ابلیس
part 50
دو سال بعد*
بارون بی رحمانه به زمین برخورد میکرد و موهای دو پسر رو خیس میکرد...
روی زمین افتاده بود و لبخند تلخی بر لبانش نشسته بود و به عشقش...تنها آدم زندگیش نگاه کرد...قرار بود ترکش کند اما دست خودش نبود اون میخواست پیشش بمونه اما مجبور بود ترکش کنه.
فئودور داد زد
" بس کن...خ...خواهش میکنم...لطفا تمومش کن دازای! "
دازای حتی به التماس و گریه های فئودور نگاهی نکرد و اهمیتی نداد و اسلحه سردش رو روی سر نیکولای گذاشت
_ تاوان کاراتو با این بچه پس میدی
خون روی صورتش پاچید و فئودور بلاخره از دست آدمای دازای خلاص شد و سمت جسم بی جونش رفت و تو آغوشش گرفت و سرشو رو سینه اش گذاشت...نمیزد!
" نه نه نه...چرا...چرا نیکولای؟ "
بارون باعث میشد خون رو صورتش شسته بشه و با نگاه سرخش به جسد نگاه میکرد
_ برمیگردیم
چویا بی صدا و با چشمایی غمگین از دور به فئودور که بی پناه برای کسی که از دست داده بود اشک میریخت داد و سرشو پایین انداخت و بغضش رو قورت داد
+ فئودور...من متاسفم
دازای نگاه بدی به فئودور انداخت و گفت
_ خیلی خار و خفیف شدی داستایوفسکی...شاید این اتفاق باعث بشه خودتو جمع جور کنی
نگاهشو به جلو داد و بی حس و سرد گفت
_ چویا برمیگردیم
چویا اطاعت کرد و نگاهش رو از فئودور که چطور تن بی جون و بی دفاع نیکولای رو در آغوش گرفته بود و براش اشک میریخت گرفت و به دنبال دازای رفت و گفت
+ من همراهت نمیام
_ هر غلطی میکنی بکن ولی جواب رئیس رو خودت میدی
+ دازای من باید پیش دوستم بمونم
دازای بی توجه سوار ماشین شد و اون مکان رو ترک کرد و چویا سمت فئودور رفت و ازش خواست بلند شه
" نه...ولش نمیکنم "
+ فئودور...اون دیگه مرده...لطفا بلند شو به یکی میگم بیاد و ببرتش سردخونه
فئودور برای بار آخر به صورت رنگ پرده اش نگاه کرد و جای گلوله رو سرش رو لمس کرد
" چرا اینکارو کرد "
+ تو به ما خیانت کردی...رئیس دستور قتل نیکولای رو داد
" چویا من باید چیکار کنم الان؟ "
چویا لبخندی بهش زد و کت سیاهشو رو دوش فئودور انداخت
+ بهتره اول برگردیم خونه
فئودور رو در صندلی شاگرد نشاند و خودش هم در جایگاه راننده نشست و حرکت کردو نگاه سنگین و خسته و همینطور پریشون فئودور برای آخرین بار به نیکلای افتاد و قطره اشک دیگه ای از گونه اش سر خورد.
.........................
وارد خونه نقلی و کوچیک فئودور شد و اونو روی مبل نشوند
+ میرم برات لباس بیارم...صبر کن
وارد اتاق فئودور شد و بعد از چند دقیقه با دست پر برگشت و لباسا رو روی مبل انداخت
+ اینا رو تنت کن...یه چی گرم واست درست میکنم...هوا واقعا سرده
فئودور کت چویا رو کنار زد و لباس هاشو همونجا عوض کرد و رو مبل دراز کشید و به یک نقطه خیره بود و گاهی اشک میریخت تا جایی که خوابش برد و وارد دنیای تاریک خودش شد.
چویا پتویی روش انداخت و موهای مشکی بلندش رو نوازش کرد
+ کاش میتونستم جلوشو بگیرم...منو ببخش که انقدر ناتوانم که نتونستم بهت کمک کنم رفیق
غذایی که آماده کرده بود رو تو بشقاب ریخت و جلوی فئودور گذاشت و آروم تکونش داد
+ فئودور...بیدار شو...باید غذاتو بخوری نمیزارم گشنه بخوابی
فئودور رو مبل نشست و دستی به چشمای خیسش کشید و سرشو اطراف چرخوند
" نیکولای کجاست؟ "
چویا سرشو انداخت پایین و لبشو گاز گرفت که با تک خنده تلخی از طرف فئودور رو به رو شد
" باورم نمیشه...یادم رفته بود اون بین ما نیست...دیگه نیست و همش تقصیر منه حتی دازای هم مقصر نیست نه دازای و نه ریو این منم که مقصرم "
چویا قاشق رو پر کرد و سمتش گرفت
+ یکم غذا بخور
" اشتها ندارم "
+ لطفا
" چویا از اینجا برو...تنهام بزار میخوام تنها باشم خودمو خودم...خواسته ی زیادیه؟ "
چویا درکش میکرد برای همین قاشق رو درون بشقاب گذاشت و بلند شد و کتش رو برداشت
+ هر وقت کاری داشتی بهم زنگ بزن مطمئن باش سریع خودمو میرسونم
فئودور لبخند بی جونی زد و با نگاهش تشکرد کرد و چویا بی هیچ حرفی از خونه خارج شد و تا مافیا رو پیاده طی کرد...بارون بند اومده بود و تموم خیابون ها خیس بودن و نسیم سردی میوزید که باعث شد چویا به خودش بلرزه.
بعد مدت طاقت فرسایی به مافیا رسید و کتش رو روی تخت انداخت که دازای رو دید که آروم رو کاناپه خوابیده...لبخندی زد و سمتش رفت و دستشو لای موهاش برد و آروم لب هاشو بوسید
+ دازای
دازای آروم چشماشو باز کرد و قهویی براقش رو در مرز دید گذاشت
_ برگشتی؟
چویا با لبخند سری تکون داد و سرشو به آغوش کشید و دازای بدون هیچ واکنشی منتظر شد تا ولش کنه
+ حالت خوبه؟
_ هوم...خوبم!
____________________________________________________________
ادامه دارد...
دو سال بعد*
بارون بی رحمانه به زمین برخورد میکرد و موهای دو پسر رو خیس میکرد...
روی زمین افتاده بود و لبخند تلخی بر لبانش نشسته بود و به عشقش...تنها آدم زندگیش نگاه کرد...قرار بود ترکش کند اما دست خودش نبود اون میخواست پیشش بمونه اما مجبور بود ترکش کنه.
فئودور داد زد
" بس کن...خ...خواهش میکنم...لطفا تمومش کن دازای! "
دازای حتی به التماس و گریه های فئودور نگاهی نکرد و اهمیتی نداد و اسلحه سردش رو روی سر نیکولای گذاشت
_ تاوان کاراتو با این بچه پس میدی
خون روی صورتش پاچید و فئودور بلاخره از دست آدمای دازای خلاص شد و سمت جسم بی جونش رفت و تو آغوشش گرفت و سرشو رو سینه اش گذاشت...نمیزد!
" نه نه نه...چرا...چرا نیکولای؟ "
بارون باعث میشد خون رو صورتش شسته بشه و با نگاه سرخش به جسد نگاه میکرد
_ برمیگردیم
چویا بی صدا و با چشمایی غمگین از دور به فئودور که بی پناه برای کسی که از دست داده بود اشک میریخت داد و سرشو پایین انداخت و بغضش رو قورت داد
+ فئودور...من متاسفم
دازای نگاه بدی به فئودور انداخت و گفت
_ خیلی خار و خفیف شدی داستایوفسکی...شاید این اتفاق باعث بشه خودتو جمع جور کنی
نگاهشو به جلو داد و بی حس و سرد گفت
_ چویا برمیگردیم
چویا اطاعت کرد و نگاهش رو از فئودور که چطور تن بی جون و بی دفاع نیکولای رو در آغوش گرفته بود و براش اشک میریخت گرفت و به دنبال دازای رفت و گفت
+ من همراهت نمیام
_ هر غلطی میکنی بکن ولی جواب رئیس رو خودت میدی
+ دازای من باید پیش دوستم بمونم
دازای بی توجه سوار ماشین شد و اون مکان رو ترک کرد و چویا سمت فئودور رفت و ازش خواست بلند شه
" نه...ولش نمیکنم "
+ فئودور...اون دیگه مرده...لطفا بلند شو به یکی میگم بیاد و ببرتش سردخونه
فئودور برای بار آخر به صورت رنگ پرده اش نگاه کرد و جای گلوله رو سرش رو لمس کرد
" چرا اینکارو کرد "
+ تو به ما خیانت کردی...رئیس دستور قتل نیکولای رو داد
" چویا من باید چیکار کنم الان؟ "
چویا لبخندی بهش زد و کت سیاهشو رو دوش فئودور انداخت
+ بهتره اول برگردیم خونه
فئودور رو در صندلی شاگرد نشاند و خودش هم در جایگاه راننده نشست و حرکت کردو نگاه سنگین و خسته و همینطور پریشون فئودور برای آخرین بار به نیکلای افتاد و قطره اشک دیگه ای از گونه اش سر خورد.
.........................
وارد خونه نقلی و کوچیک فئودور شد و اونو روی مبل نشوند
+ میرم برات لباس بیارم...صبر کن
وارد اتاق فئودور شد و بعد از چند دقیقه با دست پر برگشت و لباسا رو روی مبل انداخت
+ اینا رو تنت کن...یه چی گرم واست درست میکنم...هوا واقعا سرده
فئودور کت چویا رو کنار زد و لباس هاشو همونجا عوض کرد و رو مبل دراز کشید و به یک نقطه خیره بود و گاهی اشک میریخت تا جایی که خوابش برد و وارد دنیای تاریک خودش شد.
چویا پتویی روش انداخت و موهای مشکی بلندش رو نوازش کرد
+ کاش میتونستم جلوشو بگیرم...منو ببخش که انقدر ناتوانم که نتونستم بهت کمک کنم رفیق
غذایی که آماده کرده بود رو تو بشقاب ریخت و جلوی فئودور گذاشت و آروم تکونش داد
+ فئودور...بیدار شو...باید غذاتو بخوری نمیزارم گشنه بخوابی
فئودور رو مبل نشست و دستی به چشمای خیسش کشید و سرشو اطراف چرخوند
" نیکولای کجاست؟ "
چویا سرشو انداخت پایین و لبشو گاز گرفت که با تک خنده تلخی از طرف فئودور رو به رو شد
" باورم نمیشه...یادم رفته بود اون بین ما نیست...دیگه نیست و همش تقصیر منه حتی دازای هم مقصر نیست نه دازای و نه ریو این منم که مقصرم "
چویا قاشق رو پر کرد و سمتش گرفت
+ یکم غذا بخور
" اشتها ندارم "
+ لطفا
" چویا از اینجا برو...تنهام بزار میخوام تنها باشم خودمو خودم...خواسته ی زیادیه؟ "
چویا درکش میکرد برای همین قاشق رو درون بشقاب گذاشت و بلند شد و کتش رو برداشت
+ هر وقت کاری داشتی بهم زنگ بزن مطمئن باش سریع خودمو میرسونم
فئودور لبخند بی جونی زد و با نگاهش تشکرد کرد و چویا بی هیچ حرفی از خونه خارج شد و تا مافیا رو پیاده طی کرد...بارون بند اومده بود و تموم خیابون ها خیس بودن و نسیم سردی میوزید که باعث شد چویا به خودش بلرزه.
بعد مدت طاقت فرسایی به مافیا رسید و کتش رو روی تخت انداخت که دازای رو دید که آروم رو کاناپه خوابیده...لبخندی زد و سمتش رفت و دستشو لای موهاش برد و آروم لب هاشو بوسید
+ دازای
دازای آروم چشماشو باز کرد و قهویی براقش رو در مرز دید گذاشت
_ برگشتی؟
چویا با لبخند سری تکون داد و سرشو به آغوش کشید و دازای بدون هیچ واکنشی منتظر شد تا ولش کنه
+ حالت خوبه؟
_ هوم...خوبم!
____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط