اسم آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم =آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۵۹
(ویو نیلسو)= آخرین چیزی که حس کردم دردی شدید در ناحیه ی شونه ام بود و بعد لمس داغ دست های جونگ کوک و داد و بی داد هاش....
................
چشمامم رو آروم باز کردم و بوی ژل و بیمارستان به مشامم رسید و متوجه بودنم داخل بیمارستان شدم،سرم رو چرخوندم تا اطرافم رو ببینم.لنا روی صندلی همراه نشسته بودو به من نگاه میکرد،تمامی اتفاقات مثل فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش گذاشته شدن.کمی تکون خوردم که با دردی که شونم داشت نا.ل.ه ای کردم و آروم اشک ریختم.لنا سریع بلند شد و دستشو روی صورتم کشید:
_"نیلسو....هق...خوبی دورت بگردم؟."
من میمیرم برای مهربونیه این دختر،بگم فرشته ست هم کم گفتم.
کمی تکون خوردم و باز نالی.دم:
+"آخ.......خوبم لنا.....تو خوبی؟."
_"خوبم......چرا امدی میدونی که اگر نمی امدی هیچی نمیشد نه سر تو بلایی میومد نه من."
+"چیکارت کردن مگه؟."
ترسیدم که نکنه کاریش کرده باشن یا بهش آسیبی زده باشن.
_"هیچی نترس دختر........ولی فک کنم دعوای بدی بین تو و جونگ کوک اتفاق بیوفته."
حتی به اینکه چقد آخرین بار با خشم بهم نگاه کرد برام اهمیت نداشت من برای نجات لنا رفتم نه چیز دیگه ای.
+"هر کاری میخواد بکنه،آدم که نکشتم.....مثل اون ، فقط برای نجات تو آمدم."
باشه ای گفت که در اتاق باز شد و اول تهیونگ و بعد جونگ کوک با اخمیغلیظ وارد شد و با در تکیه داد.
تهیونگ به سمتم امد و دستش رو روی سرم گذاشت،نخواستم اون محبتو.....نمیخوام محبتی رو از کسی که قاتله خودمو با ناله از زیر دستاش کنار کشیدم:
+"لطفا....دست بهم نزن."
ماتش برد تا اینکه لنا دستشو روی بازوش گذاشت و تهیونگ عقب رفت،دلم ضعف رفت برای مصومیت نگاهش ولی نتونستم با واقعیت کنار بیام بغض توی چشمای قهوه ای خمارشو میتونستم ببینم،که آروم لب زد:
_"باشه......لنا بریم؟یا میمونی؟."
لنا دست تهیونگ رو گرفت و سری بهم تکون داد:
_"بریم باید استراحت کنم.....[رو به جونگ کوک کرد] زیاده وری نکن،مواظبش باش داداش."
تهیونگ خداحافظی زیر زبونی کرد و از اتاق خارج شدن،جونگ کوک نفسی عمیق کشید و نزدیک امد،روی صندلی نشست و گلوش رو صاف کرد:
_"یکم دیگه مرخصی.......رفتیم خونه باهم صحبت میکنیم، اینرفتار کودکانت رو هم کنار بزار تهیونگ برادرته."
خنده ای کردم،و لعنتی زیر لب بارش کردم:
+"من صحبتی باهات ندارم....اقای جئون."
هوفی کشید و دستشو توی موهاش فشرد نفس های تندی کشید که اعصبانیت کوفتیشو کنترل کنه.
_"ولی من دارم...کاری نکن کنترلمو از دست بدم نیلسو."
حتی یک زره به فکر درد شونم نبود.
کمی بعد از اتاق بیرون رفت و پرستار بعد از کار های لازم گفت میتونیاز اتاق خارج شی آروم بلند شدم و خارج شدم جونگ دم در ایستاده بود و تا منو دید صاف ایستاد ، مچ دست سالمم رو محکم گرفت طوری که صدای شکستن استخون دستم رو حس کردم.دنبالش تا دم ماشین کشونده شدم در ماشین باز کرد و من نشستم،با محکم ترین حالت ممکن در رو بست.
مطمئن بودم باز قراره داد و هوار بکشه و حالا زمانش بود حرفمو بزنم.......
به خونه رسیدم و پیاده شدم....
قدم زیادی بر نداشته بودم و وارد خونه شدم شونم سوزش عجیبی میداد و کمی بغضم گرفته بود کفشم رو در آوردم و روی کیفم روی مبل پرت کردم که جونگ کوک داد و بیداد کردن رو شروع کرد......
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۵۹
(ویو نیلسو)= آخرین چیزی که حس کردم دردی شدید در ناحیه ی شونه ام بود و بعد لمس داغ دست های جونگ کوک و داد و بی داد هاش....
................
چشمامم رو آروم باز کردم و بوی ژل و بیمارستان به مشامم رسید و متوجه بودنم داخل بیمارستان شدم،سرم رو چرخوندم تا اطرافم رو ببینم.لنا روی صندلی همراه نشسته بودو به من نگاه میکرد،تمامی اتفاقات مثل فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش گذاشته شدن.کمی تکون خوردم که با دردی که شونم داشت نا.ل.ه ای کردم و آروم اشک ریختم.لنا سریع بلند شد و دستشو روی صورتم کشید:
_"نیلسو....هق...خوبی دورت بگردم؟."
من میمیرم برای مهربونیه این دختر،بگم فرشته ست هم کم گفتم.
کمی تکون خوردم و باز نالی.دم:
+"آخ.......خوبم لنا.....تو خوبی؟."
_"خوبم......چرا امدی میدونی که اگر نمی امدی هیچی نمیشد نه سر تو بلایی میومد نه من."
+"چیکارت کردن مگه؟."
ترسیدم که نکنه کاریش کرده باشن یا بهش آسیبی زده باشن.
_"هیچی نترس دختر........ولی فک کنم دعوای بدی بین تو و جونگ کوک اتفاق بیوفته."
حتی به اینکه چقد آخرین بار با خشم بهم نگاه کرد برام اهمیت نداشت من برای نجات لنا رفتم نه چیز دیگه ای.
+"هر کاری میخواد بکنه،آدم که نکشتم.....مثل اون ، فقط برای نجات تو آمدم."
باشه ای گفت که در اتاق باز شد و اول تهیونگ و بعد جونگ کوک با اخمیغلیظ وارد شد و با در تکیه داد.
تهیونگ به سمتم امد و دستش رو روی سرم گذاشت،نخواستم اون محبتو.....نمیخوام محبتی رو از کسی که قاتله خودمو با ناله از زیر دستاش کنار کشیدم:
+"لطفا....دست بهم نزن."
ماتش برد تا اینکه لنا دستشو روی بازوش گذاشت و تهیونگ عقب رفت،دلم ضعف رفت برای مصومیت نگاهش ولی نتونستم با واقعیت کنار بیام بغض توی چشمای قهوه ای خمارشو میتونستم ببینم،که آروم لب زد:
_"باشه......لنا بریم؟یا میمونی؟."
لنا دست تهیونگ رو گرفت و سری بهم تکون داد:
_"بریم باید استراحت کنم.....[رو به جونگ کوک کرد] زیاده وری نکن،مواظبش باش داداش."
تهیونگ خداحافظی زیر زبونی کرد و از اتاق خارج شدن،جونگ کوک نفسی عمیق کشید و نزدیک امد،روی صندلی نشست و گلوش رو صاف کرد:
_"یکم دیگه مرخصی.......رفتیم خونه باهم صحبت میکنیم، اینرفتار کودکانت رو هم کنار بزار تهیونگ برادرته."
خنده ای کردم،و لعنتی زیر لب بارش کردم:
+"من صحبتی باهات ندارم....اقای جئون."
هوفی کشید و دستشو توی موهاش فشرد نفس های تندی کشید که اعصبانیت کوفتیشو کنترل کنه.
_"ولی من دارم...کاری نکن کنترلمو از دست بدم نیلسو."
حتی یک زره به فکر درد شونم نبود.
کمی بعد از اتاق بیرون رفت و پرستار بعد از کار های لازم گفت میتونیاز اتاق خارج شی آروم بلند شدم و خارج شدم جونگ دم در ایستاده بود و تا منو دید صاف ایستاد ، مچ دست سالمم رو محکم گرفت طوری که صدای شکستن استخون دستم رو حس کردم.دنبالش تا دم ماشین کشونده شدم در ماشین باز کرد و من نشستم،با محکم ترین حالت ممکن در رو بست.
مطمئن بودم باز قراره داد و هوار بکشه و حالا زمانش بود حرفمو بزنم.......
به خونه رسیدم و پیاده شدم....
قدم زیادی بر نداشته بودم و وارد خونه شدم شونم سوزش عجیبی میداد و کمی بغضم گرفته بود کفشم رو در آوردم و روی کیفم روی مبل پرت کردم که جونگ کوک داد و بیداد کردن رو شروع کرد......
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۱.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط