یک روز پرکار و پر مشغله~
یک روز پرکار و پر مشغله~
داشتم به خونه برمیگشتم،ترافیک وحشتناک بود.
مثل اینکه جلوتر یک تصادف رخ داده بود؛نم نم بارون همیشه هوای مورد علاقم بود ولی الان حسابی آزاردهنده بود.
شیشه ی ماشین هارو بسته بودم و بخاری روشن بود،به حرکت شیشه پاکن که باعث ناپدید شدن بخار روی شیشه میشد،خیره بودم؛
تنها چیزی که الان میتونست آرومم کنه اون دختر بود.
با صدای بوق ماشین های اطراف شروع به رانندگی کردم.
تماسی که از ته دل میخواستم،صدای زنگ گوشیم بلند شد با عنوان "پرنسسِ من"
'کجایی پس؟'
^دارم میام،تو راهم^
'مواظب باش، منتظرتم'
توی پارکینگ ماشین رو پارک کردم و سوار آسانسور شدم.بدون معطلی کلید رو توی در انداختم،منتظر بودم بیاد بغلم کنه ولی خبری ازش نبود.
^ا/ت؟^
اومد جلوم،فقط میخاستم زندگی استوپ بشه و من فقط نگاهش کنم،
موهای مشکیِ مخملیش روی شونه هاش رو پوشونده بود؛پیرهن بلند سفید با آستین های پف دار توی تنش زیادی قشنگ بود.
جسم کوچیکش رو تو آغوشم گرفتم.
'تولدت مبارک'
با چشم هاش که برق میزد نگاهم کرد و لبخند زد.
اصلا یادم نمونده بود تولدمه؛
محکم تر بغلش کردم و پیشونیش رو بوسیدم.
*چندمینبعد*
بین شام، جعبه ی کوچیک زمردی رو سمتم گرفت؛بازش کردم،همون ساعت گرون قیمتی بود که میخاستم.
^دختر تو دیوونه ای..البته فکر میکنم امشب رو بتونم قشنگتر کنم^
از اون جایی که منظورم رو فهمیده بود،نگاهش رو ازم گرفت ولی نتونست لبخندش رو کنترل کنه.
داشتم به خونه برمیگشتم،ترافیک وحشتناک بود.
مثل اینکه جلوتر یک تصادف رخ داده بود؛نم نم بارون همیشه هوای مورد علاقم بود ولی الان حسابی آزاردهنده بود.
شیشه ی ماشین هارو بسته بودم و بخاری روشن بود،به حرکت شیشه پاکن که باعث ناپدید شدن بخار روی شیشه میشد،خیره بودم؛
تنها چیزی که الان میتونست آرومم کنه اون دختر بود.
با صدای بوق ماشین های اطراف شروع به رانندگی کردم.
تماسی که از ته دل میخواستم،صدای زنگ گوشیم بلند شد با عنوان "پرنسسِ من"
'کجایی پس؟'
^دارم میام،تو راهم^
'مواظب باش، منتظرتم'
توی پارکینگ ماشین رو پارک کردم و سوار آسانسور شدم.بدون معطلی کلید رو توی در انداختم،منتظر بودم بیاد بغلم کنه ولی خبری ازش نبود.
^ا/ت؟^
اومد جلوم،فقط میخاستم زندگی استوپ بشه و من فقط نگاهش کنم،
موهای مشکیِ مخملیش روی شونه هاش رو پوشونده بود؛پیرهن بلند سفید با آستین های پف دار توی تنش زیادی قشنگ بود.
جسم کوچیکش رو تو آغوشم گرفتم.
'تولدت مبارک'
با چشم هاش که برق میزد نگاهم کرد و لبخند زد.
اصلا یادم نمونده بود تولدمه؛
محکم تر بغلش کردم و پیشونیش رو بوسیدم.
*چندمینبعد*
بین شام، جعبه ی کوچیک زمردی رو سمتم گرفت؛بازش کردم،همون ساعت گرون قیمتی بود که میخاستم.
^دختر تو دیوونه ای..البته فکر میکنم امشب رو بتونم قشنگتر کنم^
از اون جایی که منظورم رو فهمیده بود،نگاهش رو ازم گرفت ولی نتونست لبخندش رو کنترل کنه.
- ۱۰.۳k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط