فیکشنریندوهایتانی
╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 26 :
قبل از اینکه در باز بشه چند بار برای لبخند زدن به ریندو تمرین کردم و همزمان که در باز میشد صاف وایستادم .
ران همون لحظه که درو باز کرد کادو رو از دستم چنگ زد و برگشت تا بره .
با ابروی بالا رفته از تعجب که البته برای رفتار یه عوضی مثل اون طبیعی بود دنبالش وارد خونه شدم و همسو به موزیک بدنمو تکون دادم .
بلند گفت و جعبه رو کنار هدیه های دیگه روی میز انداخت : فکر نمی کردم یادت باشه .
نیشخند افاده ای و پر غرور کنار لبش آتیشیم می کرد و بهم یادآوری کرد که به همین خاطر مثل دستمال استفاده شده دورش انداختم .
گفتم : یادم نبود ، ریندو دعوتم کرد .
گفت : آها ، که اینطور .
پرسیدم : کجاست ؟
یه دست بزرگ روی کمرم لغزید و و به پشت عقبم کشید .
برگشتم و به ریندو که موهاش رو محکم دم اسبی بسته بود نگاه کردم .
دو تیکه موی باریک از جلوی موهاش کنار صورتش افتاده بود ، مثل چتری هایی که بلند شدن و تا روی چانهی استخونیش پایین اومدن .
بدون نگاه به من به ران گفت : بهم نگفتی اومده !
ران بطری داخل دستشو تکون داد و بی میل به وسط خونه که به عنوان یه پیست رقص ازش استفاده می کردن خیره شد .
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 26 :
قبل از اینکه در باز بشه چند بار برای لبخند زدن به ریندو تمرین کردم و همزمان که در باز میشد صاف وایستادم .
ران همون لحظه که درو باز کرد کادو رو از دستم چنگ زد و برگشت تا بره .
با ابروی بالا رفته از تعجب که البته برای رفتار یه عوضی مثل اون طبیعی بود دنبالش وارد خونه شدم و همسو به موزیک بدنمو تکون دادم .
بلند گفت و جعبه رو کنار هدیه های دیگه روی میز انداخت : فکر نمی کردم یادت باشه .
نیشخند افاده ای و پر غرور کنار لبش آتیشیم می کرد و بهم یادآوری کرد که به همین خاطر مثل دستمال استفاده شده دورش انداختم .
گفتم : یادم نبود ، ریندو دعوتم کرد .
گفت : آها ، که اینطور .
پرسیدم : کجاست ؟
یه دست بزرگ روی کمرم لغزید و و به پشت عقبم کشید .
برگشتم و به ریندو که موهاش رو محکم دم اسبی بسته بود نگاه کردم .
دو تیکه موی باریک از جلوی موهاش کنار صورتش افتاده بود ، مثل چتری هایی که بلند شدن و تا روی چانهی استخونیش پایین اومدن .
بدون نگاه به من به ران گفت : بهم نگفتی اومده !
ران بطری داخل دستشو تکون داد و بی میل به وسط خونه که به عنوان یه پیست رقص ازش استفاده می کردن خیره شد .
- ۱.۱k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط