رمان عشق جاودان
رمان عشق جاودان
پارت ۳۱
بلند شدیم و رفتیم تا دنبال عضو برای بازی مون بگردیم که به یک اکیپ دخترانه برخوردیم. چهار نفر بودن
دازای: اونا خوبن ؟
چویا: آره خوبه ، بریم بهشون بگیم
دازای: باشه
رفتیم سمتشون
دازای: سلام
ناشناس: سلام
دازای: اممم ، ما میخوایم بازی کنیم و اعضا کم داریم ، میخواین بهمون ملحق بشید؟
دختر ها نگاهی بهم کردن
ناشناس: باشه میایم . فقط شما هستین یا افراد دیگه هم هستن؟
دازای: فقط ما دو نفر هستیم
ناشناس: باشه
دازای: پس میاین جایی که ما هستیم ، یا همینجا بازی کنیم ؟
ناشناس: میایم جایی که شما هستین
دازای: باشه ، پس دنبالمون بیاین
ویو چویا
دختر ها قبول کردن که بیان ، ما جلوتر به سمت چادرمون حرکت کردیم . من یه خورده از دازای عقب تر حرکت میکردم و صدای پچ پچ های دخترا رو میشنیدم
ناشناس: وایی چقدر اون پسره مو شکلاتی خوشگله
ناشناس: آره خیلی خوشگله ، ولی اون مو نارنجی هم خوبه
ناشناس: آره
ناشناس: بچه ها یخورده خطرناک نیست که داریم دنبال دوتا پسر ناشناس میریم؟
ناشناس:آیومی چقدر تو ترسویی
آیومی: خب شاید بخوان بلایی سرمون بیارن
ناشناس: هیکاری ، آیومی درست میگه ، ما همینطوری بهشون اعتماد کردیم و دنبالشون راه افتادیم بدون اینکه به این چیزا فکر کنیم
هیکاری: اَهه، الان دیگه نمیشه فرار کرد همراهشون میریم امیدوارم اتفاقی نیوفته
ناشناس: باشه
پارت ۳۱
بلند شدیم و رفتیم تا دنبال عضو برای بازی مون بگردیم که به یک اکیپ دخترانه برخوردیم. چهار نفر بودن
دازای: اونا خوبن ؟
چویا: آره خوبه ، بریم بهشون بگیم
دازای: باشه
رفتیم سمتشون
دازای: سلام
ناشناس: سلام
دازای: اممم ، ما میخوایم بازی کنیم و اعضا کم داریم ، میخواین بهمون ملحق بشید؟
دختر ها نگاهی بهم کردن
ناشناس: باشه میایم . فقط شما هستین یا افراد دیگه هم هستن؟
دازای: فقط ما دو نفر هستیم
ناشناس: باشه
دازای: پس میاین جایی که ما هستیم ، یا همینجا بازی کنیم ؟
ناشناس: میایم جایی که شما هستین
دازای: باشه ، پس دنبالمون بیاین
ویو چویا
دختر ها قبول کردن که بیان ، ما جلوتر به سمت چادرمون حرکت کردیم . من یه خورده از دازای عقب تر حرکت میکردم و صدای پچ پچ های دخترا رو میشنیدم
ناشناس: وایی چقدر اون پسره مو شکلاتی خوشگله
ناشناس: آره خیلی خوشگله ، ولی اون مو نارنجی هم خوبه
ناشناس: آره
ناشناس: بچه ها یخورده خطرناک نیست که داریم دنبال دوتا پسر ناشناس میریم؟
ناشناس:آیومی چقدر تو ترسویی
آیومی: خب شاید بخوان بلایی سرمون بیارن
ناشناس: هیکاری ، آیومی درست میگه ، ما همینطوری بهشون اعتماد کردیم و دنبالشون راه افتادیم بدون اینکه به این چیزا فکر کنیم
هیکاری: اَهه، الان دیگه نمیشه فرار کرد همراهشون میریم امیدوارم اتفاقی نیوفته
ناشناس: باشه
- ۲.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط