا واقعا همچینوچیزی نمیتونی ازم بخوایی
× دختر ، یجوری میگی انگار گفتم برو توی اتاق کوک بخواب
+یااااا لنا باشه بابات بیشتر ازین چرت نگی میدم تو هم یه لباس واسم جور میکنی؟
× اوکی عشقم یه لباس خوب در نظر دارم
ویو ا.ت
بعدش از لنا تشکر کردم و رفتم به سمت اتاق کوک در رد قفل نکردم چون لنا برام لباس میخواست بیاره
لباس هام رو د آوردن و وارد حموم شدم هنوز چیزی نگذشته بود که در اتاق باز شد حدس میزدم لنا باشه واسه همین کاری نکردم که یهو با شتاب در باز شد با دید شخص مقابلم یه جیغ بلند کشیدم و....
و ...
وووووو.....
بیا پایین تر....
ادامه دارد 🤣🤣
اینقدر حرص نخور زود میذارم پرت بعدی رو 😁😊😈
- ۳۹۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط