خیآلات....

پیر مرد روی صندلی چوبی نشست و پیپ اش را در دهانش گذاشت خنده پوچ و بی روحی کرد (در آخر متوجه میشی همش یک خیال بوده، تارهایی از احساسات) سر تکان دادم جعبه موسیقی آرام به صدا در می آمد و نفس های آخرش را میکشید، مجسمه بالرین میچرخید میچرخید به کفش های چرمی پیرمرد نگاه کردم(متوجه نمیشم) پیپ اش را در دستش گرفت و به مبل چرمی روبرویش اشاره کرد تا بشینم، من هم همین کار را کردم
صدای کلفت و ضعیفش اش دوباره به گوشم رسید(تمام زندگی احساسات تو هستن این دنیا خلاصه شده در دو چیز) سرش را بالا گرفت و به چشمانم خیره شد(تو و ذهنت) لبانم را از هم باز کردم(اما...) پرید وسط حرفم چین های پیشانی اش بیشتر شدند(تنفر، عشق، حسادت، هیجان، غم، شادی، عصبانیت، آرمش، اینا هستن که اطرافت رو احاطه کردن، نه هیچ چیز دیگه)سرم را پایین انداختم ادامه داد(آدم ها دست کم میگیرنش اما تو میتونی با احساساتت دنیا رو دقیقا همون جور که میخوای ببینی، باید تصورش کنی) پوزخند زدم و دستانم را محکم به هم گره زدم،زمزمه کردم(اون وقت مردم دیوانه خطابت میکنن) صندلی جیر جیر کرد و مرد تکان خورد و پایش را روی پایش انداخت (مهم نیستن،هیچکس مهم نیست،فقط خودتی و خودت، تا اون زمان انقدر قوی شدی که اون ها هم با تصورت نادیده بگیری)
_دارم گیج میشم
از جا بلند شد و دستش را روی شانه ام گذاشت (مهم نیست پسر جان، متوجه اش میشی، یکم زمان میبره)..

دست نوشته خودمه، میشه حمایت شه؟ 🥲
دیدگاه ها (۸)

آرامششششش

ادبیات انگلستان....

شاید قلب برای این ساخته شده تا بشکنه....

ولی این ترکیب

آن سوی آینه P36پیشش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم(ویو ا.ت ، ...

شب دردناک 🥀🥀 فصل ۴ 🥀🥀 پارت ۹ 🥀حالا امدا پاهایش را سوست کرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط