{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مافیا_عزیز_من

#مافیا_عزیز_من
#Part1
روز سختی تو دانشگاه داشتی و دوستت تو رو به خونشون دعوت میکنه تا پروژه اتون رو باهم انجام بدید.

جون وو(دوستت): بیا فعلا اطلاعات لازم رو جمع کنیم و بنویسیمشون.

ت.و: باشه.

تمام روزت رو اونجا میگذرونی تا دیگه واقعا خسته میشی.

ت.و: جون وو من دیگه میرم خونمون خیلی خسته ام خداحافظ.

جون وو: باشه فعلا.

راه می افتی سمت خونه خیلی خوابت میاد. چشمات انگار یهویی سیاهی میرن و تو دیگه چیزی نمیبینی. انگار که یکی تورو وقتی بی هوش شدی گرفته.

وقتی بیدار شدی روی یه تخت تمیز و مرتب دیدی ولی اصلا اونجا رو نمیشناختی. سرت هنوز گیج میرفت. از جات بلند شدی تا ببینی کجایی، که یهو افتادی و یکی تو رو گرفت ولی چون سرت گیج میرفت نتونستی درست ببینیش.

یه صداهایی میشنیدی. انگار دو نفر تو اتاق بودن. بلند شدی و نشستی روی تخت گفتی من کجام؟!

جواب داد: عزیزم فعلا نمیتونم دارم با دکتر صحبت میکنم تموم شد میام بهت میگم.

ذهن ت.و: چی عزیزم؟! خدایا من کجام؟!

از اتاق رفتن بیرون....

تقریبا بعد پنج دقیقه برگشت و گفت حالت بهتره؟!

تو قبل اینکه جوابشو بدی پرسیدی من کجام؟! تو کی هستی؟!

اون گفت من فلیکسم رئیس مافیا البته یه دوستم دارم هیونجینه اونم باهام هم دسته. حالا جواب منو بده بهتری؟!

خیلی جدی اینو گفت.......

ت.و: آره خب بهترم ولی نگفتی کجام!!!!!

فلیکس: خوبه بهتر شدی. چه سوالیه خب معلومه تو خونه منی...

ت.و: نمی تونم برم نه؟!!!

فلیکس: کجا بری؟!

ت.و: خونه ی خودم.

فلیکس: معلومه که نه. تو داشتی با عمو پیر الکلیت زندگی میکردی که خیلی بد رفتار بود و به سلامتیت هم اهمیت نمیداد واقعا میخوای برگردی؟!

ت.و: آخه من که تورو نمیشناسم...

فلیکس: راستش من کسیم که عاشقتم میتونی روز به روز منو بیشتر بشانسی...

مقاومت میکنی و میگی نه. اون هم کم کم مهربونیتش رو میذاره کنار و مجبورت میکنه که بمونی پیشش.

فلیکس:........
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط