{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#شکوفه_ی_گیلاس

#شکوفه_ی_گیلاس
#پارت_۲

( * روز بعد * )

( جیمین ) : منظورت چیه ؟ واقعا باهات دوست شد ؟

جونگکوک با سر تایید کرد . جیمین و جونگکوک دوستای صمیمی هستن .

( جیمین ) : خوبه ...

( جونگکوک ) : جیم .. با اون پسره حرف زدی ؟ ( رو ورق )

( جیمین ) : با کی ؟ اها یونگی ؟

جونگکوک سر تکون داد .

( جیمین ) : راستش میترسم . اون خیلی ترسناکه خودمم دوست دارم باهاش دوست شم ولی روم نمیشه .

جونگکوک سرشو گرفت پایین .

( جیمین ) : هی پسر ! بالاخره باهاش دوست میشی ناراحت نباش .

جونگکوک با سر تایید کرد و به نشونه ی " باشه " سرشو تکون داد .

چشم جونگکوک یکهو به پسر افتاد که کتابش از دستش افتاد زمین . جونگکوک دویید و کتاب رو برداشت و به پسر داد . نمیخواست پسر خم بشه که یوقت اذیت نشه .

پسر کمی تعجب کرد . بعد با چهره ای کمی مهربون ....

_ ممنونم .

یه نفر اومد و محکم جونگکوکو حل داد .

+ برو اونور اوسکل . تهیونگ چخبرا ؟

و دستشو دور گردن پسر انداخت و با پسر رفتن . درسته اسم پسر تهیونگ بود . بچه خفن مدرسه که همه واسش میمردن .

جونگکوک دردش گرفته بود .

( لیرا ) : حالت خوبه ؟

و دستشو به سمت جونگکوک دراز کرد . جونگکوک دست لیرا رو گرفت و بعدم به نشونه ی تشکر خم شد .

لیرا لبخند مهربونی زد و رفت .

جونگکوک برگشت خونه . امروز وقتش بود که برن بیمارستان . مادرش اون رو هر هفته میبرد بیمارستان تا دکتر چک کنه که یوقت حالش از این بدتر نشه .

رسیدن . مامانش ماشینو پارک کرد و وارد مطب شدن .

( منشی ) : پنج دیقه بشینید صداتون میکنم .

_ اه تف به این شانس .

جونگکوک صدا براش آشنا بود . برگشت . خودش بود ! تهیونگ بود . ولی اینجا چیکار میکرد ؟

( پ/ت ) : بهت گفتم دعوا نکن کار دستمون میدی بفرما ....

و به دست تهیونگ که تو گچ بود اشاره کرد . تهیونگ عصبی بود که یهو چشمش به جونگکوک افتاد .

( تهیونگ ) : عه سلام .

و به سمت جونگکوک اومد . مادر جونگکوک و پدر تهیونگ سلام کردن . با اینکه همو نمیشناختن ولی فکر کردن پسراشون دوستن .

( تهیونگ ) : حالت خوبه ؟

جونگکوک جوابی نداد . تهیونگ ابرو هاش کمی در هم رفت .

( پ/ت ) : سلام پسرم خوبی ؟

جونگکوک بازم هیچی نگفت .

( م/ک ) : ببخشید پسرم قصد بی احترامی نداره . فقط بخاطر بیماریش نمیتونه صحبت کنه .

( تهیونگ ) : تو ...

جونگکوک سرشو گرفت پایین .

( پ/ت ) : امیدوارم زودتر خوب شی .

و با تهیونگ خداحافظی کردن و رفتن . تهیونگ تمام مدت تو فکر بود .

نوبت جونگکوک شد . رفتن داخل اتاق . بعد از معاینه دکتر از جونگکوک خواست بره بیرون .

( دکتر ) : پسرتون بیماریش داره بدتر میشه . اگر زودتر درمانش نکنین ممکنه همه ی اعضای بدنش به مرور از کار بیوفتن و باعث مرگشون بشه . بهشونم نگین . هر گونه احساسات یهویی حالشون رو بدتر میکنه .

ولی دکتر خبر نداشت جونگکوک تمام مدت پشت در اتاق داشت صدای اون و مادرشو میشنید ...

End part ☆
دیدگاه ها (۴)

#قاتل_افسانه_ای#پارت_۶( * روز بعد * ) اعدام یونگی به تعویق ا...

با آجی ست کردم گمم نکنی 🥹💋https://wisgoon.com/minji_7744

#شکوفه_ی_گیلاس#پارت_۱هیچکس نمیدونه . حتی گاهی خدا هم از عاقب...

وقتی ازت متنفر بود..

وقتی ازت متنفر بود..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط