WISH MEET YOU
WISH MEET YOU
PART 5
یوجانگ. اومممم... فکر کردی ازت میگذرم؟ میزارم همین طوری خشک و خالی زنش بشی....؟... قبل ون باید با من باشی ( جلو میومد و با هر قدمش ا/ت عقب میرفت
ا/ت. تروخدا ولم کن.... زندگی من همینطوری گند هست تو گندترش نکن.. برو عقب... خواهش میکنم ازت برو
یوجانگ. نوچ..... هرجور فکر میکنم میبنم نه اصلا نمیتونم کنترلش کنم باید امشب اول با من باشی بعدش برام مهم نیست
( ا/ت به دیوار چسبوندن و بین دستاش گیر انداخت و سرشو برد تو گردنش
ا/ت. (نفس نفس میزد) خواهش میکنم ولم کن ( بغض
هانا. یوجانگ....... یوجانگ..... کجایی پسر.. ؟.. ( ومد تو انبار که باعث شد یوجانگ سریع از ا/ت جدا بشه
یوجانگ. بله؟
هانا. معلومه کجایی تو پسر؟ گفتم بیای این دختر رو بیازی داخل بعد معلوم نیست داری اینجا چیکار میکنی....
یوجانگ. خوب حالا مگه چیشده؟
هانا. مهمون ها ومدن بیا باید برم داخل توام زود میری آشپزخونه ( رفت داخل خونه
یوجانگ. چه شانسی داری.... حسودیم شد ولی من کار خودمو میکنم خیالت راحت.. حالام زود برو آشپزخونه سریع باش ( رفت داخل
ا/ت. ( رفتم اشپز خونه... ههه.. شانس؟من اگه شانس داشتم گیر یه هول دختر بازی مثل تو نمی افتادم.... طبق رسممون چایی دم کردم و ریختم و منتظر موندم تا هانا صدام کنه تا دارد6یه بخش جدید و گند دیگه ای از زندگی نحسم بشم.. والبته که زیادم منتظرم نزاشت یک دقیقه بعد صدام کرد که برم و مت6با یه لبخند مصنوعی به استقبال فصل جدید زندگیم رفتم ... چای رو بردم و به همه تعارف کردم.. همشون یه جوری بهم زل زدن انگار تا حالا آدم ندیدن... یعنی واقعا خوشگل شدم که حتی هانا و یون سو هم با تعجب نگام میکنن..؟.. با حتما گند زدم به قیافه ام با ون عتیقه های یون سو....
کانگ چون سو ( خواهر داماد). ماشالا چه خانم خوشگلی.. چه باوقار
کانگ. هان جین. ( داماد همون پیر مرد 56 ساله)... با لبخند به ا/ت نگاه میکرد... و البته که پسراش هم با هوس بیشتری به ا/ت زل زده بودن و این نگاه ها از چشم ا/ت دور نبود
چون سو. خوب پس مبارکه به امید خدا فردا مراسم عقد و عروسی رو طبق قرارمون برگذار میکنیم
هانا. حتمااا
چند مین بعد
چون سو خوب عروس خانم تا فردا صبح خدافظ (لبخند
ا/ت. خدافظ ( لبخند زوری
ویو فردا
هانا. ا/تتتت....
ا/ت. بله؟
هانا. زود باش بیا برو حموم بعدم یوجونگ خانم با دخترش میچا میاد اینجا تا اراییشت کنن
ا/ت. باشه ( سرد و بی تفاوت و رفت و یه حموم 30 مینی گرفت و ومد موهاش رو خشک کرد و نشست روی صندلی که همسایه آرایش گرش با دخترش ومدن ( این ها از قبل ا/ت و مادرش رو میشناختن و خیلی باهم خوب بودن)
یوجونگ. مبارک باشه ا/ت شنیدم امشب عردسیته خاله
میچا. وایی ارهه امیدوارم خوشبخت بشی
ا/ت. عروسی؟ خوشبختی؟ امشب مراسم زنده بگور کردنه منه شبه دفن ارزوهام همراه با خودمه
میچا. چرا اخه ؟
ا/ت. ون پیر مرد با به اصطلاح همسر ایندم رسما من رو خریده این جشن و ساز و اهنگ پوشش هست.. من نمیخام ازدواج کنم
میچا. چییی؟ یه پیر مرد؟
ا/ت اهومم
یوجونگ. ا/ت. مطمنی نمیخای باهاش ازدواج کنی؟
ا/ت. معلومه که مطمنم ولی چاره ای جز پذیرفتنش ندارم
یوجونگ. من..... یه نقشه ای دارم که باهاش ازدواج نکنی
ا/ت. چه نقشه ایی؟
یوجونگ. باید فرار کنی....
ا/ت. چطوری ون بیرون همه منو میشناسن.
یوجونگ. کلاه لبه دار بزار و یه لباس ساده تنت کن نه لباس عروس یا یه چیز پر زرق و برق بعد برو بیرون و قائم شو ولی خونه ما ترو چون هانا احتمالا به ما شک کنه و ون جا رو هم بگرده یه جا قایم شو که نتونن پیدات کنن شب خودم دنبالت میگردم این پول هم داشته باش اگه گرسنت شد یه چیز بخری ولی هواست باشه کسی نشناستت
ا/ت. ازتون ممنونم خاله شما نجاتم دادین براتون جبران میکنم..... ( لباسش رو عوض کرد و و وسط شلوغی و بزن و برقص بیرون از خونه به بیرون رفت و........
ادامه دارد........
PART 5
یوجانگ. اومممم... فکر کردی ازت میگذرم؟ میزارم همین طوری خشک و خالی زنش بشی....؟... قبل ون باید با من باشی ( جلو میومد و با هر قدمش ا/ت عقب میرفت
ا/ت. تروخدا ولم کن.... زندگی من همینطوری گند هست تو گندترش نکن.. برو عقب... خواهش میکنم ازت برو
یوجانگ. نوچ..... هرجور فکر میکنم میبنم نه اصلا نمیتونم کنترلش کنم باید امشب اول با من باشی بعدش برام مهم نیست
( ا/ت به دیوار چسبوندن و بین دستاش گیر انداخت و سرشو برد تو گردنش
ا/ت. (نفس نفس میزد) خواهش میکنم ولم کن ( بغض
هانا. یوجانگ....... یوجانگ..... کجایی پسر.. ؟.. ( ومد تو انبار که باعث شد یوجانگ سریع از ا/ت جدا بشه
یوجانگ. بله؟
هانا. معلومه کجایی تو پسر؟ گفتم بیای این دختر رو بیازی داخل بعد معلوم نیست داری اینجا چیکار میکنی....
یوجانگ. خوب حالا مگه چیشده؟
هانا. مهمون ها ومدن بیا باید برم داخل توام زود میری آشپزخونه ( رفت داخل خونه
یوجانگ. چه شانسی داری.... حسودیم شد ولی من کار خودمو میکنم خیالت راحت.. حالام زود برو آشپزخونه سریع باش ( رفت داخل
ا/ت. ( رفتم اشپز خونه... ههه.. شانس؟من اگه شانس داشتم گیر یه هول دختر بازی مثل تو نمی افتادم.... طبق رسممون چایی دم کردم و ریختم و منتظر موندم تا هانا صدام کنه تا دارد6یه بخش جدید و گند دیگه ای از زندگی نحسم بشم.. والبته که زیادم منتظرم نزاشت یک دقیقه بعد صدام کرد که برم و مت6با یه لبخند مصنوعی به استقبال فصل جدید زندگیم رفتم ... چای رو بردم و به همه تعارف کردم.. همشون یه جوری بهم زل زدن انگار تا حالا آدم ندیدن... یعنی واقعا خوشگل شدم که حتی هانا و یون سو هم با تعجب نگام میکنن..؟.. با حتما گند زدم به قیافه ام با ون عتیقه های یون سو....
کانگ چون سو ( خواهر داماد). ماشالا چه خانم خوشگلی.. چه باوقار
کانگ. هان جین. ( داماد همون پیر مرد 56 ساله)... با لبخند به ا/ت نگاه میکرد... و البته که پسراش هم با هوس بیشتری به ا/ت زل زده بودن و این نگاه ها از چشم ا/ت دور نبود
چون سو. خوب پس مبارکه به امید خدا فردا مراسم عقد و عروسی رو طبق قرارمون برگذار میکنیم
هانا. حتمااا
چند مین بعد
چون سو خوب عروس خانم تا فردا صبح خدافظ (لبخند
ا/ت. خدافظ ( لبخند زوری
ویو فردا
هانا. ا/تتتت....
ا/ت. بله؟
هانا. زود باش بیا برو حموم بعدم یوجونگ خانم با دخترش میچا میاد اینجا تا اراییشت کنن
ا/ت. باشه ( سرد و بی تفاوت و رفت و یه حموم 30 مینی گرفت و ومد موهاش رو خشک کرد و نشست روی صندلی که همسایه آرایش گرش با دخترش ومدن ( این ها از قبل ا/ت و مادرش رو میشناختن و خیلی باهم خوب بودن)
یوجونگ. مبارک باشه ا/ت شنیدم امشب عردسیته خاله
میچا. وایی ارهه امیدوارم خوشبخت بشی
ا/ت. عروسی؟ خوشبختی؟ امشب مراسم زنده بگور کردنه منه شبه دفن ارزوهام همراه با خودمه
میچا. چرا اخه ؟
ا/ت. ون پیر مرد با به اصطلاح همسر ایندم رسما من رو خریده این جشن و ساز و اهنگ پوشش هست.. من نمیخام ازدواج کنم
میچا. چییی؟ یه پیر مرد؟
ا/ت اهومم
یوجونگ. ا/ت. مطمنی نمیخای باهاش ازدواج کنی؟
ا/ت. معلومه که مطمنم ولی چاره ای جز پذیرفتنش ندارم
یوجونگ. من..... یه نقشه ای دارم که باهاش ازدواج نکنی
ا/ت. چه نقشه ایی؟
یوجونگ. باید فرار کنی....
ا/ت. چطوری ون بیرون همه منو میشناسن.
یوجونگ. کلاه لبه دار بزار و یه لباس ساده تنت کن نه لباس عروس یا یه چیز پر زرق و برق بعد برو بیرون و قائم شو ولی خونه ما ترو چون هانا احتمالا به ما شک کنه و ون جا رو هم بگرده یه جا قایم شو که نتونن پیدات کنن شب خودم دنبالت میگردم این پول هم داشته باش اگه گرسنت شد یه چیز بخری ولی هواست باشه کسی نشناستت
ا/ت. ازتون ممنونم خاله شما نجاتم دادین براتون جبران میکنم..... ( لباسش رو عوض کرد و و وسط شلوغی و بزن و برقص بیرون از خونه به بیرون رفت و........
ادامه دارد........
- ۱۴.۵k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط