{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در رخ لیـــلی نمــــودم خویش را

در رخ لیـــلی نمــــودم خویش را
سوختـم مجنـون خـام اندیش را

می‌ گِرستـم در دلش با درد دوست
او گمان می‌کرد اشک چشم اوست
دیدگاه ها (۰)

من همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی‌دانست و خود را می‌ستود!"م...

یک عمر شکستیم ولے یاد نداریم یک لحظہ هم از عشق گریزان شده با...

بلندترین فریاد دنیااشکی بود که در نبودنتبی صدا از گوشه چشمان...

برایم مهم نیست کسی که از من گذشت می خواهد با یک نفر ادامه ده...

گفتاما در شبی این گونه گنگهیچ آوایی نمی آید به گوشگفتمشاما د...

#شعر_نو 🍃گفتم مرو رفتی و بد بیراه رفتیبس تند میرانی نگه کن ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط