❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 221♡。)
جونگکوک بي وقفه و با عشق لبامو بوسید. همه دست زدن و هورا کشیدن و باز گل سالن پر از هلهله ي شادي بود.
لبامو رها کرد.
خندیدم و دستامو دورگردنش محکم کردم. منو توي بغلش کشید.
با آرامش سرم رو روي سينه اش گذاشتم. محکم منو به خودش چسبوند.
خيلي خيلي خوشحال و هیجان زده بودم و امشب بهترین
شب عمرم بود. بهترین شب.
همگي ما رو تا کالسکه همراهی کردن
همه با شادی و لبخند نگامون میکردن و برامون ارزوي
خوشبختي داشتن.
مامان و بابا و دين و نلي اومدن کنارمون.
مامان بغلم کرد.
اشکش اروم جاري شد و گفت : فرشته من امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت باشي.. زود به زود بیا پیشم..
و از آغوشش بیرون کشیدم و گفت : همونجوری که قصر رو میپیچوندی حالا خونه جونگکوک رو بپیچون بیا پیشمون خوب؟؟
جونگکوک الكي دلخور گفت : اي بابا.. یادش ندین دیگه..
همه زدیم زیر خنده با بغض خندیدم.
جونگکوک : از این چیزا یادش بدین اصلا نمیبرمش ..بمونه پیش خودتون
همه خندیدیم
با غیض زدم تو بازوش و گفتم : دلت میاد؟
خیره شد تو چشمم و لبخند باريکي زد
و گفت : من غلط بکنم. دلی که بیاد تو رو تنها بذاره دل نیست که سنگه...
همه از لحن صادقانه اش ریز خندیدیم.
عاشقونه نگاش کردم
بابا : خوبه حالا از این نگاهها بعدا به هم بکنین.
همه خندیدیم
با شرم لبم رو گاز گرفتم و سر پایین انداختم. بابا اومد جلو و روي موهام رو بوسید و با اینکارش سرم
بالا اومد.
منو تو بغلش کشید و اروم کنار گوشم گفت : نمیدونی چقدر خوشحالم که دخترم داره خوشبخت میشه..میدونم که میشه چون به جونگکوک و حسش به تو مطمینم...فقط...
اروم و نگران گفتم : فقط؟؟
سریع گفت : نه... جای نگرانی نیست.. فقط میدونم جونگکوک مغروره..
خوب مرده نتونستم و نمیتونم بهش بگم کمبودي داشتین بیاین سراغم چون میدونم ناراحت میشه ولی به تو میگم..هرچي که خواستین...هرچي فقط کافیه خبرم كنين
پارت هدیه 💫
شب خوش دخترا حدس بزنید کی داره از خستگی و سر درد میمیره اما بازم براتون پارت گذاشته.... درسته بنده اگه فردا شب پارت هدیه میخواهید لایک های رو از 85 بالا ببرید ببینم چیکار میکنید
(。♡part 221♡。)
جونگکوک بي وقفه و با عشق لبامو بوسید. همه دست زدن و هورا کشیدن و باز گل سالن پر از هلهله ي شادي بود.
لبامو رها کرد.
خندیدم و دستامو دورگردنش محکم کردم. منو توي بغلش کشید.
با آرامش سرم رو روي سينه اش گذاشتم. محکم منو به خودش چسبوند.
خيلي خيلي خوشحال و هیجان زده بودم و امشب بهترین
شب عمرم بود. بهترین شب.
همگي ما رو تا کالسکه همراهی کردن
همه با شادی و لبخند نگامون میکردن و برامون ارزوي
خوشبختي داشتن.
مامان و بابا و دين و نلي اومدن کنارمون.
مامان بغلم کرد.
اشکش اروم جاري شد و گفت : فرشته من امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت باشي.. زود به زود بیا پیشم..
و از آغوشش بیرون کشیدم و گفت : همونجوری که قصر رو میپیچوندی حالا خونه جونگکوک رو بپیچون بیا پیشمون خوب؟؟
جونگکوک الكي دلخور گفت : اي بابا.. یادش ندین دیگه..
همه زدیم زیر خنده با بغض خندیدم.
جونگکوک : از این چیزا یادش بدین اصلا نمیبرمش ..بمونه پیش خودتون
همه خندیدیم
با غیض زدم تو بازوش و گفتم : دلت میاد؟
خیره شد تو چشمم و لبخند باريکي زد
و گفت : من غلط بکنم. دلی که بیاد تو رو تنها بذاره دل نیست که سنگه...
همه از لحن صادقانه اش ریز خندیدیم.
عاشقونه نگاش کردم
بابا : خوبه حالا از این نگاهها بعدا به هم بکنین.
همه خندیدیم
با شرم لبم رو گاز گرفتم و سر پایین انداختم. بابا اومد جلو و روي موهام رو بوسید و با اینکارش سرم
بالا اومد.
منو تو بغلش کشید و اروم کنار گوشم گفت : نمیدونی چقدر خوشحالم که دخترم داره خوشبخت میشه..میدونم که میشه چون به جونگکوک و حسش به تو مطمینم...فقط...
اروم و نگران گفتم : فقط؟؟
سریع گفت : نه... جای نگرانی نیست.. فقط میدونم جونگکوک مغروره..
خوب مرده نتونستم و نمیتونم بهش بگم کمبودي داشتین بیاین سراغم چون میدونم ناراحت میشه ولی به تو میگم..هرچي که خواستین...هرچي فقط کافیه خبرم كنين
پارت هدیه 💫
شب خوش دخترا حدس بزنید کی داره از خستگی و سر درد میمیره اما بازم براتون پارت گذاشته.... درسته بنده اگه فردا شب پارت هدیه میخواهید لایک های رو از 85 بالا ببرید ببینم چیکار میکنید
- ۶۰۷
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط