حسم به تو....(فصل²
حسم به تو....(فصل²
p18:
بکی: ببینم واقعا؟!
فلش بک به زمانی ک دامیان وارد حیاط مدرسه شد
یکی از معلما داشت با مدیر مدرسه درباره اینکه میخوان بدونه خبر امتحان بگیرن برای سنجیدن هوش دانشآموزا[میدونم مسخرس ولی خواستم همچین چیزی هم اضافه کنم😑✌🏻]
پایان فلش بک...
[قصه ما به سر رسید کلاغه به خونهش نرسید😄]
[شوخی کردم بابا بیاین ادامه رو بخونین]
انیا و بکی فکر کردن دامیان داره شوخی میکنه و اهمیتی ندادن...[و مغزم کار نمیکنه پس بریم دو ساعت بعد رسیدن ب خونه]
انیا داشت انیمه نگاه میکرد ک یکی زنگ خونه رو زد
انیا در رو باز کرد و دید بکیه
بکی: بیا بریم بیرون بگردیم
لوید: انیا... کیه؟
انیا: بکیه... میخواد بریم بیرون
یور: بفرما بیا خونه
بکی: نه ممنون...😊
لوید: برین ولی زود برگرد
انیا: باشــــــــــــــــــه
انیا و بکی رفتن طرف پارک
تو راه دامیان رو دیدن ک کنار ماشینش ژست گرفته بود و با ارشام حرف میزد[شاید اینجا رو با ارت نشون بدم]
انیا: دامــیــان😄🖐🏻[احمق یکی ببینه میگه دوسپرشه😂]
انیا رفت پیش دامیان
دامیان: اون کاغذی ک پرت کردم رو گرفتی؟
انیا: اره
دامیان: انگار نه انگار دادم ک بری ریاضی بخونی
انیا: مگه شوخی نبود؟
دامیان: من ک با کسی شوخی ندارم
انیا: نه بابا فکر نکنم...
دامیان رفت نزدیک تر جوری ک نهایتا 5 سانت فاصله داشتن
دامیان: بیا شرط ببندیم ببینیم کی درست گفته
و یوری پشت دامیان بود فقط یکوچولو دور تر....
انیا(چرا... چرا اینقدر نزدیک اومده😳)باشه فقط برو عقب
دامیان:(وای... چه گوهی خوردم...)
بکی: ادامه بدین من مشکلی ندارم
یوری هم ک داشت تماشا میکرد با خودش گفت...
یوری:(باورم نمیشه... اینا هنوز سنی ندارن چطور تونستن...[یوری منحرف😐]باید برم به خواهرم خبر بدم)
یوری×سونیک=اونی ک داره میره پیشه یور
یوری: خــــواهـــــر قــــــشـــــنـــــگــــم.....
همسایه ها: باز ماجرا های فورجر شروع شد...😒🙄
یوری در رو شکست و وارد خونه شد و با صحنه خیلی بدی روبرو شد... لوید و یور درحال بوسیـ...[ولمون کن بابا😑]
یوری:😐😑😑😫
یور: وای یوری چی شده ک در رو سوراخ کردی اومدی تو؟
یوری: من دخترت رو دیدم که داشت پسر دزموند رو...[اهم اهم... روم نمیشه بگم...😶]
یور: اخی... دخترم احساساتیه☺️❤[خاک عالم به سرم😂🤦🏻♀️]
یوری:(اره دیگه وقتی خودشون تو اون وضع بودن عجیب نیست...)
لوید: چی شده⁉️😳
انچه در پارت میبینید یا میخوانید‹انیا تو چطور تونستی...، دیدی...، دایی همش تقصیر تو بود... ›
[میدونم خوب تعریف نکردم😑✌🏻]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_forger
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p18:
بکی: ببینم واقعا؟!
فلش بک به زمانی ک دامیان وارد حیاط مدرسه شد
یکی از معلما داشت با مدیر مدرسه درباره اینکه میخوان بدونه خبر امتحان بگیرن برای سنجیدن هوش دانشآموزا[میدونم مسخرس ولی خواستم همچین چیزی هم اضافه کنم😑✌🏻]
پایان فلش بک...
[قصه ما به سر رسید کلاغه به خونهش نرسید😄]
[شوخی کردم بابا بیاین ادامه رو بخونین]
انیا و بکی فکر کردن دامیان داره شوخی میکنه و اهمیتی ندادن...[و مغزم کار نمیکنه پس بریم دو ساعت بعد رسیدن ب خونه]
انیا داشت انیمه نگاه میکرد ک یکی زنگ خونه رو زد
انیا در رو باز کرد و دید بکیه
بکی: بیا بریم بیرون بگردیم
لوید: انیا... کیه؟
انیا: بکیه... میخواد بریم بیرون
یور: بفرما بیا خونه
بکی: نه ممنون...😊
لوید: برین ولی زود برگرد
انیا: باشــــــــــــــــــه
انیا و بکی رفتن طرف پارک
تو راه دامیان رو دیدن ک کنار ماشینش ژست گرفته بود و با ارشام حرف میزد[شاید اینجا رو با ارت نشون بدم]
انیا: دامــیــان😄🖐🏻[احمق یکی ببینه میگه دوسپرشه😂]
انیا رفت پیش دامیان
دامیان: اون کاغذی ک پرت کردم رو گرفتی؟
انیا: اره
دامیان: انگار نه انگار دادم ک بری ریاضی بخونی
انیا: مگه شوخی نبود؟
دامیان: من ک با کسی شوخی ندارم
انیا: نه بابا فکر نکنم...
دامیان رفت نزدیک تر جوری ک نهایتا 5 سانت فاصله داشتن
دامیان: بیا شرط ببندیم ببینیم کی درست گفته
و یوری پشت دامیان بود فقط یکوچولو دور تر....
انیا(چرا... چرا اینقدر نزدیک اومده😳)باشه فقط برو عقب
دامیان:(وای... چه گوهی خوردم...)
بکی: ادامه بدین من مشکلی ندارم
یوری هم ک داشت تماشا میکرد با خودش گفت...
یوری:(باورم نمیشه... اینا هنوز سنی ندارن چطور تونستن...[یوری منحرف😐]باید برم به خواهرم خبر بدم)
یوری×سونیک=اونی ک داره میره پیشه یور
یوری: خــــواهـــــر قــــــشـــــنـــــگــــم.....
همسایه ها: باز ماجرا های فورجر شروع شد...😒🙄
یوری در رو شکست و وارد خونه شد و با صحنه خیلی بدی روبرو شد... لوید و یور درحال بوسیـ...[ولمون کن بابا😑]
یوری:😐😑😑😫
یور: وای یوری چی شده ک در رو سوراخ کردی اومدی تو؟
یوری: من دخترت رو دیدم که داشت پسر دزموند رو...[اهم اهم... روم نمیشه بگم...😶]
یور: اخی... دخترم احساساتیه☺️❤[خاک عالم به سرم😂🤦🏻♀️]
یوری:(اره دیگه وقتی خودشون تو اون وضع بودن عجیب نیست...)
لوید: چی شده⁉️😳
انچه در پارت میبینید یا میخوانید‹انیا تو چطور تونستی...، دیدی...، دایی همش تقصیر تو بود... ›
[میدونم خوب تعریف نکردم😑✌🏻]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_forger
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۳۵۲
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط