{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از شبلی پرسیدند:

از شبلی پرسیدند:
استاد تو در طریقت چه كسی بود؟

او پاسخ داد:
یک سگ! روزی سگی را دیدم كه در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود و از شدت
تشنگی در حال مرگ بود.

هربار كه سگ خم میشد تا از آب رودخانه بنوشد، تصویر خود را در آب می‌دید و می‌ترسید زیرا تصور می‌كرد سگ دیگری نیز در رودخانه است!

در نهایت پس از مدتی طولانی سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پرید.

با پریدن سگ در رودخانه تصویر او در آب نیز ناپدید شد، به این ترتیب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او شده، خودش بوده است. در واقع مانع میان او و آنچه به دنبالش بود به این شكل از میان رفت.

من نیز وقتی به درون خود فرو رفتم متوجه شدم،مانع من و آنچه در جستجویش می‌باشم خودم بودم...
دیدگاه ها (۱)

وقتی خودم را به‌قدر کافی دوست داشتم، شروع کردم به ترک کردن چ...

به شادی معتاد شوید...!آنقدر تمرین کنید وجود و افکارتانرا از ...

هرگز نمی‌شود آن‌طور که باید و شاید به کلمات اعتماد کرد. کلما...

زندگی میچرخه عین تاسیه روز حکم میکنییه روز التماس...حواست به...

یونگ و ونگوگ

سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت چهارم پرنسسی از جنس ابر بعد از ماجراجویی در جنگل، قصر پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط