{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 28 :

گفتم : روبان های توی موهامو فقط برای اینکه میدونستم تو از این رنگ خوشت میاد زدم .

بهم نگاه خیره انداخت و همزمان بلند شد و روبه روم وایستاد : از کجا می دونستی رنگ مورد علاقه‌م چیه ؟

صادقانه گفتم : از ران پرسیدم ‌.

متاسفانه صداقت من برای ریندو مثل یه خنجر بود که توی سینه‌ش فرو می کردم .
اصلا برای همین ناراحت می شد و انقدر شدید عنق می شد .

بطری ای که دستش بود رو برداشت و روی لب هاش گذاشت و همزمان یه شکلک تمسخر آمیز دراورد ‌، گفت : بازم ران !

چشم هامو توی حدقه چرخوندم و به سمت مخالفش نگاه کردم .
واقعا حرفی برای گفتن نداشتم و هیچ حقیقتی رو هم بهش بدهکار نبودم ، من مثل کف دست صاف و صادق بودم و اگه نمیخواست باهاش رو راست باشم پس این مشکل خودش بود .

به جمعیت خیره شدم و همه‌ی این حرف هارو بهش زدم ، مخصوصا اینکه بهش برای هیچی بدهکار نیستم و روی این موضوع کاملا پا فشاری کردم .

گفت : منم نگفتم بهم بدهکاری .

زمزمه کردم : خوبه !
حق نداری هم که بگی .

دوباره به هم خیره شدیم ، با چشم هایی که برای هم دیگه چاقو کشیده بودن و آماده‌ی حمله ور شدن به هم دیگه بودن .
دیدگاه ها (۴)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

فصل دوم:␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌----...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

پارت یک زندگی شیرین

پارت 50

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط