{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول

پارت اول
این داستان یک دختر به نام یوناست.
یونا الان دختری ۵ساله است.او برادری به نام یونگی دارد که از خودش بزرگ تر است.
یک روز آفتابی...
یونا در پارک مشغول تاب بازی بود.یک دختری سن خودش به سمتش آمد
سوجین:سلام دختر خانم من سوجینم
یونا از تاب پایین اومد
یونا:منم یونام
از اون روز به بعد انها بهترین دوستان هم شدن با هم به مهد کودک میرفتن ،
برای بازی کردن به خانه ی هم دیگه میرفتن.
بعد مهد کودک...
سوجین:یونا امروز مامانم اومده دنبالم باید تنها بری
یونا:اشکال نداره مراقب خودت باش
انها باهم خدافظی کردن
توی راه پای یونا به یک سنگ گیر کرد
«تق»
یونا:آخ پام
او خودش را به زحمت به یک نیمکت داخل پارک رساند
سرش پایین بود و اشک در چشمانش جمع شده بود
او حواسش نبود که یکی دارد به سمتش می آید
پسر:حالت خوبه؟
یونا:آ...آره
پسر:همین جا بشین من چسب زخم دارم
او رفت و بایک چسب زخم برگشت
پسر:پاتو بیار
یونا:لازم نیست خوبم
پسر: ولی پات...
من به حرف تو گوش نمیدم پاتو بده
پسر پای یونا را به خودش نزدیک کردو چسب زخم را به پایش چسباند
پسر:حالا شد
راستی من تهیونگم ، کیم تهیونگ
یونا:م...منم یونام، مین یونا
در همان حال یک نفر دیگر هم به انها نزدیک شد
پسر:تهیونگ ... تهیونگ کجایی؟
تهیونگ:من اینجام
تهیونگ سرش را به سمت یونا چرخاند
تهیونگ:این دوستم جونگکوکه
جونگکوک کمی به انها نزدیک تر شد
جونگکوک:س...سلام
یونا:سلام جونگکوک
جونگکوک:میتونی منو کوک هم صدا کنی
یونا به او لبخند زد
یونا:باشه
همینطور که انها در حال حرف زدن بودن برادر یونا هم با نگرانی به سمتشان امد
یونگی:یونا...یونا خوبی؟
یونا:اوپا من اینجام
یونگی به یونا نزدیک شدو اون رو بغل کرد
یونگی:چیکار کردی با خودت
یونا:این دوتاکمکم کردن
یونگی به هردوی انها نگاه کرد
یونگی:ممنون
تهیونگ:نه این چه حرفیه
یونا توی بغل یونگی ول و شد
یونا:بعدا میبینمتون
جونگکوک به او لبخند زد
تهیونگ برای او دست تکون داد و یونا از انجا دور شد...
لایک:۱۰
دیدگاه ها (۰)

بار دوم رفتیم اکسپلور💜💋مرسی بورالین هامزبادمون کنید تا بورال...

سلام صبحتون بخیر😊دیگه وقتشه اسم پیج و دنبال کننده هاشو بگیما...

ژانر داستان:درام،غمگین،فانتزیبازیگرها:تهیونگ،جونگکوک،یونا،یو...

#شکوفه_ی_گیلاس#پارت_۲( * روز بعد * )( جیمین ) : منظورت چیه ؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط