{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود
در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت

تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی
تارو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت

این من مسجدنشین عاشق سجاده را
مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست
خویش را بادیگران بیگانه کردم برنگشت

عاقبت هم درامید این که برمی گردد او
عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت.
دیدگاه ها (۱)

در سمت تو ام.... دلم باران... دستم باران.... دهانم باران....

من تب زده بیمار و....تو انگار نه انگارلب تشنه ی دیدار و....ت...

زیبازیر باران که می آییبوی کاهگل های خیس خورده مستم میکند!!ت...

ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ و ﻣﻦﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻓﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﺸﻮﻡﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽﺍﺯ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت بس دعاها از دل دیوانه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط