آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت 98
با حس سردردی چشمامو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و جیمین رو به روم روی صندلی نشسته بود، با فکر کردن به اینکه چرا بی هوش بودم یاد اتفاقات افتادم...
من نمیتونستم مادر بشم یا احتمالش خیلی کمه...
جیمین که متوجه چشم باز کردنم شد دستمو گرفت و نوازش کرد
بغضمو قورت دادم و لبخند ضعیفی زدم
+"خوبم... جونگکوک؟ اون خوبه؟."
سرشو نزدیک سرم کرد و بوسه ای روی موهام زد
-"خوبه نگران نباش... میخوای بمونم یا تنهات بزارم؟"
نفسی ارزون کشیدم
+"میشه بمونی؟"
-"میمونم البته که میمونم"
کمی گردنمو کج کردم و گفتم:
+"لنا حالش خوبه؟ ندیدمش این چند روز."
گونمو آروم کشید
-"اینو باید از تهیونگ بپرسی نه من بچه"
+"تهیونگ کجاست اخه؟"
-"پیش جونگکوکه... آقاتون امر کردن بنده کنار شما باشم و به تهیونگ حالتون رو اطلاع بدم."
ناخداگاه خنده ای آروم کردم
+"داداش خیلی بی نمکی"
با شوک بهم نگاه کرد و خودمم از کلمه ای که استفاده کردم شوکه شدم:
-"توی وروجک یکم قبل بهم گفتی داداش؟!"
+"نباید میگفتم؟"
-"اتفاقا باید میگفتی"
سری تکون دادم که در اتاق بیمارستان باز شد...
و ویلچر وارد اتاق شد که روش لنا نشسته بود و باباجون ویلچر رو حرکت میداد
به سمت تخت اومد و آروم روی تخت نشستم
-"نیلسو... هق."
با هق هق ارومی که زد و اسمم رو گفتن منم بغضم شکست:
+"لنا... هق."
کمی نزدیک تر رفتم و آروم توی بغلم گرفتمش...
+"مامان شدنت مبارک لنی... درد نداری هق."
-"من خوبم... ببینمت تو خوبی؟"
+"خوبم"
دروغ گفتم...
اینقدری حالم بد بود که حاضر بودم همین لحظه بمیرم...
-"نیلسو؟خوبی؟مطمئنی؟"
وقتی برای بار دوم پرسید هق هقام بلندتر شد:
+"نه خوب نیستم... دارم دیوونه میشم... حس میکنم همچی یه کابوسه...
اما چرا این کابوس لعنتی تموم نمیشه؟... جلوی چشمام داشتم جونگکوک رو از دست میدادم لنا"
منو بازم به اغوش کشید...
شرط:۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 98
با حس سردردی چشمامو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و جیمین رو به روم روی صندلی نشسته بود، با فکر کردن به اینکه چرا بی هوش بودم یاد اتفاقات افتادم...
من نمیتونستم مادر بشم یا احتمالش خیلی کمه...
جیمین که متوجه چشم باز کردنم شد دستمو گرفت و نوازش کرد
بغضمو قورت دادم و لبخند ضعیفی زدم
+"خوبم... جونگکوک؟ اون خوبه؟."
سرشو نزدیک سرم کرد و بوسه ای روی موهام زد
-"خوبه نگران نباش... میخوای بمونم یا تنهات بزارم؟"
نفسی ارزون کشیدم
+"میشه بمونی؟"
-"میمونم البته که میمونم"
کمی گردنمو کج کردم و گفتم:
+"لنا حالش خوبه؟ ندیدمش این چند روز."
گونمو آروم کشید
-"اینو باید از تهیونگ بپرسی نه من بچه"
+"تهیونگ کجاست اخه؟"
-"پیش جونگکوکه... آقاتون امر کردن بنده کنار شما باشم و به تهیونگ حالتون رو اطلاع بدم."
ناخداگاه خنده ای آروم کردم
+"داداش خیلی بی نمکی"
با شوک بهم نگاه کرد و خودمم از کلمه ای که استفاده کردم شوکه شدم:
-"توی وروجک یکم قبل بهم گفتی داداش؟!"
+"نباید میگفتم؟"
-"اتفاقا باید میگفتی"
سری تکون دادم که در اتاق بیمارستان باز شد...
و ویلچر وارد اتاق شد که روش لنا نشسته بود و باباجون ویلچر رو حرکت میداد
به سمت تخت اومد و آروم روی تخت نشستم
-"نیلسو... هق."
با هق هق ارومی که زد و اسمم رو گفتن منم بغضم شکست:
+"لنا... هق."
کمی نزدیک تر رفتم و آروم توی بغلم گرفتمش...
+"مامان شدنت مبارک لنی... درد نداری هق."
-"من خوبم... ببینمت تو خوبی؟"
+"خوبم"
دروغ گفتم...
اینقدری حالم بد بود که حاضر بودم همین لحظه بمیرم...
-"نیلسو؟خوبی؟مطمئنی؟"
وقتی برای بار دوم پرسید هق هقام بلندتر شد:
+"نه خوب نیستم... دارم دیوونه میشم... حس میکنم همچی یه کابوسه...
اما چرا این کابوس لعنتی تموم نمیشه؟... جلوی چشمام داشتم جونگکوک رو از دست میدادم لنا"
منو بازم به اغوش کشید...
شرط:۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۹.۸k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط