عشق در تاریکی ۵۳.
عشق در تاریکی ۵۳.
به طرف بیمارستان حرکت کردیم توی راه هیچ کدوممون حرف نمیزدیم و این استرسم رو بیشتر میکرد کوک مث قبل نبود حتی ریز هم نگاهم نمیکرد
+ کوک.....اگه چیزی نباشه؟
_ هیچی عوض نمیشه
+ اگه باشه؟
نفس عمیق کشید گفت:
_ اون وقت همه چیز عوض میشه
نمی دونم چرا ولی یکم از این لحنش ترسیدم
<< چند ساعت بعد ویو کوک >>
توی راه رو بیمارستان نششته بودم و منتظر ات بودم من بچه خیلی دوست دارم ولی الان اصلا موقعیت درستی نیس بخاطر شغل کثیفم نمیدونم چیکار کنم برای اولین بار واقعا ترس رو احساس میکنم نمیخام نه ات و نه بچه مو از دست بدم هووووف با صدای ات از افکار پلیدم امدم بیرون
+ کووک؟
_ ها.؟ آها چیشد؟
+ چندیدن بار صدات زدم
_ ببخشید نشنیدم
+ چیزی نشد گفت منتظر بمونیم نتایج بیاد
_ باشه بیا بشین
امد و کنارم نشست
بعد از چند دقیقه پرستار امد و برگه نتایج رو داد بهمون تشکر کردم و با ات از بیمارستان خارج شدیم
رفتیم و نشستیم توماشین به وضوح میتونستم لرزیدن دستای کوچیک ات رو ببینم
چیزی نگفتم و به سمت خونه حرکت کردم
بعد ۲۰ مین رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم داخل
روی مبل نشسته بودیم برگه دست ات بود ولی بازش نمی کرد میدونستم استرس داره پس چیزی نگفتم چند دقیقه بعد برگه رو گرفت سمت من و گفت:
+ تو بازش کن من نمی تونم
بغض صداش رو میتونستم تشخیص بدم
_ باشه
برگه روگرفتم و ات هم چشماش رو بست وقتی بازش کردم برای چند دقیقه نفس کشیدن یادم رفت
جواب مثبت بود باورم نمیشه
+ چیشد؟
_ اات ا. ت ...
<< ویو ات >>
چشمام بسته بودم و منتظر بودم کوک جواب بده چند ثانیه گذشت ولی چیزی نمیگفت وقتی اسممو صدا زد آروم چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم ک با چشماش گشاد زل زده بود به برگه و توی چشماش اشک جمع شده بود ک این خدش جواب بود
_ اتم جواب مثبته
+ وااای خدااا
دلم میخاست گریه کنم ولی یهو کشیده شدم تو بغل کوک و بغضم ترکید
+ کوک من آمادگی هق شو ندارم
_ منم ندارم عشقم ولی ما از پسش بر میایم خب؟
+ من هق جواب جونیور چی بدم؟
_ هیششش اون اصلا مهم نیس
_ همین ک رفتیم کره کارای عروسی رو میکنم خب؟ پس اصلا نگران نباش
+ هق هق
_ هیشششش
همینطوری توی بغل کوک گریه میکردم ک خوابم برد...
شرط پارت بعد
۳۰ لایک❤️
۱۵ کامنت💌
۱۰ بازنشر🦋
به طرف بیمارستان حرکت کردیم توی راه هیچ کدوممون حرف نمیزدیم و این استرسم رو بیشتر میکرد کوک مث قبل نبود حتی ریز هم نگاهم نمیکرد
+ کوک.....اگه چیزی نباشه؟
_ هیچی عوض نمیشه
+ اگه باشه؟
نفس عمیق کشید گفت:
_ اون وقت همه چیز عوض میشه
نمی دونم چرا ولی یکم از این لحنش ترسیدم
<< چند ساعت بعد ویو کوک >>
توی راه رو بیمارستان نششته بودم و منتظر ات بودم من بچه خیلی دوست دارم ولی الان اصلا موقعیت درستی نیس بخاطر شغل کثیفم نمیدونم چیکار کنم برای اولین بار واقعا ترس رو احساس میکنم نمیخام نه ات و نه بچه مو از دست بدم هووووف با صدای ات از افکار پلیدم امدم بیرون
+ کووک؟
_ ها.؟ آها چیشد؟
+ چندیدن بار صدات زدم
_ ببخشید نشنیدم
+ چیزی نشد گفت منتظر بمونیم نتایج بیاد
_ باشه بیا بشین
امد و کنارم نشست
بعد از چند دقیقه پرستار امد و برگه نتایج رو داد بهمون تشکر کردم و با ات از بیمارستان خارج شدیم
رفتیم و نشستیم توماشین به وضوح میتونستم لرزیدن دستای کوچیک ات رو ببینم
چیزی نگفتم و به سمت خونه حرکت کردم
بعد ۲۰ مین رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم داخل
روی مبل نشسته بودیم برگه دست ات بود ولی بازش نمی کرد میدونستم استرس داره پس چیزی نگفتم چند دقیقه بعد برگه رو گرفت سمت من و گفت:
+ تو بازش کن من نمی تونم
بغض صداش رو میتونستم تشخیص بدم
_ باشه
برگه روگرفتم و ات هم چشماش رو بست وقتی بازش کردم برای چند دقیقه نفس کشیدن یادم رفت
جواب مثبت بود باورم نمیشه
+ چیشد؟
_ اات ا. ت ...
<< ویو ات >>
چشمام بسته بودم و منتظر بودم کوک جواب بده چند ثانیه گذشت ولی چیزی نمیگفت وقتی اسممو صدا زد آروم چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم ک با چشماش گشاد زل زده بود به برگه و توی چشماش اشک جمع شده بود ک این خدش جواب بود
_ اتم جواب مثبته
+ وااای خدااا
دلم میخاست گریه کنم ولی یهو کشیده شدم تو بغل کوک و بغضم ترکید
+ کوک من آمادگی هق شو ندارم
_ منم ندارم عشقم ولی ما از پسش بر میایم خب؟
+ من هق جواب جونیور چی بدم؟
_ هیششش اون اصلا مهم نیس
_ همین ک رفتیم کره کارای عروسی رو میکنم خب؟ پس اصلا نگران نباش
+ هق هق
_ هیشششش
همینطوری توی بغل کوک گریه میکردم ک خوابم برد...
شرط پارت بعد
۳۰ لایک❤️
۱۵ کامنت💌
۱۰ بازنشر🦋
- ۱۸۴
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط