رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۳۰
ویو دازای
چویا رفته بود تو چادر لباس هاشو عوض کنه
منم درگیر ماشملو بودم که چویا اومد رو صندلی نسشت و لب زد
چویا: با پدر مادرم زیاد میرفتم پیک نیک البته تو بچگیم
انگار خیلی خوشحال نبود
دازای: انصاف نیست تو لباس خواب پوشیدی و من هنوز لباس نپوشیدم هواست باشه میرم عوض میکنم میام
چویا: باشه( خنده)



دازای: اومدمممممم
چویا: خوش اومدیییی فکر نمیکردم با لباس خواب انقدر ناز بشی(حالا شده که )
دازای: خودتو دیدی ادم دلش میخاپ بگیره لقمه چپت کنه(حسود هم خودتی)
چویا:(خنده) حالا بیا ماشملو رو بهم بده
گرفتم سمتش و با لذت شروع کردن به خوردن
دازای: برای شام بیا گوشت کبابی درست کنیم
هومی کرد
چویا: دازایییییییی
دازای:جانننننننننن
چویا: بیا بازی کنیمم
درست مثل یه بچه شیرین و پر انرژی بود
دازای:چه بازی
چویا: نمیدونم بزار از چت چی پی تی بپرسم (همه جا هست ماشالله)
چویا: باید زیاد باشیم
دازای:اینجا چند تا ادم هست بریم بپرسیم ببینیم میان ؟
چویا:موافقم باهات
دیدگاه ها (۶)

رمان عشق جاودانپارت ۳۱ بلند شدیم و رفتیم تا دنبال عضو برای ب...

رمان عشق جاودانپارت ۳۲ این دخترا همینطور افتادن دنبالمون چون...

....

هنتای :: سوکوکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط