{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}
‌

دمی با همدمی خرم
ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید
چون که یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل
به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز
چون محرم نمی‌بینم

#سعدی
دیدگاه ها (۱)

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

مظهرِ بر صبر و وفا ای پدرم، ای پدرمفخر منی من به فدایت، گهرم...

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خد...

رفته از کف بعد پیغمبر توانم یا علی خسته ام این روز ها، آرام ...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

📝شعری که امام خامنه ای چند روز قبل از شهادتش نوشت🎙توضیحات آی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش اول_ "به سلامتی خانوادهکه...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

دمی با همدمی خرمز جانم بر نمی‌آیددمم با جان برآیدچون که یک ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط