ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:8
صبحِ روز بعد، ا/ت تصمیم گرفت دیگه به هیچکدوم از اتفاقات دیشب فکر نکنه.
همهچی زیادی عجیب بود.
و عجیبتر از اون… این بود که یه بخش از وجودش دلش میخواست دوباره تهیونگو ببینه.
برای همین از همون لحظهای که بیدار شد، سعی کرد همهچی رو عادی جلوه بده.
کتابو انداخت ته کمد.
رد قرمز روی گردنشو با یقه پوشوند.
و حتی وقتی لوسی با شک نگاش کرد، فقط گفت:
+ چیز خاصی نیس.
لوسی چند ثانیه خیره موند ولی چیزی نگفت.
---
سه روز گذشت.
و هیچ اتفاقی نیفتاد.
نه صدایی.
نه سایهای.
نه چشم قرمزی توی تاریکی.
انگار تهیونگ… ناپدید شده بود.
و این دقیقاً چیزی بود که ا/ت باید میخواست، نه؟
ولی شب چهارم وقتی روی تخت دراز کشیده بود، خودش فهمید چرا عصبیه.
چون منتظر بود.
منتظر یه صدای آروم کنار گوشش.
منتظر اون حس سنگین نگاه شدن.
ولی هیچچیز نمیومد.
و سکوت… بدتر بود.
---
^تو خیلی عجیبی.
جیسو نی رو توی آبمیوهش چرخوند و به ا/ت خیره شد.
کافهی نزدیک مدرسه شلوغ بود ولی ا/ت حتی حواسش به حرفای دوستاش هم نبود.
+ها؟
جیسو اخم کرد.
^سه روزه انگار توی دنیای دیگهای.
مینهو سریع گفت:
«
=گفتم که اون بازی نحسه!
لوسی چشم چرخوند.
"تو هر شب درباره جن و شیطان و اینا ویدیو میبینی، معلومه فکرت خرابه.
مینهو با جدیت خم شد سمت ا/ت.
=ولی جدی… بعد اون شب اتفاق عجیبی برات نیفتاده؟
ا/ت برای لحظهای ساکت شد.
تصویر چشمهای قرمز تهیونگ توی ذهنش فلش زد.
ولی سریع شونه بالا انداخت.
+نه.
دروغ گفتنش راحتتر از توضیح دادن بود.
---
همون شب، وقتی ا/ت از حموم بیرون اومد، برق خونه رفته بود.
+لوسی؟!
جوابی نیومد.
اخم کرد و توی تاریکی راه رفت.
احتمالاً فیوز پریده بود.
نور گوشیشو روشن کرد و وارد آشپزخونه شد.
و همون لحظه خشکش زد.
روی بخار شیشهی پنجره…
یه جمله نوشته شده بود.
“Did you miss me?”
( دلت برام تنگ شده بود؟ )
قلبش محکم کوبید.
ا/ت سریع برگشت عقب.
+لوسی این مسخرهبازیا چیه؟!
ولی خونه ساکت بود.
خیلی ساکت.
بعد نور گوشی برای لحظهای خاموش شد.
و توی تاریکی…
صدای خندهی خیلی آرومی اومد.
همون صدای بم آشنا.
نزدیک.
خیلی نزدیک.
_ سه روز…
ا/ت نفسشو حبس کرد.
صدا ادامه داد:
_ و تو حتی یک بارم منو صدا نزدی. ناراحت شدم، کوچولو.
نور گوشی دوباره روشن شد.
ولی آشپزخونه خالی بود.
فقط اون جمله هنوز روی شیشه دیده میشد.
و این بار…
زیرش یه جملهی جدید آروم ظاهر شد.
“Open the closet.”
( کمد رو باز کن )
بدن ا/ت یخ کرد.
چون کتاب…
توی کمد اتاقش بود..
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:8
صبحِ روز بعد، ا/ت تصمیم گرفت دیگه به هیچکدوم از اتفاقات دیشب فکر نکنه.
همهچی زیادی عجیب بود.
و عجیبتر از اون… این بود که یه بخش از وجودش دلش میخواست دوباره تهیونگو ببینه.
برای همین از همون لحظهای که بیدار شد، سعی کرد همهچی رو عادی جلوه بده.
کتابو انداخت ته کمد.
رد قرمز روی گردنشو با یقه پوشوند.
و حتی وقتی لوسی با شک نگاش کرد، فقط گفت:
+ چیز خاصی نیس.
لوسی چند ثانیه خیره موند ولی چیزی نگفت.
---
سه روز گذشت.
و هیچ اتفاقی نیفتاد.
نه صدایی.
نه سایهای.
نه چشم قرمزی توی تاریکی.
انگار تهیونگ… ناپدید شده بود.
و این دقیقاً چیزی بود که ا/ت باید میخواست، نه؟
ولی شب چهارم وقتی روی تخت دراز کشیده بود، خودش فهمید چرا عصبیه.
چون منتظر بود.
منتظر یه صدای آروم کنار گوشش.
منتظر اون حس سنگین نگاه شدن.
ولی هیچچیز نمیومد.
و سکوت… بدتر بود.
---
^تو خیلی عجیبی.
جیسو نی رو توی آبمیوهش چرخوند و به ا/ت خیره شد.
کافهی نزدیک مدرسه شلوغ بود ولی ا/ت حتی حواسش به حرفای دوستاش هم نبود.
+ها؟
جیسو اخم کرد.
^سه روزه انگار توی دنیای دیگهای.
مینهو سریع گفت:
«
=گفتم که اون بازی نحسه!
لوسی چشم چرخوند.
"تو هر شب درباره جن و شیطان و اینا ویدیو میبینی، معلومه فکرت خرابه.
مینهو با جدیت خم شد سمت ا/ت.
=ولی جدی… بعد اون شب اتفاق عجیبی برات نیفتاده؟
ا/ت برای لحظهای ساکت شد.
تصویر چشمهای قرمز تهیونگ توی ذهنش فلش زد.
ولی سریع شونه بالا انداخت.
+نه.
دروغ گفتنش راحتتر از توضیح دادن بود.
---
همون شب، وقتی ا/ت از حموم بیرون اومد، برق خونه رفته بود.
+لوسی؟!
جوابی نیومد.
اخم کرد و توی تاریکی راه رفت.
احتمالاً فیوز پریده بود.
نور گوشیشو روشن کرد و وارد آشپزخونه شد.
و همون لحظه خشکش زد.
روی بخار شیشهی پنجره…
یه جمله نوشته شده بود.
“Did you miss me?”
( دلت برام تنگ شده بود؟ )
قلبش محکم کوبید.
ا/ت سریع برگشت عقب.
+لوسی این مسخرهبازیا چیه؟!
ولی خونه ساکت بود.
خیلی ساکت.
بعد نور گوشی برای لحظهای خاموش شد.
و توی تاریکی…
صدای خندهی خیلی آرومی اومد.
همون صدای بم آشنا.
نزدیک.
خیلی نزدیک.
_ سه روز…
ا/ت نفسشو حبس کرد.
صدا ادامه داد:
_ و تو حتی یک بارم منو صدا نزدی. ناراحت شدم، کوچولو.
نور گوشی دوباره روشن شد.
ولی آشپزخونه خالی بود.
فقط اون جمله هنوز روی شیشه دیده میشد.
و این بار…
زیرش یه جملهی جدید آروم ظاهر شد.
“Open the closet.”
( کمد رو باز کن )
بدن ا/ت یخ کرد.
چون کتاب…
توی کمد اتاقش بود..
- ۵۵۱
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط