{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چویا

𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏
چویا :
من فقط یه اتاق می‌خواستم. یه تخت، یه میز، یه چراغ مطالعه و یه هم‌اتاقی که نفس کشیدنش مثل خرناس نباشه... اما نه... مثل اینکه زندگی طبق معمول نقشه های دیگه ای برام داشت .
در رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم ، یه پسر قدبلند با موهای قهوه ای که وسط اتاق، با حوله‌ای که به زور دور کمرش بسته بود، داشت با صدای بلند شعر می‌خوند. البته اگه بشه به چیزی که می‌خوند گفت "شعر". بیشتر شبیه طلسمی بود برای بیدار کردن شیاطین.
اون لحظه دوتا انتخاب داشتم. یا فرار کنم و یه خوابگاه دیگه پیدا کنم .. یا همون‌جا بمونم و کل سال رو عذاب بکشم.
وطبق معمول خودم با دستای خودم گورم رو کندم..
همون موقع بود که اون پسر چشمش افتاد بهم و شروع کرد به جیغو داد و با دستش بدنش رو پوشوند و رو به من گفت : چند وقته اونجا وایستادی ؟ .. داشتی منو دید میزدی؟ .. منح*رف!
تنها کاری که اون لحظه به ذهنم رسید بستن چشمام بود، نفسم رو با حرص فوت کردم بیرون و گفتم : اینطور نیست که از قصد این کارو کرده باشم، فقط نمیدونم تو چجور احمقی هستی که توی اتاقی که متعلق به منم هست برا خودت لخ*ت میچرخی
پسر چشماشو گرد کردو با صدای نسبتا بلند گفت : لخ*ت؟ این که حوله‌ست! آدم با حوله لخ*ت نیست!
چشمامو باز کردم و با ناامیدی دستم رو روی پیشونیم گذاشتم که نگاهم به ساعت افتاد. تازه ساعت ده صبح بود. این یعنی کلی وقت داشتم برای این‌که بفهمم قراره چه کابوسی در انتظارم باشه.
با بی حوصلگی چمدون رو دنبال خودم کشیدم و وسط اتاق ایستادم و نگاهی کلی به اتاق انداختم : وایسا ببینم .. تو تخت منو چسبوندی به تخت خودت ؟
پسر که تا اون لحظه مشغول تمیز کردن نافش بود، با چهره ای که داشت بزور جلوی خندش رو می‌گرفت، یکم سرش رو خاروند و بعد خونسرد جواب داد : اهم، چیزه ... از اول همین شکلی بود
چشم غره ای رفتم و زیر لب زمزمه کردم : آره جون خودت ..
اگه وجود اون مزاحم رو نادیده میگرفتم در کل اتاق جا دار و خوبی بود اما چشمم آب نمیخورد بتونم یه روزم با این عجوبه کنار بیام، هنوز شبیه اسکلا با حوله توی اتاق می‌چرخید.
قیافه احمقانش رو نگا، خدایا گیر چه احمقی افتادم .. گلوم رو صاف کردم و گفتم : .. میشه به چشمام لطف کنی و بری لباس بپوشی ؟
پسر سرجاش وایساد و نگاهی به خودش انداخت : یجا خوندم لخ*ت بودن میتونه خلاقیت آدم رو بیشتر کنه پس در نتيجه، خیر
اخمم غلیظ تر شد و جلو رفتم که پسر کمی جا خورد و عقب رفت : .. بهت هشدار میدم، اگه بخوای به این مسخره بازیا ادامه بدی یه روز خوشم برات نمیذارم پس حالا آدم باش و برو لباس بپوش ..
و بعد راهم رو به سمت تختا کج کردم و سعی کردم تخت خودم رو به یه سمت دیگه ببرم و در همون حین زمزمه کردم : لعنت به این شانس
تمام روز رو به چیدن وسایلام مشغول بودم و اتاق رو کاملا به دو بخش تقسیم کردم. اون پسر هم در تمام این مدت با یه تیشرت و شلوارک روی تختش دراز کشیده بود و با صدای بلند پلی استیشن بازی می‌کرد.
با همون اخم از اتاق خارج شدم و به سمت مدریت خوابگاه حرکت کردم نباید اجازه میدادم این مزاحم حواسم رو از درسام پرت کنه.
وقتی به دفتر رسیدم، آروم در زدم و بعد شنیدن بفرمایید داخل رفتم، مدیر خوابگاه یه مرد میانسال بود که میتونستم قسم بخورم، فقط سه تا تار مو روی سرش دیده می‌شد که اونم احتمالا با ژل مو چسبونده بود به سرش ...
مدیر بهم نگاه کرد و منتظر بود صحبت کنم ..
گلومو صاف کردم و گفتم: سلام .. روزتون بخیر .. من تازه امروز اینجا اومدم و ..
مدیر سریع پرید وسط حرفم: مشکلی پیش اومده؟
ادامه دادم: خب راستش آره میشه اتاقم رو با کس دیگه عوض کنم؟
مدیر به فکر فرو رفت و برای حرفه ای نشون دادن خودش توی لپتاپ روبه روش یه چیزایی تایپ کرد و بعد رو به من گفت: متاسفانه امکانش نیست .. ولی ترم بعدی میتونی
با ناامیدی نگاهش کردم ، حدس میزد اینطور بشه و از بخت بد راه برگشتی نبود پیش پرداخت خوابگاه رو کامل تسویه کرده بودم.
سری تکون دادم و گفتم : باشه ممنون
و بعد از اتاق مدیر خارج شدم .

شرط پارت بعد 30 لایک و ۱۰ کامنت🗯❤️
کپی به شرط اجازه😴
دیدگاه ها (۲)

سلام به هرکس که این متن رو میخونه زیاد تو معرفی و اینا خوب ن...

برای دیدن لباس راحتی که نیونگ پوشید برو صفحه بعد

#سناریو #درخواستی#چندپارتیپارت ۵وقتی توی اتاق خوابمونیم که ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط