صبح با نور خورشید که از لای پرده افتاده بود روی صورتمبید
صبح با نور خورشید که از لای پرده افتاده بود روی صورتم،بیدار شدم...
کوک همونطور که شب بغلم کرده بود....محکم تر از همیشه نگهم داشته بود....حتی حس کردم نصفه شب هم تکون نخورده....مثل بچه ای که نکنه عروسکش رو بگیرن...
اروم خواستم از بغلش بیام بیرون ولی یهو تو خواب دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد...
جونگکوک:نهههه....نرو..
صداش گرفته و خواب الود بود...
یه لحظه دلم ضعف رفت..ولی یادم افتاد هنوز قهرم( آقا مو های من سفید شد تا تو آشتی کنی)
به زور از بغلش جدا شدم و رفتم اشپزخونه....
چند دقیقه بعد...اومد...موهاش هنوز نا مرتب...چشم هاش نیمه باز...ولی مستقیم اومد سمت من...
جونگکوک:صبح بخیر
من بدون نگاه کردن و خیلی خشک و رسمی گفتم:صبح بخیر.
یه لبخند زد و گفت:امروز جلسه دارم...ولی قبلش باید بدونم هنوز باهام قهری یا نه.
یه لیوان آب برداشتم و گفتم:نمیدونم
جونگکوک:یعنی چی نمیدونم؟
ا.ت:یعنی نمیدونم
بیچاره دستش رو گذاشت روی پیشونیش...
جونگکوک:دارم از پا در میام.
ولی من فقط رفتم سمت اتاق و گفتم:زود باش آماده شو...دیرتر میشه..
همونطور که داشت میرفت حموم با صدای بلند گفت:باشه...ولی تو بالاخره آشتی میکنی...من این جنگ رو نمیبازم خانوم کوچولو!
منم بی صدا لبخند زدم..ولی تودم رو جمع کردم که نفهمه😏
کوک همونطور که شب بغلم کرده بود....محکم تر از همیشه نگهم داشته بود....حتی حس کردم نصفه شب هم تکون نخورده....مثل بچه ای که نکنه عروسکش رو بگیرن...
اروم خواستم از بغلش بیام بیرون ولی یهو تو خواب دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد...
جونگکوک:نهههه....نرو..
صداش گرفته و خواب الود بود...
یه لحظه دلم ضعف رفت..ولی یادم افتاد هنوز قهرم( آقا مو های من سفید شد تا تو آشتی کنی)
به زور از بغلش جدا شدم و رفتم اشپزخونه....
چند دقیقه بعد...اومد...موهاش هنوز نا مرتب...چشم هاش نیمه باز...ولی مستقیم اومد سمت من...
جونگکوک:صبح بخیر
من بدون نگاه کردن و خیلی خشک و رسمی گفتم:صبح بخیر.
یه لبخند زد و گفت:امروز جلسه دارم...ولی قبلش باید بدونم هنوز باهام قهری یا نه.
یه لیوان آب برداشتم و گفتم:نمیدونم
جونگکوک:یعنی چی نمیدونم؟
ا.ت:یعنی نمیدونم
بیچاره دستش رو گذاشت روی پیشونیش...
جونگکوک:دارم از پا در میام.
ولی من فقط رفتم سمت اتاق و گفتم:زود باش آماده شو...دیرتر میشه..
همونطور که داشت میرفت حموم با صدای بلند گفت:باشه...ولی تو بالاخره آشتی میکنی...من این جنگ رو نمیبازم خانوم کوچولو!
منم بی صدا لبخند زدم..ولی تودم رو جمع کردم که نفهمه😏
- ۲.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط