{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت بیست‌وهفتم | قبرستان کلاغ

ساعت ۱۱:۴۷ شب

باران دوباره شروع شده بود.

قطره‌های باران روی سنگ‌قبرهای قدیمی می‌ریخت و مه غلیظ، قبرستان را در خودش بلعیده بود.

شاخه‌های خشک درختان با باد تکان می‌خوردند.

صدای قارقار چند کلاغ، سکوت سنگین شب را می‌شکست.

آرمان با قدم‌هایی آرام وارد قبرستان شد.

کت مشکی‌اش از باران خیس شده بود.

طبق دستور...

تنها آمده بود.

اما چیزی که خودش هم نمی‌دانست این بود که تنها به نظر می‌رسید.

چند ده متر دورتر، پشت دیوار سنگی...

کاوه بی‌صدا دنبالش آمده بود.

شانه‌ی زخمی‌اش هنوز درد می‌کرد، اما نتوانسته بود آرمان را تنها بگذارد.

زیر لب غر زد:

ـ «اگه بفهمه دنبالش اومدم، اول منو می‌کشه... بعد می‌ره سراغ دشمن.»

با وجود اوضاع، خودش هم به شوخی تلخش لبخند زد.


---

ناگهان صدای کف زدن در قبرستان پیچید.

تق...

تق...

تق...

مردی از دل مه بیرون آمد.

همان مرد نقاب‌دار.

اما این بار، ماسکش را برداشت.

همان مردی که قبلاً آوا را دیده بود.

او با آرامش گفت:

ـ «خوش اومدی، آرمان.»

آرمان بدون معطلی اسلحه‌اش را بالا آورد.

ـ «فقط پنج دقیقه وقت داری.»

مرد لبخند زد.

ـ «هنوز هم عجولی.»


---

مرد آرام به سمت قدیمی‌ترین سنگ‌قبر قبرستان رفت.

روی سنگ فقط یک نشان حک شده بود...

کلاغ نقره‌ای.

او با دستش گردوغبار را کنار زد.

بعد گفت:

ـ «همه فکر کردن رئیس خاندان کلاغ مرده...»

مکث کرد.

ـ «ولی حقیقت اینه که اون شب... هیچ جنازه‌ای پیدا نشد.»

آرمان اخم کرد.

ـ «داری بازی می‌کنی.»

ـ «نه.»

مرد به او خیره شد.

ـ «دارم حقیقتی رو می‌گم که سال‌ها ازت پنهان شده.»


---

پشت دیوار...

کاوه نفسش را حبس کرده بود.

او هم برای اولین بار این حرف‌ها را می‌شنید.


---

مرد ادامه داد:

ـ «اون شب، کسی به خاندان کلاغ خیانت کرد.»

ـ «اسمش رو بگو.»

ـ «اسمش مهم نیست.»

ـ «هست.»

ـ «چون هنوز زنده‌ست.»

آرمان برای لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد آرام پرسید:

ـ «هدفش چی بود؟»

مرد نگاهش را به آسمان دوخت.

ـ «قدرت.»


---

در همان لحظه...

صدای خرد شدن شاخه‌ای از پشت سر آمد.

هر دو مرد هم‌زمان برگشتند.

آوا...

با نفس‌های بریده، وسط مه ایستاده بود.

چشم‌هایش پر از اشک بود.

ـ «دیگه بسه...»

همه ماتش بردند.

آرمان با عصبانیت جلو رفت.

ـ «مگه نگفتم از عمارت بیرون نیا؟!»

آوا با خشم دستش را عقب کشید.

ـ «حق نداری دیگه چیزی رو ازم مخفی کنی!»

صدایش در قبرستان پیچید.

ـ «همه درباره‌ی زندگی من تصمیم می‌گیرن، ولی هیچ‌کس حتی یه جواب ساده بهم نمی‌ده!»

اشک‌هایش روی گونه‌هایش می‌لغزید.

ـ «من کی‌ام؟!»

هیچ‌کس جواب نداد.

آوا رو به مرد مرموز کرد.

ـ «شما بگین.»

مرد چند قدم جلو آمد.

برای لحظه‌ای انگار تردید کرد.

بعد آهسته گفت:

ـ «تو فقط وارث خاندان کلاغ نیستی...»

قلب آوا تندتر زد.

ـ «تو...»

مرد نفس عمیقی کشید.

ـ «آخرین کلید صندوق سیاه هم هستی.»

سکوت.

آوا با ناباوری پرسید:

ـ «صندوق سیاه... یعنی چی؟»

مرد خواست جواب بدهد که...

شلیک!

گلوله از دل مه آمد.

مرد مرموز از ناحیه‌ی سینه تیر خورد.

چند قدم عقب رفت.

خون روی پیراهنش پخش شد.

آوا جیغ کشید.

آرمان فوراً اسلحه‌اش را بالا آورد.

کاوه از پشت دیوار بیرون دوید.

ـ «تک‌تیرانداز!»

گلوله‌ی دوم شلیک شد.

اما این بار...

کاوه بدون فکر خودش را روی آوا انداخت.

گلوله از کنار کتفش رد شد و هر دو روی زمین افتادند.

آوا از شدت شوک نفسش بند آمده بود.

صورتش فقط چند سانتی‌متر با صورت کاوه فاصله داشت.

باران روی موهای هر دو می‌ریخت.

کاوه با لبخندی کم‌رنگ و نفس‌هایی بریده گفت:

ـ «فکر کنم... این دفعه واقعاً درد گرفت...»

آوا با دست‌های لرزان صورت او را گرفت.

ـ «کاوه... نه... نه...»

چشم‌هایش پر از اشک شد.

از پشت سرشان، آرمان با خشم به سمت محل شلیک دوید.

فریاد زد:

ـ «هیچ‌کس فرار نمی‌کنه!»

اما تک‌تیرانداز...

در مه ناپدید شده بود.

و مرد مرموز، پیش از آنکه از هوش برود، آخرین جمله‌اش را با زحمت زمزمه کرد:

> «به... صندوق... سیاه... اعتماد... نکنید...»



و سرش روی سنگ‌قبر افتاد.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وهشتم | بهای حقیقتباران بی‌امان می‌با...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ونهم | اعترافی که نباید شنیده می‌شدشع...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وششم | زخم‌هایی که دیده نمی‌شوندباد س...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وپنجم | وقتی قلب و اسلحه روبه‌روی هم ...

سایه‌های کلاغپارت پانزدهم | فرار در تاریکیصدای شلیک گلوله، س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط