♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۷
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۷
او نفسی عمیق کشید که منجر به سرفهای کوتاه و دردناک شد، اما نگاهش را از جیمین برنگرفت. با لحنی که بوی وداع میداد اما پر از تمنا بود، ادامه داد: بادی که از روی این آب میگذره، خیلی چیزها رو با خودش میبره. نمیخوام به تخت بیمارستان زنجیر بشم. فقط برای چند لحظه... اون اخمهای مردونه رو کنار بذار. عصبانی نباش که چرا اومدم بیرون فقط بیا و کنارم وایستا.... هویون کمی خودش را به او نزدیکتر کرد، طوری که پیشانیاش تقریباً به سینهی جیمین برخورد میکرد، و با لحنی که گویی رازی مگو را در دل داشت، زمزمه کرد: بیا با هم به این سیاهیِ زیر پل نگاه کنیم. شاید این آخرین باری باشه که پل "هان" ما رو اینجوری کنار هم میبینه. فقط همین یک بار، به جای اینکه نگرانِ نفس کشیدنم باشی، با من نفس بکش... میتونی
جیمین که هنوز از خشم میسوخت، با شنیدن این کلماتِ سرشار از حسرت، گویی ناگهان تمامِ توانش را برای فریاد زدن از دست داد.
خشم جیمین مثل آتشی که با بارانِ کلماتِ نرمِ هویون فروکش کرده باشد، جای خود را به غمی سنگین داد. مرد تسلیم شد. دستانش را از جیب بیرون آورد و با تردید، اما با تمام وجود، هویون را میان بازوانش کشید. هویون سرش را روی سینهی جیمین گذاشت، جایی که صدای ضربان قلب نامنظم مرد، هویون، در حالی که لرزش بدنش زیر تیشرت گشادش بیشتر شده بود، با صدایی که انگار از فاصلهای دور میآمد، زمزمه کرد:
جیمین... اگه یه روز این رودخونه تصمیم گرفت من رو برای خودش نگه داره، قول بده پُشت سرم گریه نکنی. چشمهای تو برای اشک ریختن ساخته نشدن اونا باید مسیر رو برای بقیه روشن کنن. نمیخوام وقتی به این پل نگاه میکنی، یادِ صورتِ مریض من بیفتی. یادت باشه که من چقدر جسورانه روبروی باد ایستادم... نه اینکه چطور توی دستات آب شدم.
او کمی مکث کرد و با حسرتی که در صدایش موج میزد، ادامه داد:
مرگ برای من مثل پریدن توی این آبه سرد، تاریک، اما بالاخره آروم. پس وقتی نبودم، به جای اشک ریختن، فقط یه سیگار لبهی این پل روشن کن و بذار دودش رو باد ببره. اون دود، آخرین نفسهای منه که داره با تو خداحافظی میکنه
جیمین بازوانش را دور او سفتتر کرد، انگار میخواست با قدرتِ بدنیاش، روحِ در حال پروازِ هویون را در کالبدش حبس کند. او سرش را در گودی گردن هویون فرو برد و با صدایی بم، جدی و پر از احساسی خفه شده،
او نفسی عمیق کشید که منجر به سرفهای کوتاه و دردناک شد، اما نگاهش را از جیمین برنگرفت. با لحنی که بوی وداع میداد اما پر از تمنا بود، ادامه داد: بادی که از روی این آب میگذره، خیلی چیزها رو با خودش میبره. نمیخوام به تخت بیمارستان زنجیر بشم. فقط برای چند لحظه... اون اخمهای مردونه رو کنار بذار. عصبانی نباش که چرا اومدم بیرون فقط بیا و کنارم وایستا.... هویون کمی خودش را به او نزدیکتر کرد، طوری که پیشانیاش تقریباً به سینهی جیمین برخورد میکرد، و با لحنی که گویی رازی مگو را در دل داشت، زمزمه کرد: بیا با هم به این سیاهیِ زیر پل نگاه کنیم. شاید این آخرین باری باشه که پل "هان" ما رو اینجوری کنار هم میبینه. فقط همین یک بار، به جای اینکه نگرانِ نفس کشیدنم باشی، با من نفس بکش... میتونی
جیمین که هنوز از خشم میسوخت، با شنیدن این کلماتِ سرشار از حسرت، گویی ناگهان تمامِ توانش را برای فریاد زدن از دست داد.
خشم جیمین مثل آتشی که با بارانِ کلماتِ نرمِ هویون فروکش کرده باشد، جای خود را به غمی سنگین داد. مرد تسلیم شد. دستانش را از جیب بیرون آورد و با تردید، اما با تمام وجود، هویون را میان بازوانش کشید. هویون سرش را روی سینهی جیمین گذاشت، جایی که صدای ضربان قلب نامنظم مرد، هویون، در حالی که لرزش بدنش زیر تیشرت گشادش بیشتر شده بود، با صدایی که انگار از فاصلهای دور میآمد، زمزمه کرد:
جیمین... اگه یه روز این رودخونه تصمیم گرفت من رو برای خودش نگه داره، قول بده پُشت سرم گریه نکنی. چشمهای تو برای اشک ریختن ساخته نشدن اونا باید مسیر رو برای بقیه روشن کنن. نمیخوام وقتی به این پل نگاه میکنی، یادِ صورتِ مریض من بیفتی. یادت باشه که من چقدر جسورانه روبروی باد ایستادم... نه اینکه چطور توی دستات آب شدم.
او کمی مکث کرد و با حسرتی که در صدایش موج میزد، ادامه داد:
مرگ برای من مثل پریدن توی این آبه سرد، تاریک، اما بالاخره آروم. پس وقتی نبودم، به جای اشک ریختن، فقط یه سیگار لبهی این پل روشن کن و بذار دودش رو باد ببره. اون دود، آخرین نفسهای منه که داره با تو خداحافظی میکنه
جیمین بازوانش را دور او سفتتر کرد، انگار میخواست با قدرتِ بدنیاش، روحِ در حال پروازِ هویون را در کالبدش حبس کند. او سرش را در گودی گردن هویون فرو برد و با صدایی بم، جدی و پر از احساسی خفه شده،
- ۷۰۰
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط