I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁷¹
زمانی که میخواستم از جلوی مبل رد بشم تا تهیونگ منو نگیره،یه دستی روی دستم کشیده شد
همون موقع وایسادم..دست سوهو،و پوزخند چندش روی لبش
توی چشماش نگاه کردم..اخمی بین ابروهام جا گرفت
-چه غلطی کردی؟
سوهو:با دوست دختر آیندم دست دادم
چشمام رو از عصبانیت بستم
و پسرا میدونستن،سوهو سالم از این در بیرون نمیره
-یه بار دیگه تکرار کن
سوهو:دوست دختر ایند-
با مشتی که زدم توی صورتش حرفش نصفه بود
پامو بلند کردم و زدم توی دلش
طوری که با مبل برگشت عقب..تهیونگ از ترس چند قدم رفت عقب
سوهو از درد به خودش میپیچید
رفتم نزدیکش و فشار ملایمی که به گردنش وارد میکردم گفتم
-فرق من و یه روانی اینه که اون توی تیمارستانه و من آزادم..پس زودی خودتو جمع و جور کن تا استاد نیومده
و بعد دستم رو برداشتم
موهام به دلیل وحشی بازی هامون توی اتاق باز شده بود
همینجوری که میرفتم توی اشپزخونه،موهام رو دم اسبی بالا بستم
از توی یخچال یه شیرکاکائو برداشتم
وقتی نِی رو توش زدم،یه نفر ازم گرفتش
+میشه به منم یاد بدی چجوری این کارو کردی؟
-تهیونگ عصاب ندارم اون شیرکاکائو رو بده به من
+نچ
-تو برو لباستو عوض کن تا کل دانشگاه پر از شایعه نشده
یکم از شیرکاکائو خورد و رفت..
ایششش..ولی خدایی چجوری انقدر صورتش بی نقصه؟
شیر کاکائو رو توی دستم گرفتم و کمی ازش خوردم..اما همش یاد اون اتفاق میافتادم..اینکه سوهو منظورش چی بوده؟
نفهمیدم چندتا دقیقه گذشته که شیرکاکائو خالی شده..با بیحوصلگی شیرکاکائو رو انداختم سطل آشغال
وقتی رفتم توی هال،سوهو داشت مبل رو درست میکرد
بعد از عوض کردن لباسم،روبه پسرا گفتم
-خب..بریم سر کارمون؟
همه باهم گفتن:نهههههه
-پس بریم
از پله ها بالا رفتم..
هنوز یهنا رو یادم نرفته،ولی بهتره یادم بره..درستش اینه!
نمیتونم برای همیشه تو ذهنم نگهش دارم..ظرفیت یه غم دیگه رو ندارم...
پشت میز وایسادم..
برگه رو روی میز گذاشتم و شروع کردیم
این پروژه خیلی مهمه..نه به خاطر دانشگاه و نمره..چون پروژه ی یه ادم عقدهایه!چون اگه بد پیش بره،مینهو قراره همش این موضوع رو یادآوری کنه
و دوباره سکوت*
گاهی اوقات نگاه پر از خشم و چندش سوهو رو روی خودم حس میکردم،ولی عکسالعملی نشون نمیدادم
حدودا سه یاعت گذشته بود..کمرم خشک شده بود و درد میکرد
پسرا هم دست کمی از من نداشتن
خودمو روی صندلی انداختم..واقعا دیگه نمیتونستم
-بریم استراحت؟
سوهو:نه!
-بریم استراحت!
اینبار سوالی نبود..دندوناش رو روی هم سایید..تهیونگ پوزخند صداداری زد
انگشتش رو به دستم رسوند..با لمس دستم،بهم فهموند که ادامه بدم
سوهو:من هنوز کار دارم
-و من میگم بریم استراحت
سوهو:شماها برید
-ما به تو اعتمادی نداریم!
خشکش زد..توقع شنیدن همچین چیزی رو نداشت
خودکارش رو روی زمین کوبید و رفت
-در رو پشت سرت ببند
در رو با شتاب بست..جوری که تابلو افتاد پایین و شکست
این روانیه؟به خدا باید آدمش کنم
از سر جام بلند شدم..در رو باز کردم و همراه باهاش رفتم توی حیاط
گوشش رو گرفتم و چرخوندم
-وقتی مثل ادم باهات حرف میزنم وحشی نشو..میتونم همین الان بکشمت و نرم زندان
سوهو:ولم کن..تو از لیا هم بدتری
انداختمش رو زمین...
*ادامه دارد...
Part⁷¹
زمانی که میخواستم از جلوی مبل رد بشم تا تهیونگ منو نگیره،یه دستی روی دستم کشیده شد
همون موقع وایسادم..دست سوهو،و پوزخند چندش روی لبش
توی چشماش نگاه کردم..اخمی بین ابروهام جا گرفت
-چه غلطی کردی؟
سوهو:با دوست دختر آیندم دست دادم
چشمام رو از عصبانیت بستم
و پسرا میدونستن،سوهو سالم از این در بیرون نمیره
-یه بار دیگه تکرار کن
سوهو:دوست دختر ایند-
با مشتی که زدم توی صورتش حرفش نصفه بود
پامو بلند کردم و زدم توی دلش
طوری که با مبل برگشت عقب..تهیونگ از ترس چند قدم رفت عقب
سوهو از درد به خودش میپیچید
رفتم نزدیکش و فشار ملایمی که به گردنش وارد میکردم گفتم
-فرق من و یه روانی اینه که اون توی تیمارستانه و من آزادم..پس زودی خودتو جمع و جور کن تا استاد نیومده
و بعد دستم رو برداشتم
موهام به دلیل وحشی بازی هامون توی اتاق باز شده بود
همینجوری که میرفتم توی اشپزخونه،موهام رو دم اسبی بالا بستم
از توی یخچال یه شیرکاکائو برداشتم
وقتی نِی رو توش زدم،یه نفر ازم گرفتش
+میشه به منم یاد بدی چجوری این کارو کردی؟
-تهیونگ عصاب ندارم اون شیرکاکائو رو بده به من
+نچ
-تو برو لباستو عوض کن تا کل دانشگاه پر از شایعه نشده
یکم از شیرکاکائو خورد و رفت..
ایششش..ولی خدایی چجوری انقدر صورتش بی نقصه؟
شیر کاکائو رو توی دستم گرفتم و کمی ازش خوردم..اما همش یاد اون اتفاق میافتادم..اینکه سوهو منظورش چی بوده؟
نفهمیدم چندتا دقیقه گذشته که شیرکاکائو خالی شده..با بیحوصلگی شیرکاکائو رو انداختم سطل آشغال
وقتی رفتم توی هال،سوهو داشت مبل رو درست میکرد
بعد از عوض کردن لباسم،روبه پسرا گفتم
-خب..بریم سر کارمون؟
همه باهم گفتن:نهههههه
-پس بریم
از پله ها بالا رفتم..
هنوز یهنا رو یادم نرفته،ولی بهتره یادم بره..درستش اینه!
نمیتونم برای همیشه تو ذهنم نگهش دارم..ظرفیت یه غم دیگه رو ندارم...
پشت میز وایسادم..
برگه رو روی میز گذاشتم و شروع کردیم
این پروژه خیلی مهمه..نه به خاطر دانشگاه و نمره..چون پروژه ی یه ادم عقدهایه!چون اگه بد پیش بره،مینهو قراره همش این موضوع رو یادآوری کنه
و دوباره سکوت*
گاهی اوقات نگاه پر از خشم و چندش سوهو رو روی خودم حس میکردم،ولی عکسالعملی نشون نمیدادم
حدودا سه یاعت گذشته بود..کمرم خشک شده بود و درد میکرد
پسرا هم دست کمی از من نداشتن
خودمو روی صندلی انداختم..واقعا دیگه نمیتونستم
-بریم استراحت؟
سوهو:نه!
-بریم استراحت!
اینبار سوالی نبود..دندوناش رو روی هم سایید..تهیونگ پوزخند صداداری زد
انگشتش رو به دستم رسوند..با لمس دستم،بهم فهموند که ادامه بدم
سوهو:من هنوز کار دارم
-و من میگم بریم استراحت
سوهو:شماها برید
-ما به تو اعتمادی نداریم!
خشکش زد..توقع شنیدن همچین چیزی رو نداشت
خودکارش رو روی زمین کوبید و رفت
-در رو پشت سرت ببند
در رو با شتاب بست..جوری که تابلو افتاد پایین و شکست
این روانیه؟به خدا باید آدمش کنم
از سر جام بلند شدم..در رو باز کردم و همراه باهاش رفتم توی حیاط
گوشش رو گرفتم و چرخوندم
-وقتی مثل ادم باهات حرف میزنم وحشی نشو..میتونم همین الان بکشمت و نرم زندان
سوهو:ولم کن..تو از لیا هم بدتری
انداختمش رو زمین...
*ادامه دارد...
- ۱.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط