#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part3
همه رو بیرون میکنه. گوشیش زنگ میخوره و تقریبا ۱ ساعت درگیر کاری بود که داشت و تو کم کم خوابت برد.
وقتی خواب بودی آروم اومد و کنارت دراز کشید و خیلی زیبا نگاهت کرد. تو هم حس کردی.
ت.و: کی میذاری من برم؟!
فلیکس: بیدار شدی!!! ببخشید. آآآآ شاید هیچوقت.
ت.و: ولی من که زنت نیستم منو اینجوری نگه داشتی!!!
فلیکس: نگه ات داشتم چون میخوم باهات ازدواج کنم. چون واقعا عاشقتم. درک میکنی؟!
ت.و: اگه من نخوام...
فلیکس یهوحالت صورتش از مهربون به حالت جدی تغییر میکنه.
فلیکس: مجبورت میکنم عاشقم شی...
یهو میاد سمت صورتت و میبوستت تا ساکتت کنه.
ت.و: چ...................................
انقدر محکم بغلت کرده بود که نمیتونستی کار دیگه ای کنی پس مجبور شدی همونجوری بمونی تا خودش تموم کنه..
کم کم صورتش داشت دور میشد...
فلیکس: عجیبه چرا بی حرکت موندی؟! نکنه خوشت اومد؟!
ت.و: آر......... ه چیزه نه نمیتونستم حرکت کنم..
فلیکس: عه نبابا!!! باشه. 😂
خوابتون برد. صبح که بیدار شدی تو بغل اون بودی. از نظرت اون مثل فرشته ها بود. وقتی نور خورشید به صورتش میخورد بیشتر زیبا میشد.
ذهن ت.و: به خودت بیا بابا یارو مافیاست. ولی دوستش دارم. نه نمیتونی. ولی میخوامش. پس باهاش راه میام.
فلیکس: چرا اینجوری نگام میکنی؟!
ت.و: دوستت دارم.
فلیکس: چی؟!
ت.و: هیچی چیزی نگفتم که.
فلیکس: فکر کنم شنیدم که گفتی دوستم دا...... ولش کن.
ت.و: آره بابا ولش کن چون اصلا چیزی نگفتم.
فلیکس: پاشو بریم یه چیزی بخوریم.
ت.و: میل ندارم.
فلیکس: پاشو اشکال نداره خودم بهت غذا میدم. اینجوری نمیتونی نخوری.
ت.و:.....................
میرید سمت میز غذا خوری..........
سلاممم دوباره پارت بعدی هم گذاشتم. خب من تازه شروع به نوشتن کردم و حمایتی نشدم و آشنایی هم ندارم پس ممنون میشم یکم حمایتم کنید. لایک. کامنت هم نظر گلتون.
#Part3
همه رو بیرون میکنه. گوشیش زنگ میخوره و تقریبا ۱ ساعت درگیر کاری بود که داشت و تو کم کم خوابت برد.
وقتی خواب بودی آروم اومد و کنارت دراز کشید و خیلی زیبا نگاهت کرد. تو هم حس کردی.
ت.و: کی میذاری من برم؟!
فلیکس: بیدار شدی!!! ببخشید. آآآآ شاید هیچوقت.
ت.و: ولی من که زنت نیستم منو اینجوری نگه داشتی!!!
فلیکس: نگه ات داشتم چون میخوم باهات ازدواج کنم. چون واقعا عاشقتم. درک میکنی؟!
ت.و: اگه من نخوام...
فلیکس یهوحالت صورتش از مهربون به حالت جدی تغییر میکنه.
فلیکس: مجبورت میکنم عاشقم شی...
یهو میاد سمت صورتت و میبوستت تا ساکتت کنه.
ت.و: چ...................................
انقدر محکم بغلت کرده بود که نمیتونستی کار دیگه ای کنی پس مجبور شدی همونجوری بمونی تا خودش تموم کنه..
کم کم صورتش داشت دور میشد...
فلیکس: عجیبه چرا بی حرکت موندی؟! نکنه خوشت اومد؟!
ت.و: آر......... ه چیزه نه نمیتونستم حرکت کنم..
فلیکس: عه نبابا!!! باشه. 😂
خوابتون برد. صبح که بیدار شدی تو بغل اون بودی. از نظرت اون مثل فرشته ها بود. وقتی نور خورشید به صورتش میخورد بیشتر زیبا میشد.
ذهن ت.و: به خودت بیا بابا یارو مافیاست. ولی دوستش دارم. نه نمیتونی. ولی میخوامش. پس باهاش راه میام.
فلیکس: چرا اینجوری نگام میکنی؟!
ت.و: دوستت دارم.
فلیکس: چی؟!
ت.و: هیچی چیزی نگفتم که.
فلیکس: فکر کنم شنیدم که گفتی دوستم دا...... ولش کن.
ت.و: آره بابا ولش کن چون اصلا چیزی نگفتم.
فلیکس: پاشو بریم یه چیزی بخوریم.
ت.و: میل ندارم.
فلیکس: پاشو اشکال نداره خودم بهت غذا میدم. اینجوری نمیتونی نخوری.
ت.و:.....................
میرید سمت میز غذا خوری..........
سلاممم دوباره پارت بعدی هم گذاشتم. خب من تازه شروع به نوشتن کردم و حمایتی نشدم و آشنایی هم ندارم پس ممنون میشم یکم حمایتم کنید. لایک. کامنت هم نظر گلتون.
- ۷۱
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط