{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***



### پارت ۱۵: بازتاب در چشمان یاقوتی

هنگامی که پلک‌های لیها بالاخره سنگینی خود را کنار گذاشتند، اولین چیزی که حس کرد، سرمای استخوان‌سوزِ اتاق بیمارستان بود. سعی کرد با تکان دادنِ سر، از آن حالت گیجی خارج شود و بلند شود، اما دستِ قدرتمند و لرزانِ جونگ‌کوک روی شانه‌اش نشست و اجازه نداد. جونگ‌کوک با نگاهی که ترکیبی از التماس و نگرانی بود، او را دوباره به گهواره‌ی سفیدِ تخت بازگرداند.

اما لیها دیگر آن دخترِ مطیع نبود. او در میانه‌ی آن آشفتگی، آرامشِ خود را از دست داده بود. با حرکاتی بی‌احتیاط و بدون توجه به هشدارهای پزشکان که مدام از استراحت او می‌گفتند، با بی‌خیالیِ عجیبی سرنگ‌ها را از دستش کشید. او نه به حرفِ دکتر گوش می‌داد و نه به نگاه‌های پرسشگرِ جونگ‌کوک؛ انگار تمامِ دنیا برای او در یک لحظه فرو ریخته بود. او با عجله و بدون هیچ ملاحظه‌ای، از بیمارستان خارج شد، سوار بر موتور شد و بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشد، تنها به سمت دریاچه راند.

در همین حال، جونگ‌کوک غرق در جست‌وجوی چیزی بود که از تمامِ دنیای مادی‌اش مهم‌تر شده بود: یک انگشتر با نگینِ جیگری، به امید اینکه بتواند با درخششِ آن، گناهِ کلماتش را از لیها ببخشد.

لیها، تنها و تکیده، بر لبه‌ی نرده‌های چوبیِ کنار دریاچه نشسته بود. صدای برخوردِ موج‌ها با ساحل، با صدای هق‌هقِ بی‌صدای او در هم آمیخته بود. او در میانه‌ی تنهایی‌اش، در حال فروپاشی بود.

جونگ‌کوک، آرام و مثل یک سایه، به سمت او آمد. او نمی‌خواست حضورش باعثِ دوباره فرو ریختنِ لیها شود، پس از دور، بدون اینکه او متوجه شود، فقط تماشا می‌کرد. اما در لحظه‌ای که لیها خواست دست‌های لرزانش را روی نرده‌ها بگذارد، دست‌های او از خستگی و ضعف لغزید.

پیش از آنکه بدنِ ضعیف لیها به اعماقِ سردِ دریاچه سقوط کند، گرمای ناگهانی و قدرتمندِ دست‌هایی را دور کمرش حس کرد. جونگ‌کوک با سرعتِ برق، او را به سمت خود کشید. لیها، در میانه‌ی آن سقوطِ احتمالی، سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمانِ جونگ‌کوک خیره شد؛ چشمانی که در نورِ کمِ عصر، مثل یاقوت‌های سرخ می‌درخشیدند. در آن لحظه، لیها تصویرِ لرزان و گریانِ خودش را در عمقِ آن چشمانِ یاقوتی دید.

حالتِ آن‌ها در میانه‌ی آن درگیریِ عاطفی، ثابت ماند: دستِ جونگ‌کوک محکم دورِ کمرِ لیها، و دست‌های لیها، بی‌اراده بر روی سینه‌ی جونگ‌کوک. او را در آغوش کشید، چنان محکم که انگار می‌خواست تمامِ دردها را به درونِ خود بکشد.

جونگ‌کوک، در حالی که سرِ لیها را در گردن خود پنهان کرده بود، با صدایی که از شدتِ بغض می‌لرزید، زمزمه کرد: «گریه کن... هیشش، لیها... فقط گریه کن. من نمی‌خوام دوباره بیهوش بشی... فقط گریه کن.»

و لیها، که دیگر هیچ سدی در برابر احساساتش نداشت، در امنیتِ آغوش او، زیر لب گریه کرد؛ گریه‌ای که تمامِ خستگی‌ها و ترس‌هایش را با خود می‌برد. در نهایت، در میانه‌ی آن آغوشِ گرم و چشم‌های یاقوتی، لیها تسلیم شد و در پناهِ جونگ‌کوک، به خوابی عمیق و آرام فرو رفت.
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۳: آشپزخانه، کامنت‌ها و یک فاص...

نام=)سایه مافیا### پارت دهم: رقصِ رصاص و آتشدر میانه‌ی هیاهو...

نام=)سایه مافیا### پارت هفدهم: خون، بوسه و انتقامِ بی‌رحمانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط