رمان؟عشق مثلثی
رمان؟عشق مثلثی
پارت؟16
(اسپانیا=ساعت 10:25 AM)
ا/ت:
*روی یکی از سنگ های کنار ابشار نشسته بودم،باد میخورد و موهای اتو کشیدم
☆: اینجا ا/ت موهاش صافه،اگر موهای خودتون صافه اتو کشیده رو حذف کنید
موهای اتو کشیدم با باد تکون میخورد و به سمت عقب میرفت..هوا عالی بود،اما باز هم دلشوره داشتم،همون لحظه احساس کردم یکی داره میاد،پشتمو نگاه کردم،اره..دقیقا خودش بود..*
ا/ت: سـ...سلام
یونگی:سلام(سرد)
ا/ت:.....
یونگی:خوبی؟(سرد)
ا/ت:عا..اره اره..خوبم(لبخند)تو خوبی؟
یونگی:عالیم(سرد)
ا/ت:بیا بریم سر اصل مطلب..
ا/ت:
*اومد کنارم..روی سنگ کناریم نشست و اول به ابشار نگاه کرد و لبخند زد..بعد به من نگاه کرد،چشم تو چشم شدیم،چشمام رو ازش برداشتم و بالاخره شروع به حرف زدن کردم*
ا/ت:اگر.ـ.با جیمین ازدواج نمیکردم..تو میمردی...
یونگی:چی؟(شوکه)
ا/ت:تحدیدم کرد..گف اگر برات توضیح بدم میمیری..الان هم با ترس اومدم..لطفا سریع تر برو..
یونگی:ا/ت...بیا با هم برگردیم..
ا/ت:نمیشه..
یونگی:خب چرا؟(داد)
ا/ت:خب...
ا/ت:
*تا خواستم توضیح بدم کلی ماشین اومد بالای ابشار،از ترس نمیتونستم حرف بزنم،یونگی دستم رو محکم گرف*
یونگی:بدو..
ا/ت:من..من نمیتونم...
یونگی:چرا؟
ا/ت:واقعا معلوم نیست؟
یونگی:عا...بچه..درسته نمیتونی..
ا/ت:خودت برو..اگر منو بگیره کاری نمیکنه..
جیمین:اتفاقا خوب ادبت میکنم
*جیمین اسلحه ای در اورد،به سمت یونگی گرفت،سریع رفتم جلوی یونگی..خیلی یهویی گریه ام شروع شد*
ا/ت:جـ...جیمین...هـ...هر کاری بـ..بخوای...میکـ..میکنم(گریه)
جیمین:باید قبل اینکه این کارو کنی بهش فکر میکردی
*جیمین اسلحه اش رو در اورد،دو تا گلوله شلیک کرد به زانوی چپ یونگی،این باعث شد یونگی بیوفته و سرش به یکی از سنگ ها بخوره...
دیگه صدایی نشنیدم..نه اخ،اوخ،ای و...وقتی بهش نگاه کردم سرش خون ریزی داشت،جیمین دستم رو گرفت،به سرعت دستم رو کشیدم*
ا/ت:تو..قول داده بودی..
جیمین:قول داده بودم اگر چیزی نگی نکشمش
ا/ت:من چیزی نگفتم...
جیمین:واقعا؟ـ....پس..حیف شد(خنده)
ا/ت:باهات نمیام...
جیمین:باشه...جنازه دوست پسرتو تماشا کن...به هر حال..اگر کسی بفهمه بچه برای من نیست بد میشه(خنده)
ا/ت:(گریه)
جیمین:میای؟(عصبی)
ا/ت:اوم...(گریه)
ادامه دارد....
پارت؟16
(اسپانیا=ساعت 10:25 AM)
ا/ت:
*روی یکی از سنگ های کنار ابشار نشسته بودم،باد میخورد و موهای اتو کشیدم
☆: اینجا ا/ت موهاش صافه،اگر موهای خودتون صافه اتو کشیده رو حذف کنید
موهای اتو کشیدم با باد تکون میخورد و به سمت عقب میرفت..هوا عالی بود،اما باز هم دلشوره داشتم،همون لحظه احساس کردم یکی داره میاد،پشتمو نگاه کردم،اره..دقیقا خودش بود..*
ا/ت: سـ...سلام
یونگی:سلام(سرد)
ا/ت:.....
یونگی:خوبی؟(سرد)
ا/ت:عا..اره اره..خوبم(لبخند)تو خوبی؟
یونگی:عالیم(سرد)
ا/ت:بیا بریم سر اصل مطلب..
ا/ت:
*اومد کنارم..روی سنگ کناریم نشست و اول به ابشار نگاه کرد و لبخند زد..بعد به من نگاه کرد،چشم تو چشم شدیم،چشمام رو ازش برداشتم و بالاخره شروع به حرف زدن کردم*
ا/ت:اگر.ـ.با جیمین ازدواج نمیکردم..تو میمردی...
یونگی:چی؟(شوکه)
ا/ت:تحدیدم کرد..گف اگر برات توضیح بدم میمیری..الان هم با ترس اومدم..لطفا سریع تر برو..
یونگی:ا/ت...بیا با هم برگردیم..
ا/ت:نمیشه..
یونگی:خب چرا؟(داد)
ا/ت:خب...
ا/ت:
*تا خواستم توضیح بدم کلی ماشین اومد بالای ابشار،از ترس نمیتونستم حرف بزنم،یونگی دستم رو محکم گرف*
یونگی:بدو..
ا/ت:من..من نمیتونم...
یونگی:چرا؟
ا/ت:واقعا معلوم نیست؟
یونگی:عا...بچه..درسته نمیتونی..
ا/ت:خودت برو..اگر منو بگیره کاری نمیکنه..
جیمین:اتفاقا خوب ادبت میکنم
*جیمین اسلحه ای در اورد،به سمت یونگی گرفت،سریع رفتم جلوی یونگی..خیلی یهویی گریه ام شروع شد*
ا/ت:جـ...جیمین...هـ...هر کاری بـ..بخوای...میکـ..میکنم(گریه)
جیمین:باید قبل اینکه این کارو کنی بهش فکر میکردی
*جیمین اسلحه اش رو در اورد،دو تا گلوله شلیک کرد به زانوی چپ یونگی،این باعث شد یونگی بیوفته و سرش به یکی از سنگ ها بخوره...
دیگه صدایی نشنیدم..نه اخ،اوخ،ای و...وقتی بهش نگاه کردم سرش خون ریزی داشت،جیمین دستم رو گرفت،به سرعت دستم رو کشیدم*
ا/ت:تو..قول داده بودی..
جیمین:قول داده بودم اگر چیزی نگی نکشمش
ا/ت:من چیزی نگفتم...
جیمین:واقعا؟ـ....پس..حیف شد(خنده)
ا/ت:باهات نمیام...
جیمین:باشه...جنازه دوست پسرتو تماشا کن...به هر حال..اگر کسی بفهمه بچه برای من نیست بد میشه(خنده)
ا/ت:(گریه)
جیمین:میای؟(عصبی)
ا/ت:اوم...(گریه)
ادامه دارد....
- ۶۶۵
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط