{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهترین لحظه ها

بهترین لحظه ها
روزها
سالها را
با تمام جوانی
روی این پله های بلند و قدیمی
زیر پا می گذارم
بین بیداری و خواب
روبروی تو در لحظه ای بی کران می نشینم...
*
راستی باز هم می توانم
بار دیگر از این پله ها
خسته
بالا بیایم
تا تو را لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده بی تکلف ببینم
.
دیدگاه ها (۱)

حکایت مترسکایستاده در بادشاخه ی لاغر بیدی کوتاهبر تنش جامه ی...

رفتنش ناگهانی بودو چقدر دلم میگیرد وقتی بعد از مرگش کتابهایش...

امابا این همهتقصیر من نبودکه با این همه ...با این همه امید ق...

ای درخت آشناشاخه های خویش راناگهان کجا جا گذاشتی؟یا به قول خ...

⚫️خانه‌ای که صندلی‌اش پلاستیکی و تخت‌خواب آن برای سال ۶۰ پیش...

اسم زیبای تو را روی دلم "ها" میکنمناگهان میبارم و آهسته غوغا...

اسم زیبای تو را روی دلم "ها" میکنمناگهان میبارم و آهسته غوغا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط