{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاضرم جان بدهم تا که تو درمان بشوی

حاضرم جان بدهم تا که تو درمان بشوی
حال و آشفتگی ام را سر و سامان بشوی

می شوم خاک قدومت که پر از گُل بشوم
من زمین می شوم و تا که تو باران بشوی

در دل شعر منی وصف تو شد قافیه ام
می نویسم ز تو تا شهرهٔ یاران بشوی

غنچهٔ دل شده پژمرده ز بیداد خزان
کاش از ره برسی فصل بهاران بشوی

خوب دانم که تو ماهی و چو عاشق گردی
خال تک در ورق جمله نگاران بشوی

یا زلیخا بشو یا پاسخ این جمله بده
گر که یوسف بشوم باز تو کنعان بشوی ؟

آسمان دل من صاف و زلال است ای کاش
در سماوات دلم زهره و کیوان بشوی

همچو دُری و تو را قدر و بها بسیار است
خالقت خواسته تا لولؤ و مرجان بشوی

خلقتت کرده خدا از سر فرصت تا تو
صاحب طرهٔ گیسوی پریشان بشوی

آرزویم شده اینکه برسی راحت جان
به دلم همچو گلی ساکن بُستان بشوی
دیدگاه ها (۳)

سوختم این سوختن ،را هم نگارم دید و رفتباختم در عشق و بر، این...

‌ با تو هستم عشق شور انگیز، گریانم مکناز شروع عاشقی ؛ زار و ...

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارم...به من آهسته می گوی...

ساقیا امشب ز درد عشق حالی دیگرمنغمه ای دیگر بگو من در نوایی ...

مرا این حکایت  ز سودای توست ..خماری و ، مستی ، ز صهبای توست ...

نمیتوانم بتو تکیه کنم نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط