پارت راز پنهان
---
پارت ۱۴: راز پنهان
شب بود و شهر با چراغهای روشنش درخشش ملایمی داشت. ایزانا و قهرمان کنار میز شام نشسته بودند، سکوتی آرام اما پر از حس انتظار میانشان برقرار بود.
ناگهان ایزانا نامهای پیدا کرد که بدون نام فرستنده روی میز افتاده بود. دستش کمی لرزید و نامه را باز کرد. متن داخل آن ساده اما تکاندهنده بود:
"هر چیزی که فکر میکنی تمام شده، هنوز در حال تماشا است… رازهایی هستند که تو نمیدانی."
ایزانا سرش را پایین انداخت، قلبش تند زد و چشمانش پر از سوال شد.
قهرمان آرام دست او را گرفت و گفت:
«تو تنها نیستی… با هم میتونیم هر چیزی رو بفهمیم و روبهرو بشیم.»
ایزانا نفس عمیقی کشید و با صدای آرام و کمی مضطرب گفت:
«اما این راز… ممکنه همه چیزو تغییر بده… گذشته، حال، حتی ما رو.»
قهرمان لبخند زد و چشمانش پر از اعتماد بود:
«هر چی باشه، ما با همیم. هیچ چیزی نمیتونه ما رو جدا کنه.»
ایزانا برای لحظهای چشمهایش را بست و به یاد تمام سختیها و پیروزیهایش افتاد. سپس با مصمم گفت:
«باشه… پس وقتشه با این راز روبهرو بشم. با تو، میتونم.»
باد خنکی از پنجره وارد شد و برگها را به رقص درآورد. این شب، شب شروع یک مرحله جدید بود؛ جایی که عشق، اعتماد و حقیقت، مسیرشان را دوباره رقم میزد و نشان میداد که حتی وقتی رازها سایه میاندازند، قدرت پیوند واقعی میتواند همه چیز را روشن کند.
---
پارت ۱۴: راز پنهان
شب بود و شهر با چراغهای روشنش درخشش ملایمی داشت. ایزانا و قهرمان کنار میز شام نشسته بودند، سکوتی آرام اما پر از حس انتظار میانشان برقرار بود.
ناگهان ایزانا نامهای پیدا کرد که بدون نام فرستنده روی میز افتاده بود. دستش کمی لرزید و نامه را باز کرد. متن داخل آن ساده اما تکاندهنده بود:
"هر چیزی که فکر میکنی تمام شده، هنوز در حال تماشا است… رازهایی هستند که تو نمیدانی."
ایزانا سرش را پایین انداخت، قلبش تند زد و چشمانش پر از سوال شد.
قهرمان آرام دست او را گرفت و گفت:
«تو تنها نیستی… با هم میتونیم هر چیزی رو بفهمیم و روبهرو بشیم.»
ایزانا نفس عمیقی کشید و با صدای آرام و کمی مضطرب گفت:
«اما این راز… ممکنه همه چیزو تغییر بده… گذشته، حال، حتی ما رو.»
قهرمان لبخند زد و چشمانش پر از اعتماد بود:
«هر چی باشه، ما با همیم. هیچ چیزی نمیتونه ما رو جدا کنه.»
ایزانا برای لحظهای چشمهایش را بست و به یاد تمام سختیها و پیروزیهایش افتاد. سپس با مصمم گفت:
«باشه… پس وقتشه با این راز روبهرو بشم. با تو، میتونم.»
باد خنکی از پنجره وارد شد و برگها را به رقص درآورد. این شب، شب شروع یک مرحله جدید بود؛ جایی که عشق، اعتماد و حقیقت، مسیرشان را دوباره رقم میزد و نشان میداد که حتی وقتی رازها سایه میاندازند، قدرت پیوند واقعی میتواند همه چیز را روشن کند.
---
- ۲.۸k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط