{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:²²
ویو: ات

چمدونم روی تخت باز بود.

لباس‌هام رو یکی‌یکی داخلش می‌ذاشتم، ولی هر چند لحظه یک‌بار دستم متوقف می‌شد.

نگاهم به اتاق می‌افتاد.

همه‌چیز همون‌جا بود...

ولی من قرار بود برم.

چند قطره اشک از چشمم پایین افتاد.

+ فقط یه مدت کوتاهه...

آروم اشکم رو پاک کردم و آخرین لباس رو داخل چمدون گذاشتم.

زیپش رو بستم.

چمدون رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.

پله‌ها رو پایین اومدم.

بابا کنار ورودی عمارت ایستاده بود.

همین که منو دید، نگاهش روی چمدون موند.

* آماده‌ای؟

سرم رو پایین انداختم.

+ آره...

صدایم لرزید.

بابا جلو اومد و چمدون رو از دستم گرفت.

* خودم می‌برمش.

چیزی نگفتم.

فقط دنبالش تا جلوی در رفتم.

همون لحظه صدای ماشینی از حیاط اومد.

سرم رو بلند کردم.

یک ماشین مشکی جلوی عمارت توقف کرد.

قلبم تندتر زد.

بابا آهسته گفت:

* اومد.

چند ثانیه بعد در ماشین باز شد.

جونگ‌کوک پیاده شد.

کت مشکی تنش بود و چهره‌ش مثل همیشه سرد و جدی.

آروم به سمت ما اومد.

نگاهش برای چند لحظه روی من موند.

بعد به ویکتور نگاه کرد.

_ چمدونش رو می‌برم.

ویکتور چمدون رو بهش داد.

بعد برگشت سمت من.

چشم‌هاش پر از نگرانی بود.

* ات...

همین یک کلمه کافی بود.

بغضم ترکید.

رفتم سمتش و محکم بغلش کردم.

+ بابا من نمی‌خوام برم...

دست‌هاش رو دورم حلقه کرد.

* می‌دونم دخترم.

+ دلم برات تنگ میشه...

* منم دلم برات تنگ میشه.

+ قول بده مواظب خودت باشی.

* تو قول بده مواظب خودت باشی.

سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم.

چند لحظه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.

بعد بابا آروم پیشونیم رو بوسید.

* هر اتفاقی افتاد، یادت باشه من پشتتم.

اشک‌هام رو پاک کردم.

+ دوستت دارم بابا...

* منم دوستت دارم.

ازش جدا شدم.

اما هنوز دستش توی دستم بود.

چند ثانیه بعد، مجبور شدم رهاش کنم.

به سمت ماشین رفتم.

قبل از سوار شدن، یک بار دیگه برگشتم و نگاهش کردم.

بابا هنوز جلوی در ایستاده بود.

این بار دیگه نتونستم جلوی گریه‌م رو بگیرم.

سوار ماشین شدم.

در بسته شد.

چند لحظه بعد جونگ‌کوک هم پشت فرمون نشست.

ماشین از جلوی عمارت حرکت کرد.

از شیشه به خونه نگاه کردم.

هرچی دورتر می‌شد...

اشک‌هام بیشتر می‌شد.

دستم رو جلوی صورتم گرفتم.

نمی‌خواستم جونگ‌کوک گریه‌م رو ببینه.

اما بعد از چند دقیقه، صدای سردش توی ماشین پیچید.

_ لازم نیست جلوی گریه‌ت رو بگیری.

سرم رو برگردوندم سمتش.

+ نمی‌خوام گریه‌مو ببینی.

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد دوباره چشم‌هاش رو به جاده دوخت.

_ من اون‌قدرها هم بهت اهمیت نمی‌دم.

با بغض نگاش کردم.

+ می‌دونم.

چند لحظه سکوت شد.

بعد خیلی آرام گفت:

_ ولی از امشب، مسئول امنیت تو منم.

اشک‌هام رو پاک کردم.

+ یعنی چی؟

_ یعنی وقتی رسیدیم، چند تا قانون داری.

ابروهام رو بالا بردم.

+ چه قوانینی؟

گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

یک پوزخند سرد.

_ وقتی رسیدیم می‌فهمی.

بهش خیره شدم.

+ چرا الان نمیگی؟

نگاهش رو از جاده نگرفت.

_ چون هنوز نرسیدیم.

ماشین در سکوت به مسیرش ادامه می‌داد.

سرم رو به شیشه تکیه دادم و به چراغ‌های خیابون خیره شدم.

هرچی جلوتر می‌رفتیم، بیشتر حس می‌کردم از زندگی قبلیم فاصله گرفتم.

دستم رو روی صورتم کشیدم و آخرین قطره‌ی اشکم رو پاک کردم.

+ کاش بابا می‌اومد...

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط دستش محکم‌تر دور فرمون قرار گرفت.

چند ثانیه بعد، صدای سردش دوباره توی ماشین پیچید.

_ بخواب.

با تعجب نگاهش کردم.

+ خوابم نمیاد.

_ پس گریه نکن.

اخم کردم.

+ خیلی مهربونی!

جونگ‌کوک پوزخند کوتاهی زد.

_ من قرار نیست با تو مهربون باشم.

دیگه چیزی نگفتم.

سرم رو دوباره به شیشه تکیه دادم.

ولی این بار...

برای اولین بار، از اینکه قراره چند ساعت آینده رو کنار جونگ‌کوک بگذرونم، بیشتر از قبل استرس داشتم.
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

بانو فالوشه 💐💛🩷@wiwish.a

حمایت؟؟https://wisgoon.com/p/U076PMM9Z6https://wisgoon.com/p...

پارت ۲ویو ا.ت رسیدیم خونه و از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط