رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت
رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت
.
شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود
در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت
.
زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت
.
تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی
تارو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت
.
این من مسجد نشین عاشق سجاده را
مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت
.
تا بداند در ره او با کسانم کار نیست
خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت
.
عاقبت هم در امید این که برمی گردد او
عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت....
بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت
.
شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود
در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت
.
زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت
.
تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی
تارو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت
.
این من مسجد نشین عاشق سجاده را
مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت
.
تا بداند در ره او با کسانم کار نیست
خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت
.
عاقبت هم در امید این که برمی گردد او
عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت....
- ۱۲۵
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط