پارت 21 برایه من وتو این اخرش نیست
#پارت 21 #برایه من وتو این اخرش نیست
اشکاش باعث شد زخمایه گردنش بسوزن اخی گفت دستشو با احتیاط رو گردنش کشید وبازم باعث سوزش شد اتفاقایه دیشب جلویه چشماش رژه میرفتن باعث میشد گریش بلندتر بشه.... نفهمید چقددر داشت گریه میکرد که صدایه در اومد سریع دستشو رو دهنش گذاشت تا
هق هقاشو خفه کنه قدم ها نزدیک شدن ترسید فکر کرد ممکنه همون خون اشام باشه
-قربان...بهتره بلند شین تا حمام کنید ارباب چند لحضه پیش عمارتو ترک کردن به من گفتن تابهتون بگم که چه وظایفی دارین.
بک اروم چرخید وبا چشمایه سرخ به اون نگاه کرد همون خدمتکاری بود که اول دیده بودتش...خدمتکار با دیدن بک سرشو پایین انداخت...
وضع بک خیلی بد بود دیشب میتونست از تو اشپز خونه صدایه گریه ها وفریاد هاشو بشنوه خیلی دردناک بودن...
خودشم یه خون اشام بود میتونست صدایه گریه هایه امروزشو بشنوه...
دوباره سرشو بلند کرد
-کمکتون میکنم از جاتون بلند شین.
به سمت بک رفت...
بکهیون طبق غریزش به عقب رفت با اینکه درد داشت...
خدمتکار با دیدن این حرکت اهی کشید
-ببینین قربان من نمیخوام بهتون اسیب بزنم فقط کمکتون میکنم که بهتر بشین،خواهش میکنم اروم باشین...قصد من فقط کمک به شماست.
دوباره به سمت بک رفت...
بک معذب تو خودش جمع شد...
مرد دستاشو دوره بدن نحیف بک حلقه کرد...اروم بلندش کرد...
بک با خجالت سرشو پایین انداخت...
خدمتکار باملافه پشوندش که بک معذب نشه از اتاق خارج شدن...
اروم پله هارو طی کردن وارد اتاقی شدن که به بک داده بودن...
وارد حموم شدن بکهیونو رو سکویی گذاشت وبه صورت بک نگاه کرد که چطور صورتش از درد جمع شد...
دمایه ابو تنظیم کرد بک وارد وان شد...
اهی کشید سرشو به دیواره وان تکیه داد...خدمتکار سرشو چرخوند تا بکو نبینه
ادامه دارد.....
چطور بود تا این جا؟
اشکاش باعث شد زخمایه گردنش بسوزن اخی گفت دستشو با احتیاط رو گردنش کشید وبازم باعث سوزش شد اتفاقایه دیشب جلویه چشماش رژه میرفتن باعث میشد گریش بلندتر بشه.... نفهمید چقددر داشت گریه میکرد که صدایه در اومد سریع دستشو رو دهنش گذاشت تا
هق هقاشو خفه کنه قدم ها نزدیک شدن ترسید فکر کرد ممکنه همون خون اشام باشه
-قربان...بهتره بلند شین تا حمام کنید ارباب چند لحضه پیش عمارتو ترک کردن به من گفتن تابهتون بگم که چه وظایفی دارین.
بک اروم چرخید وبا چشمایه سرخ به اون نگاه کرد همون خدمتکاری بود که اول دیده بودتش...خدمتکار با دیدن بک سرشو پایین انداخت...
وضع بک خیلی بد بود دیشب میتونست از تو اشپز خونه صدایه گریه ها وفریاد هاشو بشنوه خیلی دردناک بودن...
خودشم یه خون اشام بود میتونست صدایه گریه هایه امروزشو بشنوه...
دوباره سرشو بلند کرد
-کمکتون میکنم از جاتون بلند شین.
به سمت بک رفت...
بکهیون طبق غریزش به عقب رفت با اینکه درد داشت...
خدمتکار با دیدن این حرکت اهی کشید
-ببینین قربان من نمیخوام بهتون اسیب بزنم فقط کمکتون میکنم که بهتر بشین،خواهش میکنم اروم باشین...قصد من فقط کمک به شماست.
دوباره به سمت بک رفت...
بک معذب تو خودش جمع شد...
مرد دستاشو دوره بدن نحیف بک حلقه کرد...اروم بلندش کرد...
بک با خجالت سرشو پایین انداخت...
خدمتکار باملافه پشوندش که بک معذب نشه از اتاق خارج شدن...
اروم پله هارو طی کردن وارد اتاقی شدن که به بک داده بودن...
وارد حموم شدن بکهیونو رو سکویی گذاشت وبه صورت بک نگاه کرد که چطور صورتش از درد جمع شد...
دمایه ابو تنظیم کرد بک وارد وان شد...
اهی کشید سرشو به دیواره وان تکیه داد...خدمتکار سرشو چرخوند تا بکو نبینه
ادامه دارد.....
چطور بود تا این جا؟
۳۱.۰k
۲۶ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.