مقدمه
مقدمه :
داستانی از زندگی دو دختر…
دخترانی با تفاوت های بسیار ؛ ولی از یک جنس…
داستانی از رویا های دختری از جنس بخشش…
دختری از جنس غرور و پاکی …
دخترانی از جنس عشق…
می نویسم …
می نویسم از جنسی لطیف و احساسی …
و از جنسی صبور و مغرور …
می نویسم از یک نگاه …
یک جذبه …
یک خجالت …
یک مهر …
یک رابطه …
یک محبت …
و در نهایت یک عشق …
آری …
می نویسم از یک عشق …
عشقی با تمام سختی ها …
شیرینی ها …
فاصله ها …
و انتظار ها …
داستان در مورد مهسان و دل آراست ، دو دوست صمیمی … که مهسان دنبال کار می گردد و دل آرا باعث می شود آینده ی مهسان ، جوری دیگر ، رقم بخورد … .
با استرس روی صندلی نشسته بودم و پام رو تکون می دادم و منتظر به منشی نگاه می کردم ؛ انگار خیال نداشت تلفن رو قطع کنه . صدای خندیدن هاش اعصابم رو مختل می کرد . ایستادم و با اخم بهش نگاه کردم :
+خانم … خانم …
منشی در حالی که هنوز خنده بر لب داشت ، صداش رو پایین آورد و گفت : عزیزم یه لحظه …
روش رو با غیظ به سمت من برگردوند و با لحن مسخره ای گفت : عزیـــزم ! گفتم که باید منتظر بمونید … آقای رئیس هنوز تشریف نیاوردن .
با حرص روی صندلی نشستم و به ساعت بالای سرمنشی نگاه کردم ؛ ساعت از ۱۱ گذشته بود ، نمی دونم چرا هنوز نیومده بود .
اصلا معلوم نیست من رو قبول می کنه یا نه ! منی که هنوز دو سال از دانشگاهم مونده بود و تجربه ی کاری نداشتم .
تسبیح مادربزرگم رو از توی کیفم درآوردم و مهره هاش رو بین انگشت هام لمس کردم ؛ این تنها چیزی بود که بهم آرامش می داد … شروع به فرستادن صلوات کردم . چشم هام رو بستم و زمزمه کردم …
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d8%a8%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
داستانی از زندگی دو دختر…
دخترانی با تفاوت های بسیار ؛ ولی از یک جنس…
داستانی از رویا های دختری از جنس بخشش…
دختری از جنس غرور و پاکی …
دخترانی از جنس عشق…
می نویسم …
می نویسم از جنسی لطیف و احساسی …
و از جنسی صبور و مغرور …
می نویسم از یک نگاه …
یک جذبه …
یک خجالت …
یک مهر …
یک رابطه …
یک محبت …
و در نهایت یک عشق …
آری …
می نویسم از یک عشق …
عشقی با تمام سختی ها …
شیرینی ها …
فاصله ها …
و انتظار ها …
داستان در مورد مهسان و دل آراست ، دو دوست صمیمی … که مهسان دنبال کار می گردد و دل آرا باعث می شود آینده ی مهسان ، جوری دیگر ، رقم بخورد … .
با استرس روی صندلی نشسته بودم و پام رو تکون می دادم و منتظر به منشی نگاه می کردم ؛ انگار خیال نداشت تلفن رو قطع کنه . صدای خندیدن هاش اعصابم رو مختل می کرد . ایستادم و با اخم بهش نگاه کردم :
+خانم … خانم …
منشی در حالی که هنوز خنده بر لب داشت ، صداش رو پایین آورد و گفت : عزیزم یه لحظه …
روش رو با غیظ به سمت من برگردوند و با لحن مسخره ای گفت : عزیـــزم ! گفتم که باید منتظر بمونید … آقای رئیس هنوز تشریف نیاوردن .
با حرص روی صندلی نشستم و به ساعت بالای سرمنشی نگاه کردم ؛ ساعت از ۱۱ گذشته بود ، نمی دونم چرا هنوز نیومده بود .
اصلا معلوم نیست من رو قبول می کنه یا نه ! منی که هنوز دو سال از دانشگاهم مونده بود و تجربه ی کاری نداشتم .
تسبیح مادربزرگم رو از توی کیفم درآوردم و مهره هاش رو بین انگشت هام لمس کردم ؛ این تنها چیزی بود که بهم آرامش می داد … شروع به فرستادن صلوات کردم . چشم هام رو بستم و زمزمه کردم …
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d8%a8%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۴.۳k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط