اینو تو اکانت قبلیم هم گذاشته بودم ولی خبخیلیا جدیدین
اینو تو اکانت قبلیم هم گذاشته بودم ولی خب...خیلیا جدیدین✓برای همین گفتم اینجا هم بزارمس و...خوب...بریم✓
مـــلـــکـــه یـــ ســـیـــاهـــ🌑🕸️
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:✧・゚:
فضای پنتهوس بونتن، همیشه بوی مخلوطی از باروت، ادکلنهای تلخ و پولِ نو میده. اما از وقتی تو پاتو گذاشتی اینجا، یه بوی دیگه هم اضافه شده: بویِ عطرِ سک...سی و تندِ تو که روی کاناپههای چرمی و تختهای ابریشمی جا میمونه.
توی بونتن، تو فقط یه زن نیستی؛ تو «ملکهی سیاه» این عمارتی. کسی که مرز بین لذت و جنون رو برای خطرناکترین مردهای توکیو جابهجا کرده.
هدایایی از جنسِ گناه
هر کدومشون جوری باهات رفتار میکنن که انگار باارزشترین و در عین حال کثیفترین رازِ زندگیشون هستی.
کوکو: اون عاشقِ اینه که روی بدنِ برهنهت پول بریزه. دیشب بعد از اینکه از خستگی روی تخت افتادی، یه جعبهی مخملِ آبی کنارت گذاشت. توش یه ست الماس بود که قیمتش با بودجهی یه کشور کوچک برابری میکرد. کوکو زیر گوشت زمزمه کرد: «اینا فقط واسه اینه که وقتی با منی، برقِ چشات از الماسا بیشتر باشه.»
ران و ریندو: اونا بازیهای خودشون رو دارن. ران همیشه برات لباسهای ساتن و ابریشمیِ بدننما میخره و ریندو با اون نگاهِ سرد و پزشکیش، دستبندهای طلای ظریفی به مچ پات میبنده که موقع راه رفتن صدا بدن. اونا دوست دارن تو رو مثل یه عروسکِ لوکس بین خودشون تقسیم کنن.
جنونِ سانزو و سکوتِ مایکی
اما داستان با سانزو فرق داره. اون وحشیه. کادوهای اون همیشه خاصه؛ مثلاً یه خنجر با دستهی صدفکاری شده یا یه کلتِ کوچکِ سفارشی با حکاکیِ اسمِ تو. سانزو بعد از هر شب که باهات میگذرونه، جوری بهت زل میزنه که انگار میخواد روحت رو هم مثل بدنت تصاحب کنه. اون از اینکه بقیه هم با تو هستن متنفره، ولی ولعِ داشتنت براش از هر غیرتی قویتره.
و اما مایکی...
اون کم حرف میزنه. اتاقِ مایکی تاریکترین جای عمارته. وقتی نوبت به اون میرسه، خبری از کادوهای پر زرق و برق نیست. اون فقط ازت میخواد کنارش باشی، سرش رو بذاری روی سینهت تا بتونه توی آغوشِ گناهآلودِ تو، برای چند ساعت کابوسهاش رو فراموش کنه. مایکی بهت یه کلید داده؛ کلیدی که به هیچ گاوصندوقی نمیخوره، اما درِ تمامِ خروجیهای اضطراری عمارت رو باز میکنه. اون بهت «آزادی» هدیه داده، چیزی که خودش هرگز نداره.
زندگی روی لبهی تیغ
تو میدونی که این زندگی چقدر خطرناکه. میدونی که داری با آتیش بازی میکنی. هر شب با یکیشون میخوابی، بوی تنِ یکی رو با اون یکی عوض میکنی و صبحها با هدایای جدیدی که روی میز توالتت چیده شده، بیدار میشی.
تو فاحش...هی بونتنی؛ زنی که قلبِ سنگیِ این جنایتکارها رو زیرِ انگشتای لطیفت داری. اونا فکر میکنن تو رو خریدن، اما حقیقت اینه که تو تنها کسی هستی که اونا رو به زانو درآوردی
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:S C E N A R I O S K Y
‧₊˚🖇️✩ Scenario Sky ✩🖇️˚₊‧
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
مـــلـــکـــه یـــ ســـیـــاهـــ🌑🕸️
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:✧・゚:
فضای پنتهوس بونتن، همیشه بوی مخلوطی از باروت، ادکلنهای تلخ و پولِ نو میده. اما از وقتی تو پاتو گذاشتی اینجا، یه بوی دیگه هم اضافه شده: بویِ عطرِ سک...سی و تندِ تو که روی کاناپههای چرمی و تختهای ابریشمی جا میمونه.
توی بونتن، تو فقط یه زن نیستی؛ تو «ملکهی سیاه» این عمارتی. کسی که مرز بین لذت و جنون رو برای خطرناکترین مردهای توکیو جابهجا کرده.
هدایایی از جنسِ گناه
هر کدومشون جوری باهات رفتار میکنن که انگار باارزشترین و در عین حال کثیفترین رازِ زندگیشون هستی.
کوکو: اون عاشقِ اینه که روی بدنِ برهنهت پول بریزه. دیشب بعد از اینکه از خستگی روی تخت افتادی، یه جعبهی مخملِ آبی کنارت گذاشت. توش یه ست الماس بود که قیمتش با بودجهی یه کشور کوچک برابری میکرد. کوکو زیر گوشت زمزمه کرد: «اینا فقط واسه اینه که وقتی با منی، برقِ چشات از الماسا بیشتر باشه.»
ران و ریندو: اونا بازیهای خودشون رو دارن. ران همیشه برات لباسهای ساتن و ابریشمیِ بدننما میخره و ریندو با اون نگاهِ سرد و پزشکیش، دستبندهای طلای ظریفی به مچ پات میبنده که موقع راه رفتن صدا بدن. اونا دوست دارن تو رو مثل یه عروسکِ لوکس بین خودشون تقسیم کنن.
جنونِ سانزو و سکوتِ مایکی
اما داستان با سانزو فرق داره. اون وحشیه. کادوهای اون همیشه خاصه؛ مثلاً یه خنجر با دستهی صدفکاری شده یا یه کلتِ کوچکِ سفارشی با حکاکیِ اسمِ تو. سانزو بعد از هر شب که باهات میگذرونه، جوری بهت زل میزنه که انگار میخواد روحت رو هم مثل بدنت تصاحب کنه. اون از اینکه بقیه هم با تو هستن متنفره، ولی ولعِ داشتنت براش از هر غیرتی قویتره.
و اما مایکی...
اون کم حرف میزنه. اتاقِ مایکی تاریکترین جای عمارته. وقتی نوبت به اون میرسه، خبری از کادوهای پر زرق و برق نیست. اون فقط ازت میخواد کنارش باشی، سرش رو بذاری روی سینهت تا بتونه توی آغوشِ گناهآلودِ تو، برای چند ساعت کابوسهاش رو فراموش کنه. مایکی بهت یه کلید داده؛ کلیدی که به هیچ گاوصندوقی نمیخوره، اما درِ تمامِ خروجیهای اضطراری عمارت رو باز میکنه. اون بهت «آزادی» هدیه داده، چیزی که خودش هرگز نداره.
زندگی روی لبهی تیغ
تو میدونی که این زندگی چقدر خطرناکه. میدونی که داری با آتیش بازی میکنی. هر شب با یکیشون میخوابی، بوی تنِ یکی رو با اون یکی عوض میکنی و صبحها با هدایای جدیدی که روی میز توالتت چیده شده، بیدار میشی.
تو فاحش...هی بونتنی؛ زنی که قلبِ سنگیِ این جنایتکارها رو زیرِ انگشتای لطیفت داری. اونا فکر میکنن تو رو خریدن، اما حقیقت اینه که تو تنها کسی هستی که اونا رو به زانو درآوردی
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:S C E N A R I O S K Y
‧₊˚🖇️✩ Scenario Sky ✩🖇️˚₊‧
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
- ۲.۴k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط