p
p.1***
بارون تند میبارید و شیشههای بزرگ دفتر کار جونگکوک رو خیس کرده بود. جونگکوک پشت میز چوبی بزرگش نشسته بود و با اخم به گزارشهای مالی نگاه میکرد. رئیس یک مافیای قدرتمند بودن آسون نبود.
در یهو باز شد و جیمین با یه لیوان قهوه داغ وارد شد. موهای مشکیش کمی خیس شده بود و لبخند آرومی روی لبهاش بود.
- قهوه آوردم. میدونم چقدر این روزا سرت شلوغه.
جونگکوک سرش رو بالا آورد و لبخند کوچیکی زد. جیمین تنها کسی بود که میتونست تو این دنیای پر از خشونت، آرومش کنه. جیمین دستیار جونگکوک بود، اما بیشتر از اون، بهترین دوستش بود.
- ممنونم، جیمین. نمیدونم اگه تو نباشی، چیکار میکردم.
جیمین لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و کنار جونگکوک نشست.
- کاری از دستم برمیاد. در ضمن، نمیخواد انقدر خودتو خسته کنی. یکم استراحت کن.
جونگکوک یه جرعه از قهوه نوشید. گرمای قهوه توی بدنش پخش شد.
- نمیتونم. باید حواسم به همه چیز باشه. رقبام دارن نقشه میکشن برای نابودیم.
جیمین دستش رو روی دست جونگکوک گذاشت و فشار داد.
- میدونم. اما تو قوی هستی. از پسشون برمیای.
جونگکوک به چشمان جیمین نگاه کرد. چشمان مهربون و پر از نگرانی. جیمین همیشه حواسش بهش بود.
- تو چطور؟ اوضاعت با هانول چطوره؟
جیمین لبخندش رو گسترش داد.
- خوبه. داره به برنامهریزی برای عملیات بعدی کمک میکنه. خیلی باهوشه.
(جونگکوک سری تکون داد. هانول یکی دیگه از اعضای مافیا بود که جونگکوک بهش اعتماد کامل داشت.)
- ما یه تیم قوی داریم، جیمین.
- آره. به خاطر تو.
جیمین به آرومی صورت جونگکوک رو لمس کرد.
- تو رهبری خوبی هستی.
جونگکوک قلبش به تپش افتاد. نگاه جیمین گرم و صمیمی بود.
- جیمین...
ناگهان تلفن جونگکوک زنگ خورد. جونگکوک با اخم گوشی رو برداشت.
- بگو کیه.
- رئیس، خبر فوری دارم. رقبامون دارن به یکی از مخفیگاههامون حمله میکنن.
جونگکوک چشمانش رو بست.
- باشه، میرم.
جونگکوک از جاش بلند شد و به سمت در رفت. جیمین دستش رو گرفت.
- بذار منم بیام.
جونگکوک به جیمین نگاه کرد.
- نه، جیمین. خطرناکه. تو نباید بیای.ممکنه اسیب ببینی
- من میخوام کنارت باشم.
جونگکوک نمیتونست با جیمین مخالفت کنه.
- باشه، بیا.
جونگکوک و جیمین سوار ماشین شدن و به سمت مخفیگاه به حرکت دراومدن. بارون هنوز هم میبارید، اما جونگکوک دیگه احساس سرما نمیکرد. جیمین کنارش بود و این کافی بود.
مایل به پارت ۲؟
بارون تند میبارید و شیشههای بزرگ دفتر کار جونگکوک رو خیس کرده بود. جونگکوک پشت میز چوبی بزرگش نشسته بود و با اخم به گزارشهای مالی نگاه میکرد. رئیس یک مافیای قدرتمند بودن آسون نبود.
در یهو باز شد و جیمین با یه لیوان قهوه داغ وارد شد. موهای مشکیش کمی خیس شده بود و لبخند آرومی روی لبهاش بود.
- قهوه آوردم. میدونم چقدر این روزا سرت شلوغه.
جونگکوک سرش رو بالا آورد و لبخند کوچیکی زد. جیمین تنها کسی بود که میتونست تو این دنیای پر از خشونت، آرومش کنه. جیمین دستیار جونگکوک بود، اما بیشتر از اون، بهترین دوستش بود.
- ممنونم، جیمین. نمیدونم اگه تو نباشی، چیکار میکردم.
جیمین لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و کنار جونگکوک نشست.
- کاری از دستم برمیاد. در ضمن، نمیخواد انقدر خودتو خسته کنی. یکم استراحت کن.
جونگکوک یه جرعه از قهوه نوشید. گرمای قهوه توی بدنش پخش شد.
- نمیتونم. باید حواسم به همه چیز باشه. رقبام دارن نقشه میکشن برای نابودیم.
جیمین دستش رو روی دست جونگکوک گذاشت و فشار داد.
- میدونم. اما تو قوی هستی. از پسشون برمیای.
جونگکوک به چشمان جیمین نگاه کرد. چشمان مهربون و پر از نگرانی. جیمین همیشه حواسش بهش بود.
- تو چطور؟ اوضاعت با هانول چطوره؟
جیمین لبخندش رو گسترش داد.
- خوبه. داره به برنامهریزی برای عملیات بعدی کمک میکنه. خیلی باهوشه.
(جونگکوک سری تکون داد. هانول یکی دیگه از اعضای مافیا بود که جونگکوک بهش اعتماد کامل داشت.)
- ما یه تیم قوی داریم، جیمین.
- آره. به خاطر تو.
جیمین به آرومی صورت جونگکوک رو لمس کرد.
- تو رهبری خوبی هستی.
جونگکوک قلبش به تپش افتاد. نگاه جیمین گرم و صمیمی بود.
- جیمین...
ناگهان تلفن جونگکوک زنگ خورد. جونگکوک با اخم گوشی رو برداشت.
- بگو کیه.
- رئیس، خبر فوری دارم. رقبامون دارن به یکی از مخفیگاههامون حمله میکنن.
جونگکوک چشمانش رو بست.
- باشه، میرم.
جونگکوک از جاش بلند شد و به سمت در رفت. جیمین دستش رو گرفت.
- بذار منم بیام.
جونگکوک به جیمین نگاه کرد.
- نه، جیمین. خطرناکه. تو نباید بیای.ممکنه اسیب ببینی
- من میخوام کنارت باشم.
جونگکوک نمیتونست با جیمین مخالفت کنه.
- باشه، بیا.
جونگکوک و جیمین سوار ماشین شدن و به سمت مخفیگاه به حرکت دراومدن. بارون هنوز هم میبارید، اما جونگکوک دیگه احساس سرما نمیکرد. جیمین کنارش بود و این کافی بود.
مایل به پارت ۲؟
- ۷.۲k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط