خرابم...
خرابم...
خراب ،
مثلِ مکثِ نگاهی به سهمگینی یک حادثه...
که نه پروای عبور دارد ،
نه دلی برای حضور...
مثل گم شدن در دنیای بی روحِ کسی که ،
تفکیک می کند خواب را از خیالش...
و در نبود هر دو ،
تنهایی هایش را به کوچه ی علی چپ می زند...
تا تماشاگرِ انجمادِ شاهانه ی یک قلب نباشد...
می ترسم...
چهار پایی را میمانم هراسیده ،
در گرگ و میشِ لحظه های پر وحشتِ قبلِ زلزله...
مثلِ دیوانه ای که ،
از خون چکان زخم روحِ پر تلاطمش ،
پناه می برد به رویایِ خوشِ پرواز...
و غرق می شود در تردیدِ پر سوزِ بودن یا نبودن...
مرده ای زیباکه حتی از پریدن هم حساب می برد...
خراب ،
مثلِ مکثِ نگاهی به سهمگینی یک حادثه...
که نه پروای عبور دارد ،
نه دلی برای حضور...
مثل گم شدن در دنیای بی روحِ کسی که ،
تفکیک می کند خواب را از خیالش...
و در نبود هر دو ،
تنهایی هایش را به کوچه ی علی چپ می زند...
تا تماشاگرِ انجمادِ شاهانه ی یک قلب نباشد...
می ترسم...
چهار پایی را میمانم هراسیده ،
در گرگ و میشِ لحظه های پر وحشتِ قبلِ زلزله...
مثلِ دیوانه ای که ،
از خون چکان زخم روحِ پر تلاطمش ،
پناه می برد به رویایِ خوشِ پرواز...
و غرق می شود در تردیدِ پر سوزِ بودن یا نبودن...
مرده ای زیباکه حتی از پریدن هم حساب می برد...
- ۷۹۰
- ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط