Mine
Mine✨
Part:7
وقت وقته آماده شدن رایلی شد
میکاپ آرتیست به همراه چند نفر که یکی کار موها و یکی هم لباس وارد شدن
شروع کردن به میکاپ کردن و آماده کردن موهاش
رایلی دوست داشت موهاش باز باشه پس مدل زیبایی به موهاش دادن که به زیبایی رایلی اضافه میکرد
کار مو و میکاپ تمام شد و الان وقت پوشیدن لباس بود
رایلی حتی لباس و ندیده و خیلی هم ذوق دیدن لباس رو نداشت ولی همین که لباس رو دراوردن و دید از سلیقه همسر ناشناسش خیلی خوشش اومد
لباس ساده ولی شیک بود و کاملا با سلیقه رایلی و چیزی که میخواست همخونی داشت
رایلی لباس رو پوشید و الان آماده آماده بود
سوار ماشین مخصوص شد و به سمت خونه ی جدیدش و محل جشن حرکت کرد
مضطرب بود چون حتی داماد و خوب نمیشناخت و حتی ازش هم خیلی میترسید
ولی خودش و اروم و خونسرد نشون میداد دوست نداشت کسی با استرس و غم ببینتش
از ماشین پیاده شد و به سمت باغ راه افتاد چندین بادیگارد هم پشت سرش به راه افتاده بودن به هرحال رایلی ملکه اشون بود و اگر اتفاقی براش میافتاد همه چی خراب میشد
ورود رایلی اعلام شد
قلبش محکم میزد
ولی سعی میکرد آرامش خودش رو نگه داره
قدم های استوار و محکمی برمیداشت هرچقدر به جلو حرکت میکرد چهره همسرش جلوش واضح تر میشد
با دیدن اون چهره برقی توی چشاش زده شد
تپش قلبش بیشتر شد
تابحال فردی به جذابی اون ندیده بود
قدش خیلی از رایلی بلند بود به طوری که رایلی مثل دختر کوچولوش دیده میشد
بالاخره نزدیکش شد و روبه روش ایستاد
نمیتونست تو چشاش نگاه کنه که صدایی دلگرم کننده به گوشش شنید
جونگکوک:کوچولوی من بهم نگاه کن بزار چشای خوشگلت و ببینم
رایلی سرش و بلند کرد و به چشاش خیره شد
عاقد شروع کرد و بعد از خوندن قسم نامه و بله گفتن همه دست زدن
شروع به خوشگذرونی کردن رایلی هنوزم مضطرب بود
کنار همسرش ایستاده بود و از نظرش هیچ مردی به اندازه اون خوشگل و خوشتیپ نیست
حمایت یادتون نره ستاره هاممم✨
Part:7
وقت وقته آماده شدن رایلی شد
میکاپ آرتیست به همراه چند نفر که یکی کار موها و یکی هم لباس وارد شدن
شروع کردن به میکاپ کردن و آماده کردن موهاش
رایلی دوست داشت موهاش باز باشه پس مدل زیبایی به موهاش دادن که به زیبایی رایلی اضافه میکرد
کار مو و میکاپ تمام شد و الان وقت پوشیدن لباس بود
رایلی حتی لباس و ندیده و خیلی هم ذوق دیدن لباس رو نداشت ولی همین که لباس رو دراوردن و دید از سلیقه همسر ناشناسش خیلی خوشش اومد
لباس ساده ولی شیک بود و کاملا با سلیقه رایلی و چیزی که میخواست همخونی داشت
رایلی لباس رو پوشید و الان آماده آماده بود
سوار ماشین مخصوص شد و به سمت خونه ی جدیدش و محل جشن حرکت کرد
مضطرب بود چون حتی داماد و خوب نمیشناخت و حتی ازش هم خیلی میترسید
ولی خودش و اروم و خونسرد نشون میداد دوست نداشت کسی با استرس و غم ببینتش
از ماشین پیاده شد و به سمت باغ راه افتاد چندین بادیگارد هم پشت سرش به راه افتاده بودن به هرحال رایلی ملکه اشون بود و اگر اتفاقی براش میافتاد همه چی خراب میشد
ورود رایلی اعلام شد
قلبش محکم میزد
ولی سعی میکرد آرامش خودش رو نگه داره
قدم های استوار و محکمی برمیداشت هرچقدر به جلو حرکت میکرد چهره همسرش جلوش واضح تر میشد
با دیدن اون چهره برقی توی چشاش زده شد
تپش قلبش بیشتر شد
تابحال فردی به جذابی اون ندیده بود
قدش خیلی از رایلی بلند بود به طوری که رایلی مثل دختر کوچولوش دیده میشد
بالاخره نزدیکش شد و روبه روش ایستاد
نمیتونست تو چشاش نگاه کنه که صدایی دلگرم کننده به گوشش شنید
جونگکوک:کوچولوی من بهم نگاه کن بزار چشای خوشگلت و ببینم
رایلی سرش و بلند کرد و به چشاش خیره شد
عاقد شروع کرد و بعد از خوندن قسم نامه و بله گفتن همه دست زدن
شروع به خوشگذرونی کردن رایلی هنوزم مضطرب بود
کنار همسرش ایستاده بود و از نظرش هیچ مردی به اندازه اون خوشگل و خوشتیپ نیست
حمایت یادتون نره ستاره هاممم✨
- ۳۵۸
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط