مردی در ساحل...
مردی در ساحل...
[پارت نهم]
خورشید آرامآرام پایینتر میرفت.
نور نارنجیرنگش روی موجها میافتاد و انگار تمام دریا را طلایی کرده بود.
ات زانوهایش را بغل کرد و به افق خیره شد.
ات: یونگی...
یونگی: هوم؟
ات: اگه یه روز من نیام...
چیکار میکنی؟
یونگی بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
یونگی: هیچی.
ات اخم ریزی کرد.
ات: هیچی؟
یونگی: ...
ات لبش را جمع کرد.
ات: یعنی اصلاً برات مهم نیست؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
یونگی: دروغ گفتم...
ات با تعجب نگاهش کرد.
یونگی نگاهش را از دریا گرفت و برای اولین بار مستقیم در چشمهای ات نگاه کرد.
یونگی: احتمالاً...
منتظرت میمونم.
لبخند روی صورت ات آرامآرام پررنگ شد.
ات: واقعاً؟
یونگی فقط سرش را تکان داد.
یونگی: آره.
ات با خنده گفت:
ات: پس دیگه هیچوقت نمیذارم منتظر بمونی.
...
چند دقیقه بعد...
ات از جایش بلند شد.
کفشهایش را درآورد.
ات: بیا.
یونگی ابرویش را بالا انداخت.
یونگی: کجا؟
ات: کنار آب.
یونگی: نه.
ات: چرا؟
یونگی: خیس میشم.
ات خندید.
ات: مگه هر روز کنار دریا نیستی؟
یونگی: هستم.
ات: پس بیا دیگه.
یونگی نفس کوتاهی کشید.
یونگی: تو خیلی اصرار میکنی.
ات: آره.
آخرش هم موفق میشم.
چند ثانیه بعد...
یونگی هم از جایش بلند شد.
هر دو آرام تا لب موجها رفتند.
آب خنک به پاهایشان برخورد کرد.
ات از خوشحالی خندید.
ات: وای! چقدر سرده!
یونگی گوشهی لبش بالا رفت.
یونگی: خودت گفتی بیا.
ات خندید.
همان لحظه موج بزرگتری آمد.
«شوووووش...»
آب تا زانوهایشان بالا پاشید.
ات: آخ!
لباسش کاملاً خیس شد.
با خنده به یونگی نگاه کرد.
ات: تقصیر تو بود!
یونگی: من؟
ات: آره!
تو باعث شدی موج بیاد!
یونگی برای اولین بار خندهی کوتاهی کرد.
یونگی: پس موجها هم حرف منو گوش میدن؟
ات: معلومه!
هر دو خندیدند.
صدای خندهی ات با صدای موجها قاطی شده بود.
یونگی چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
با خودش فکر کرد...
«چند وقت بود که اینقدر نخندیده بودم...؟»
...
کمکم هوا تاریکتر شد.
چراغهای دورِ اسکله یکییکی روشن شدند.
ات آرام کنار یونگی نشست.
این بار فاصلهی بینشان خیلی کم بود.
نه از روی قصد...
فقط حس میکرد کنار او آرامش دارد.
ات: یونگی...
یونگی: جانم؟
ات با شنیدن این کلمه، چند لحظه ساکت ماند.
اولین بار بود که یونگی اینقدر خودمانی صدایش میزد.
لبخند زد.
ات: ممنون.
یونگی: برای چی؟
ات: برای اینکه...
دیگه اون مرد اخموی روز اول نیستی.
یونگی آرام خندید.
یونگی: شاید...
فقط آدم درستی رو پیدا کردم که کنار دریا باهاش حرف بزنم.
ات چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت تا یونگی سرخی گونههایش را نبیند.
بالای سرشان...
اولین ستارهی شب در آسمان پیدا شده بود.
اما هیچکدام دلشان نمیخواست این عصر تمام شود...
ادامه دارد... 🌊🤍
[پارت نهم]
خورشید آرامآرام پایینتر میرفت.
نور نارنجیرنگش روی موجها میافتاد و انگار تمام دریا را طلایی کرده بود.
ات زانوهایش را بغل کرد و به افق خیره شد.
ات: یونگی...
یونگی: هوم؟
ات: اگه یه روز من نیام...
چیکار میکنی؟
یونگی بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
یونگی: هیچی.
ات اخم ریزی کرد.
ات: هیچی؟
یونگی: ...
ات لبش را جمع کرد.
ات: یعنی اصلاً برات مهم نیست؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
یونگی: دروغ گفتم...
ات با تعجب نگاهش کرد.
یونگی نگاهش را از دریا گرفت و برای اولین بار مستقیم در چشمهای ات نگاه کرد.
یونگی: احتمالاً...
منتظرت میمونم.
لبخند روی صورت ات آرامآرام پررنگ شد.
ات: واقعاً؟
یونگی فقط سرش را تکان داد.
یونگی: آره.
ات با خنده گفت:
ات: پس دیگه هیچوقت نمیذارم منتظر بمونی.
...
چند دقیقه بعد...
ات از جایش بلند شد.
کفشهایش را درآورد.
ات: بیا.
یونگی ابرویش را بالا انداخت.
یونگی: کجا؟
ات: کنار آب.
یونگی: نه.
ات: چرا؟
یونگی: خیس میشم.
ات خندید.
ات: مگه هر روز کنار دریا نیستی؟
یونگی: هستم.
ات: پس بیا دیگه.
یونگی نفس کوتاهی کشید.
یونگی: تو خیلی اصرار میکنی.
ات: آره.
آخرش هم موفق میشم.
چند ثانیه بعد...
یونگی هم از جایش بلند شد.
هر دو آرام تا لب موجها رفتند.
آب خنک به پاهایشان برخورد کرد.
ات از خوشحالی خندید.
ات: وای! چقدر سرده!
یونگی گوشهی لبش بالا رفت.
یونگی: خودت گفتی بیا.
ات خندید.
همان لحظه موج بزرگتری آمد.
«شوووووش...»
آب تا زانوهایشان بالا پاشید.
ات: آخ!
لباسش کاملاً خیس شد.
با خنده به یونگی نگاه کرد.
ات: تقصیر تو بود!
یونگی: من؟
ات: آره!
تو باعث شدی موج بیاد!
یونگی برای اولین بار خندهی کوتاهی کرد.
یونگی: پس موجها هم حرف منو گوش میدن؟
ات: معلومه!
هر دو خندیدند.
صدای خندهی ات با صدای موجها قاطی شده بود.
یونگی چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
با خودش فکر کرد...
«چند وقت بود که اینقدر نخندیده بودم...؟»
...
کمکم هوا تاریکتر شد.
چراغهای دورِ اسکله یکییکی روشن شدند.
ات آرام کنار یونگی نشست.
این بار فاصلهی بینشان خیلی کم بود.
نه از روی قصد...
فقط حس میکرد کنار او آرامش دارد.
ات: یونگی...
یونگی: جانم؟
ات با شنیدن این کلمه، چند لحظه ساکت ماند.
اولین بار بود که یونگی اینقدر خودمانی صدایش میزد.
لبخند زد.
ات: ممنون.
یونگی: برای چی؟
ات: برای اینکه...
دیگه اون مرد اخموی روز اول نیستی.
یونگی آرام خندید.
یونگی: شاید...
فقط آدم درستی رو پیدا کردم که کنار دریا باهاش حرف بزنم.
ات چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت تا یونگی سرخی گونههایش را نبیند.
بالای سرشان...
اولین ستارهی شب در آسمان پیدا شده بود.
اما هیچکدام دلشان نمیخواست این عصر تمام شود...
ادامه دارد... 🌊🤍
- ۲۲۷
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط