ادامه فلش بک
(ادامه فلش بک)
ویو ارباب(شکنجه گر اعضای فیک)
شب بود.. جونگکوک چهارساله تو بغل مامانش دراز کشید بود و مادرش موهاشو نوازش میکرد...پدرش رفته بود تا به جئون التماس کنه که بدهیشونو ببخشه و بچه هاشو نگیره...خانم لین (مادرش) حالش خوب نبود تک پسر و دخترش و فردا باید دو دستی تقدیم جئون میکردن...
™پسرم... بیداری
-بیدارم مامانی
باید به پسرش میگفت...که این آخرین شبشون کنار همه و باید خاطره سازی کنن بغضش گرفته بود
-خوبی مامان؟چرا گریه میکنی
™م..من خوبم،جونگکوک
-بله
™تو و خواهرت...تو خواهرت باید..باید از پیش ما برین
پس حقیقت داشت،پسر کوچولو صبح درست شنیده بود...مادر و پدرش داشتن اونارو به فرد دیگه ای میدادن بغض گلوشو گرفته بود یعنی دیگه شبا مامانش نبود که نوازشش کنه؟
-م..مامان من نمیخوام برم (گریه)
™گریه نکن پسرم...من همیشه پیشتم تو اینجا
خانم لین دستشو رو قلب پسرکش گذاشت..خیلی تند تند میزد و مشخص بود ترسیده
-من..من نمیخوام تو قلبم باشی میخوام همیشه کنارم باشی ازم دور نشی مامان لطفااا(گریه شدید)
™هیششش الان جیسو بیدار میشه... پسرم شاید دوباره تونستیم پیش هم باشیم به شرطی که جونگکوک کوچولوی من تحمل کنه باشه؟
-ا..اگه نزاری من پیشت بمونم با همه دعوا میکنم(بغض)
™اوه نه...تو پسر مهربونی هستی،یادت باشه بد اخلاقی اصلا قشنگ نیست....به همه محبت کن اگه محبت میخوای
اشکای پسرک ریخت خودشو بیشتر تو بغل مادر مهربونش جا داد..یعنی اونا قراره چجوری با خودش و خواهرش رفتار کنن؟اذیتشون میکنن؟
ویو ارباب(شکنجه گر اعضای فیک)
شب بود.. جونگکوک چهارساله تو بغل مامانش دراز کشید بود و مادرش موهاشو نوازش میکرد...پدرش رفته بود تا به جئون التماس کنه که بدهیشونو ببخشه و بچه هاشو نگیره...خانم لین (مادرش) حالش خوب نبود تک پسر و دخترش و فردا باید دو دستی تقدیم جئون میکردن...
™پسرم... بیداری
-بیدارم مامانی
باید به پسرش میگفت...که این آخرین شبشون کنار همه و باید خاطره سازی کنن بغضش گرفته بود
-خوبی مامان؟چرا گریه میکنی
™م..من خوبم،جونگکوک
-بله
™تو و خواهرت...تو خواهرت باید..باید از پیش ما برین
پس حقیقت داشت،پسر کوچولو صبح درست شنیده بود...مادر و پدرش داشتن اونارو به فرد دیگه ای میدادن بغض گلوشو گرفته بود یعنی دیگه شبا مامانش نبود که نوازشش کنه؟
-م..مامان من نمیخوام برم (گریه)
™گریه نکن پسرم...من همیشه پیشتم تو اینجا
خانم لین دستشو رو قلب پسرکش گذاشت..خیلی تند تند میزد و مشخص بود ترسیده
-من..من نمیخوام تو قلبم باشی میخوام همیشه کنارم باشی ازم دور نشی مامان لطفااا(گریه شدید)
™هیششش الان جیسو بیدار میشه... پسرم شاید دوباره تونستیم پیش هم باشیم به شرطی که جونگکوک کوچولوی من تحمل کنه باشه؟
-ا..اگه نزاری من پیشت بمونم با همه دعوا میکنم(بغض)
™اوه نه...تو پسر مهربونی هستی،یادت باشه بد اخلاقی اصلا قشنگ نیست....به همه محبت کن اگه محبت میخوای
اشکای پسرک ریخت خودشو بیشتر تو بغل مادر مهربونش جا داد..یعنی اونا قراره چجوری با خودش و خواهرش رفتار کنن؟اذیتشون میکنن؟
- ۱۰.۲k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط