پارت چهارم پرنسسی از جنس ابر
پارت چهارم پرنسسی از جنس ابر
بعد از ماجراجویی در جنگل، قصر پادشاهی دوباره پر از آرامش شده بود. کِکّی (اون موجود پشمالو) حالا به عنوان یک “مهمانِ ویژه” در گوشهی باغ قصر، مشغول خوردنِ میوههای جنگلی بود. میمی هم با اینکه به قصر برگشته بود، اما انگار یاد گرفته بود که دنیا پر از چیزهای جدید برای کشف کردنه!
یک روز عصر، هوا بسیار گرم بود. خورشید مثل یک گلولهی آتشین در آسمان میدرخشید. در مرکز باغ بزرگ قصر، یک استخر یا همون حوضچهی بزرگ و باشکوه قرار داشت که با سنگهای بلورین تزئین شده بود. آبِ داخل آن، شفاف و آبی، مثل یک آینهی بزرگ میدرخشید. 💧✨
میمی، با آن پیراهنِ گلدار و پاچههای کوتاهش، با همان راه رفتنِ پنگوئنوار و لرزانش، از کنار نگهبانان در حال گذشت. او با آن چشمهای کنده و کنجکاو، به انعکاسِ تصویر خودش در آب خیره شده بود. برای او، آن آب فقط یک مایع نبود؛ آن یک دنیای دیگر بود که در آن، یک دختر کوچولوی خیلی بامزه مثل خودش شنا میکرد!
میمی با هیجان، دستهای کوچکش را تکان داد و با صدایی که انگار داشت با خودش بازی میکرد، گفت:
«آبووو… مِمی!» 🍼
او با تمام توانش، سعی کرد به لبهی استخر نزدیکتر شود. اما، همانطور که میدانیم، تعادلِ یک بچهی دو ساله مثل راه رفتن روی یخ است! لبهی سنگیِ استخر کمی لغزنده بود. میمی، در حالی که سعی میکرد تعادلش را حفظ کند، پایش لغزید…
و در یک چشم به هم زدن، همه چیز اتفاق افتاد. 😱
«شلپپلوووپ!» 🌊
صدای برخورد بدن کوچولو با آب، مثل یک بمب در سکوت باغ پیچید. میمی، که حتی بلد نبود چطور نفس بکشد، ناگهان غرق در آبِ سرد و عمیق شد. او با دستهای کوچکش سعی میکرد به سطح آب برسد، اما آب او را به پایین میکشید. چشمان کنده و درشتش، که همیشه پر از شادی بود، حالا از ترس و حیرت، بزرگتر شده بود و زیر آب، مثل دو مهرهی سیاه در تاریکی میدرخشید.
نگهبانها که از دور متوجه شدند، با وحشت فریاد زدند: «پرنسس! پرنسس در خطر است!»
اما در آن لحظه، انگار زمان متوقف شده بود. پادشاه که در اتاق کارش مشغول بود، با شنیدن صدای فریاد، مثل یک شیرِ زخمی از جا پرید و با تمام سرعت به سمت باغ دوید. قلب او برای میمی، مثل طبل
میکمیزد.
در حالی که میمی زیر آب دست و پا میزد، ناگهان چیزی عجیب اتفاق افتاد. آن چشمهای کنده و درخشانِ او، در زیر آب، نوری بسیار ملایم و جادویی از خود ساطع کردند… انگار که تمامِ زیبایی و معصومیت او، داشت با طبیعتِ آب صحبت میکرد! ✨🌊
در همان لحظه، پادشاه به لبهی استخر رسید. او بدون هیچ معطلی، خودش را به داخل آب انداخت. او با تمام توانش، زیر آب رفت و دستهایش را در میان آبهای سرد جستوجو کرد تا بالاخره، لبهی پیراهنِ سفید و ظریفِ دخترش را پیدا کرد.
پادشاه با تمام نیروی باقیمانده، میمی را به سطح آب آورد. وقتی سرِ خیس و لرزانِ میمی از آب بیرون آمد، او شروع به سرفه کردن کرد. 💦
«کُه… کُه… مِمی… آبو!» 🥺
پادشاه، با بدنی لرزان و چشمهایی پر از اشک، او را محکم به سینهاش فشرد. تمام قصر، تمام سربازان و حتی کِکّی که با نگرانی از دور تماشا میکرد، در سکوتی سنگین فرو رفته بودند.
میمی، بعد از چند لحظهی ترسناک، نگاهی به پدرش انداخت. او خیس شده بود، موهایش به صورتش چسبیده بود، اما با آن چشمهای کنده و بیگناه، نگاهی به پادشاه کرد که انگار میخواست بگوید: “نگران نباش بابا، من فقط میخواستم با ماهیها بازی کنم!” و سپس با یک لبخندِ لرزان و بسیار بامزه، شروع کرد به خندیدن. 😂💖
پادشاه، در میان اشکهایش، خندید. او فهمید که حتی در سختترین لحظهها، معجزهی حضور این دختر کوچولو، میتواند همه چیز را دوباره به حالت عادی برگرداند.
بعد از ماجراجویی در جنگل، قصر پادشاهی دوباره پر از آرامش شده بود. کِکّی (اون موجود پشمالو) حالا به عنوان یک “مهمانِ ویژه” در گوشهی باغ قصر، مشغول خوردنِ میوههای جنگلی بود. میمی هم با اینکه به قصر برگشته بود، اما انگار یاد گرفته بود که دنیا پر از چیزهای جدید برای کشف کردنه!
یک روز عصر، هوا بسیار گرم بود. خورشید مثل یک گلولهی آتشین در آسمان میدرخشید. در مرکز باغ بزرگ قصر، یک استخر یا همون حوضچهی بزرگ و باشکوه قرار داشت که با سنگهای بلورین تزئین شده بود. آبِ داخل آن، شفاف و آبی، مثل یک آینهی بزرگ میدرخشید. 💧✨
میمی، با آن پیراهنِ گلدار و پاچههای کوتاهش، با همان راه رفتنِ پنگوئنوار و لرزانش، از کنار نگهبانان در حال گذشت. او با آن چشمهای کنده و کنجکاو، به انعکاسِ تصویر خودش در آب خیره شده بود. برای او، آن آب فقط یک مایع نبود؛ آن یک دنیای دیگر بود که در آن، یک دختر کوچولوی خیلی بامزه مثل خودش شنا میکرد!
میمی با هیجان، دستهای کوچکش را تکان داد و با صدایی که انگار داشت با خودش بازی میکرد، گفت:
«آبووو… مِمی!» 🍼
او با تمام توانش، سعی کرد به لبهی استخر نزدیکتر شود. اما، همانطور که میدانیم، تعادلِ یک بچهی دو ساله مثل راه رفتن روی یخ است! لبهی سنگیِ استخر کمی لغزنده بود. میمی، در حالی که سعی میکرد تعادلش را حفظ کند، پایش لغزید…
و در یک چشم به هم زدن، همه چیز اتفاق افتاد. 😱
«شلپپلوووپ!» 🌊
صدای برخورد بدن کوچولو با آب، مثل یک بمب در سکوت باغ پیچید. میمی، که حتی بلد نبود چطور نفس بکشد، ناگهان غرق در آبِ سرد و عمیق شد. او با دستهای کوچکش سعی میکرد به سطح آب برسد، اما آب او را به پایین میکشید. چشمان کنده و درشتش، که همیشه پر از شادی بود، حالا از ترس و حیرت، بزرگتر شده بود و زیر آب، مثل دو مهرهی سیاه در تاریکی میدرخشید.
نگهبانها که از دور متوجه شدند، با وحشت فریاد زدند: «پرنسس! پرنسس در خطر است!»
اما در آن لحظه، انگار زمان متوقف شده بود. پادشاه که در اتاق کارش مشغول بود، با شنیدن صدای فریاد، مثل یک شیرِ زخمی از جا پرید و با تمام سرعت به سمت باغ دوید. قلب او برای میمی، مثل طبل
میکمیزد.
در حالی که میمی زیر آب دست و پا میزد، ناگهان چیزی عجیب اتفاق افتاد. آن چشمهای کنده و درخشانِ او، در زیر آب، نوری بسیار ملایم و جادویی از خود ساطع کردند… انگار که تمامِ زیبایی و معصومیت او، داشت با طبیعتِ آب صحبت میکرد! ✨🌊
در همان لحظه، پادشاه به لبهی استخر رسید. او بدون هیچ معطلی، خودش را به داخل آب انداخت. او با تمام توانش، زیر آب رفت و دستهایش را در میان آبهای سرد جستوجو کرد تا بالاخره، لبهی پیراهنِ سفید و ظریفِ دخترش را پیدا کرد.
پادشاه با تمام نیروی باقیمانده، میمی را به سطح آب آورد. وقتی سرِ خیس و لرزانِ میمی از آب بیرون آمد، او شروع به سرفه کردن کرد. 💦
«کُه… کُه… مِمی… آبو!» 🥺
پادشاه، با بدنی لرزان و چشمهایی پر از اشک، او را محکم به سینهاش فشرد. تمام قصر، تمام سربازان و حتی کِکّی که با نگرانی از دور تماشا میکرد، در سکوتی سنگین فرو رفته بودند.
میمی، بعد از چند لحظهی ترسناک، نگاهی به پدرش انداخت. او خیس شده بود، موهایش به صورتش چسبیده بود، اما با آن چشمهای کنده و بیگناه، نگاهی به پادشاه کرد که انگار میخواست بگوید: “نگران نباش بابا، من فقط میخواستم با ماهیها بازی کنم!” و سپس با یک لبخندِ لرزان و بسیار بامزه، شروع کرد به خندیدن. 😂💖
پادشاه، در میان اشکهایش، خندید. او فهمید که حتی در سختترین لحظهها، معجزهی حضور این دختر کوچولو، میتواند همه چیز را دوباره به حالت عادی برگرداند.
- ۴۵۰
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط