فیک یونمین pاخر
فیک یونمین (p24/اخر)
از کجا به کجا...؟
صبح بود و نور خورشید، رنگ طلایی دلنشینی به استودیو میداد. خبری از باران یا ابرهای تیره نبود. هوا صاف بود و انگار خودِ طبیعت هم داشت نوید روزهای بهتر رو میداد. یونگی و جیمین کنار هم روی مبل نشسته بودن، نه پشت پیانو، نه غرق در نتها، بلکه در سکوتی که پر از رضایت بود.
یونگی سرش رو روی شونهی جیمین گذاشته بود و جیمین دستش رو دور شونهی یونگی حلقه کرده بود. هر دو به نقطهی نامعلومی خیره شده بودن، اما انگار که تمام دنیا رو توی همون نگاه پیدا کرده بودن.
«یادته اون روز اول که همدیگه رو دیدیم؟» یونگی پرسید، صداش آروم بود، مثل زمزمه.
جیمین لبخندی زد. «معلومه که یادمه. فکر نمیکردم اون روز... کارمون به اینجا بکشه.»
یونگی گفت: «منم همینطور. اولش فقط یه همکار بودم، بعد... یه دوست. و الان...»
جیمین سرش رو کمی چرخوند تا به یونگی نگاه کنه. «الان... همهی دنیای منی.»
یونگی سرش رو بلند کرد و توی چشمهای جیمین نگاه کرد. «و تو همهی دنیای منی.»
و غرق در بوسه شدند....
این بار، بوسهشون خیلی طولانیتر بود. پر از تمام حرفهایی که در زمان هایی مختلف زده بودن، تمام حسهایی که تجربه کرده بودن، و تمام قولهایی که به هم داده بودن. بوسهای که هم پایان بود و هم یه شروع دوباره.
وقتی از هم جدا شدن، یونگی گفت: «فکر کنم وقتشه که دیگه قایم نباشیم.»
جیمین دستش رو محکمتر دور یونگی حلقه کرد. «آره. وقتشه که به همهی دنیا بگیم چقدر همدیگه رو دوست داریم.»
اون روز، تصمیم گرفتن که با آقای کامرانی صحبت کنن. نه با ترس، بلکه با اطمینان. آقای کامرانی، با اینکه کمی متعجب شد، اما با دیدنِ قاطعیت و خوشحالیِ یونگی و جیمین، حمایتشون کرد. خبرِ رابطهی اونها، مثل پیچیدنِ یه نسیمِ تازه در استودیو پخش شد. بعضیها با کنجکاوی نگاه میکردن، بعضیها با لبخند. اما دیگه خبری از نگاههای کارآگاهی یا حرفهای پشت سر نبود.
روزها گذشت. یونگی و جیمین، نه تنها به عنوان دو هنرمند، بلکه به عنوان یک زوج، در کنار هم پیش رفتن. موسیقیهاشون عمیقتر شد، همکاریشون قویتر. دیگر نیازی نبود که در گوشهای پنهان بشن. استودیو، دیگر فقط پناهگاهشان نبود، بلکه خانهشان بود. خانهای که با عشق ساخته شده بود.
یک شب، زیر آسمان پر ستاره، یونگی پیانو نواخت. اما این بار، آهنگ، نه غمگین بود، نه پر از اضطراب، و نه حتی فقط عاشقانه. این آهنگ، داستانی بود از مسیری که طی کرده بودند. از دلتنگیها، از پیدا شدنها، از ترسها و غلبه بر آنها، و از عشقی که حالا آزادانه نفس میکشید.
جیمین کنارش ایستاده بود و به نتها گوش میداد. لبخندی روی لب داشت که از شادی درونیاش حکایت میکرد.
وقتی آهنگ تمام شد، یونگی برگشت و جیمین رو در آغوش گرفت.
«فکر کنم... این بهترین پایانی بود که میتونستیم داشته باشیم.» یونگی زمزمه کرد.
جیمین سرش رو به سینهی یونگی فشرد. «آره. یه پایانِ شیرین، که اولِ یه ماجرای بزرگتره.»
🇹🇭🇪 🇪🇳🇩
می دونم چرت شدددددد..... ببخشید دیگه مغزم کار نمیکردددددد😭😭😭
از کجا به کجا...؟
صبح بود و نور خورشید، رنگ طلایی دلنشینی به استودیو میداد. خبری از باران یا ابرهای تیره نبود. هوا صاف بود و انگار خودِ طبیعت هم داشت نوید روزهای بهتر رو میداد. یونگی و جیمین کنار هم روی مبل نشسته بودن، نه پشت پیانو، نه غرق در نتها، بلکه در سکوتی که پر از رضایت بود.
یونگی سرش رو روی شونهی جیمین گذاشته بود و جیمین دستش رو دور شونهی یونگی حلقه کرده بود. هر دو به نقطهی نامعلومی خیره شده بودن، اما انگار که تمام دنیا رو توی همون نگاه پیدا کرده بودن.
«یادته اون روز اول که همدیگه رو دیدیم؟» یونگی پرسید، صداش آروم بود، مثل زمزمه.
جیمین لبخندی زد. «معلومه که یادمه. فکر نمیکردم اون روز... کارمون به اینجا بکشه.»
یونگی گفت: «منم همینطور. اولش فقط یه همکار بودم، بعد... یه دوست. و الان...»
جیمین سرش رو کمی چرخوند تا به یونگی نگاه کنه. «الان... همهی دنیای منی.»
یونگی سرش رو بلند کرد و توی چشمهای جیمین نگاه کرد. «و تو همهی دنیای منی.»
و غرق در بوسه شدند....
این بار، بوسهشون خیلی طولانیتر بود. پر از تمام حرفهایی که در زمان هایی مختلف زده بودن، تمام حسهایی که تجربه کرده بودن، و تمام قولهایی که به هم داده بودن. بوسهای که هم پایان بود و هم یه شروع دوباره.
وقتی از هم جدا شدن، یونگی گفت: «فکر کنم وقتشه که دیگه قایم نباشیم.»
جیمین دستش رو محکمتر دور یونگی حلقه کرد. «آره. وقتشه که به همهی دنیا بگیم چقدر همدیگه رو دوست داریم.»
اون روز، تصمیم گرفتن که با آقای کامرانی صحبت کنن. نه با ترس، بلکه با اطمینان. آقای کامرانی، با اینکه کمی متعجب شد، اما با دیدنِ قاطعیت و خوشحالیِ یونگی و جیمین، حمایتشون کرد. خبرِ رابطهی اونها، مثل پیچیدنِ یه نسیمِ تازه در استودیو پخش شد. بعضیها با کنجکاوی نگاه میکردن، بعضیها با لبخند. اما دیگه خبری از نگاههای کارآگاهی یا حرفهای پشت سر نبود.
روزها گذشت. یونگی و جیمین، نه تنها به عنوان دو هنرمند، بلکه به عنوان یک زوج، در کنار هم پیش رفتن. موسیقیهاشون عمیقتر شد، همکاریشون قویتر. دیگر نیازی نبود که در گوشهای پنهان بشن. استودیو، دیگر فقط پناهگاهشان نبود، بلکه خانهشان بود. خانهای که با عشق ساخته شده بود.
یک شب، زیر آسمان پر ستاره، یونگی پیانو نواخت. اما این بار، آهنگ، نه غمگین بود، نه پر از اضطراب، و نه حتی فقط عاشقانه. این آهنگ، داستانی بود از مسیری که طی کرده بودند. از دلتنگیها، از پیدا شدنها، از ترسها و غلبه بر آنها، و از عشقی که حالا آزادانه نفس میکشید.
جیمین کنارش ایستاده بود و به نتها گوش میداد. لبخندی روی لب داشت که از شادی درونیاش حکایت میکرد.
وقتی آهنگ تمام شد، یونگی برگشت و جیمین رو در آغوش گرفت.
«فکر کنم... این بهترین پایانی بود که میتونستیم داشته باشیم.» یونگی زمزمه کرد.
جیمین سرش رو به سینهی یونگی فشرد. «آره. یه پایانِ شیرین، که اولِ یه ماجرای بزرگتره.»
🇹🇭🇪 🇪🇳🇩
می دونم چرت شدددددد..... ببخشید دیگه مغزم کار نمیکردددددد😭😭😭
- ۵۴۲
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط