{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه ای دارم!

قصه ای دارم!
غصه ام در دل آن جامانده
گاه گاهی دل من میگیرد
بیشتر هنگام غروب
در همان وقت خدا نیز پر از تنهایست
جز خدا نیز کسی تنها نیست
وخدایی که در این نزدیکیست
در همین لحظه به هنگام طلوع
که اذان سردادند
من وضو خواهم ساخت…
اشک چشمانم را
تابه سر منزل زیبای حقیقت برسم…
اگر روزی دلم گرفت، یادم باشد،
که خدای من این‌جاست، همین نزدیکی‌ها
و من تنها نیستم…
دیدگاه ها (۳)

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها (قسمت پایانی)

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیرد بیش...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیرد بیش...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیردبیشت...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیردبیشت...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیردبیشت...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیرد بیش...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیردبیشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط