{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانعشق مثلثی

رمان؟عشق مثلثی
پارت؟15

جیمین:اخه چرا بیدارم نکردی؟
ا/ت:خیلی قشنگ خوابیده بودی..
جیمین:خیلی خوشحالم که دارمت..
ا/ت:منم همینطور(لبخند)

یونگی:
اسپانیا(ساعت=11:25AM)
هان:اوزگل..تا کی میخوای فقط سیگار بکشی و شراب بنوشی؟خو گمشو برو دختره رو بیار دیگه
یونگی:سه ماه پیش دیدمش..باردار بود..
*سیگار رو گذاشتم توی دهنم،ی نفس از کشیدم و سیگار رو برداشتم،دود رو بیرون دادم و اضافه سیگار رو ریختم توی جا سیگاری*
هان:من مطمئنم بچه ای وجود نداره..شاید..شاید جیمین برای حرص دادنت از این شکم پلاستیکا..میبنده..
یونگی:شکم جعلی..
هان:اره..همینی که خودت میگی..
یونگی:توی بیمارستان دیده بودمشون..بچشونم ی دختره..
هان:چی؟!
یونگی:اون روز برای گرفتن نسخه برادرم رفتم بیمارستان..ا/ت و جیمین رو دیدم،بعد از چند دقیقه ا/ت رفت توی اتاق..شکمش برجسته شده بود..وقتی اومد بیرون محکم جیمین رو بغل کرد و اشک ریخت..بلند گف"دختره!"اونجا فهمیدم باردار شده..
هان:این ا/ت عجب دختریه..ولی بازم بنظرم ی طوری برو پیشش..باهاش حرف بزن..
یونگی:چطوری برم؟

ا/ت:
(دو هفته بعد
ساعت=5:49 PM)
*روی تخت دراز کشیده بودم،توی گوشیم میگشتم..سنگی به شیشه اتاق برخورد کرد و ترسیدم،رفتم بغل پنجره،ی مردی با شلوار کارگو مشکی با تیشرت کرمی لش وایساده بود،رفتم پایین،دیدم نگهبان ها روش اسلحه گرفتن،رفتم جلو تر..هان؟خودش بود؟شوکه شدم..*
ا/ت:اینجا چخبره؟
+:خانم..این اقا میخوان شما رو ببینن..
ا/ت:بزار بیاد تو...
+:ولی...
ا/ت:گفتم بزار بیاد تو(داد)
+:بله..چشم..
*هان اومد داخل،رفتیم توی اتاق من و جیمین،در رو قفل کردم*
ا/ت:هان(لبخند)
هان:نمیخوای برگردی؟
ا/ت:چـ..چی؟
هان:برگرد ا/ت..یونگی خیلی داره اسیب میبینه..
ا/ت:مـ..من نمیتونم برگردم..
هان:چرا؟
ا/ت:من..
جیمین:عزیزم؟(از پله ها میاد بالا)
ا/ت:برام با یونگی ی قرار جور کن..همون ابشاری که منو برده بود..(اروم)
هان:الان..الان چطوری برم؟(اروم)
ا/ت:قایم شو فقط..(اروم)
جیمین:(دستگیره رو میکشه)عشقم..در چرا قفله؟در رو باز کن...
ا/ت:عا..عا جیمین...صبر کن چند لحظه..
جیمین:عشقم چیزی شده؟در رو باز کن دارم از نگرانی دیوونه میشم..
ا/ت:عشقم صبر کن..عا..عا اومدم..
*رفتم سمت در..کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم*
جیمین:چرا در رو قفل کردی خوشگلم؟
ا/ت:میخواستم بخوابم..نمیخواستم اجوما بیاد اینجا رو تمیز کنه..
جیمین:بیا با هم بخوابیم..
ا/ت:اخه..اخه میدونی..الان دیگه خوابم نمیاد.
جیمین:چرا ی جوری حرف میزنی انگار کسی اینجاست؟(خنده)
ا/ت:(خنده فیک)چی میگی برای خودت؟من خوبم
جیمین:مشکوک میزنی..به نفعته گوهی نخورده باشی..
ا/ت:مـ..من خوبم(لبخند)
جیمین:میرم دوش بگیرم،بعد بیا فیلم ببینیم..
ا/ت:باشه(لبخند)
*جیمین رفت حموم،چند لحظه برای اینکه مطمئن بشم داره دوش میگیره هیچ کاری نکردم،بعد بهونه ای اوردم*
ا/ت:وای..یکم اهنگ بزارم(بلند)
*ی اهنگ گذاشتم و صداش رو تا ته زیاد کردم،هان از زیر تخت اومد بیرون*
ا/ت:قرارمون فردا
هان:مراقب خودت باش..
ا/ت:توعم همینطور(لبخند)



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

سلام بر بانوانم..امیدوارم حالتون خوب باشه.. من ی مشکلی برام ...

فالوشه@Bts_forev_er

رمان؟عشق مثلثیپارت؟12(تابع قوانین ویسگون) *وقتی بیدار شدم تو...

درمانگر عشق. پارت۶۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط