❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 212♡。)
و بابا کلافه چشماش رو چرخوند و سرشو تکون داد
و گفت : هنوز سر اون اخلاق گندت هستي؟
همه خندیدیم. جونگکوک با خنده گفت : هنوز هستم..
بابا : و میخوای چیکار کني؟
جونگکوک : پزشکي کشاورزي و فرماندهي قصر شما..مثل الان..
به من نگاه کرد و گفت : میخوام کلبه محقرانه ام رو براي حضور عروسم آماده کنم.
قول میدم همه تلاشم رو بکنم که خوشبختش کنم میدونم ثروتمد نیستم اما عاشق كريستينام و براي اسایشش هرکاری میکنم
و حاضرم جونمم بدم تا خوشبختش کنم.
عاشقونه نگاش کردم.
دین : خوبه پس..مدام ميري و مياي و كريستينا رو هم مياري..تازه نزدیکم هستن..ماهم میریم پیششون..جونگکوک
با لبخند سر تکون دادم.
جونگکوک دستم رو گرفت و پیشونیمو بوسید.
با ذوق چشمام رو بستم.
دستمو نوازش کرد. اروم گفت : ديدي بوسیدمت؟
ریز خندیدم
بابا : عروسیتون..سه روز بد يمني مياره..اون دفعه سه روز بود.. بود.
این دفعه چهار چهار روز دیگه عروسیتون رو برگذار میکنم..خوبه؟
من و جونگکوک شاد و اروم خندیدیم و
جونگکوک اروم گفت : بله...خوبه..
بابا بازوش رو سمت مامان گرفت.
مامان شاد و پرانرژي در حالیکه بهمون خیره بود دستش رو دور بازوي بابا حلقه کرد
و گفت : عزيزاي دل من..دیدن عروسي شما ارزوي منه.. جونگکوک اروم گفت : میبینین ملكه.. ميبينين..
وبا عشق زل زد به من.
بابا انگشت اشاره شو سمت جونگکوک گرفت
و گفت : هي داماد..دختره رو قفل و زنجیر کن.
این دفعه از دستت در بره گردنتو میزنم...
همه بلند زدیم زیر خنده.
یه خنده پردرد از حوادث گذشته و شاد از اینده بابا و مامان با خنده رفتن
دين بهمون لبخندي زد و دستي به شونه جونگکوک زد
و رفت. با خروجش بدون لحظه اي درنگ لباي جونگکوک لبامو قفل کرد.
خندیدم و همراهیش کردم.
گرم و با عشق محکم منو به خودش فشرد
و چشماشو بست و داغ بوسیدم.
منم چشمامو بستم و با آرامش و هیجان شدید همراهیش کردم.
(。♡part 212♡。)
و بابا کلافه چشماش رو چرخوند و سرشو تکون داد
و گفت : هنوز سر اون اخلاق گندت هستي؟
همه خندیدیم. جونگکوک با خنده گفت : هنوز هستم..
بابا : و میخوای چیکار کني؟
جونگکوک : پزشکي کشاورزي و فرماندهي قصر شما..مثل الان..
به من نگاه کرد و گفت : میخوام کلبه محقرانه ام رو براي حضور عروسم آماده کنم.
قول میدم همه تلاشم رو بکنم که خوشبختش کنم میدونم ثروتمد نیستم اما عاشق كريستينام و براي اسایشش هرکاری میکنم
و حاضرم جونمم بدم تا خوشبختش کنم.
عاشقونه نگاش کردم.
دین : خوبه پس..مدام ميري و مياي و كريستينا رو هم مياري..تازه نزدیکم هستن..ماهم میریم پیششون..جونگکوک
با لبخند سر تکون دادم.
جونگکوک دستم رو گرفت و پیشونیمو بوسید.
با ذوق چشمام رو بستم.
دستمو نوازش کرد. اروم گفت : ديدي بوسیدمت؟
ریز خندیدم
بابا : عروسیتون..سه روز بد يمني مياره..اون دفعه سه روز بود.. بود.
این دفعه چهار چهار روز دیگه عروسیتون رو برگذار میکنم..خوبه؟
من و جونگکوک شاد و اروم خندیدیم و
جونگکوک اروم گفت : بله...خوبه..
بابا بازوش رو سمت مامان گرفت.
مامان شاد و پرانرژي در حالیکه بهمون خیره بود دستش رو دور بازوي بابا حلقه کرد
و گفت : عزيزاي دل من..دیدن عروسي شما ارزوي منه.. جونگکوک اروم گفت : میبینین ملكه.. ميبينين..
وبا عشق زل زد به من.
بابا انگشت اشاره شو سمت جونگکوک گرفت
و گفت : هي داماد..دختره رو قفل و زنجیر کن.
این دفعه از دستت در بره گردنتو میزنم...
همه بلند زدیم زیر خنده.
یه خنده پردرد از حوادث گذشته و شاد از اینده بابا و مامان با خنده رفتن
دين بهمون لبخندي زد و دستي به شونه جونگکوک زد
و رفت. با خروجش بدون لحظه اي درنگ لباي جونگکوک لبامو قفل کرد.
خندیدم و همراهیش کردم.
گرم و با عشق محکم منو به خودش فشرد
و چشماشو بست و داغ بوسیدم.
منم چشمامو بستم و با آرامش و هیجان شدید همراهیش کردم.
- ۱.۵k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط