{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه ای دارم!

قصه ای دارم!
غصه ام در دل آن جامانده
گاه گاهی دل من میگیرد
بیشتر هنگام غروب
در همان وقت خدا نیز پر از تنهایست
جز خدا نیز کسی تنها نیست
وخدایی که در این نزدیکیست
در همین لحظه به هنگام طلوع
که اذان سردادند
من وضو خواهم ساخت…
اشک چشمانم را
تابه سر منزل زیبای حقیقت برسم…
اگر روزی دلم گرفت، یادم باشد،
که خدای من این‌جاست، همین نزدیکی‌ها
و من تنها نیستم…
دیدگاه ها (۳)

زندگی به تو میخندد هنگامی که ناراحتی. زندگی به تو لبخند میزن...

جهان به این بزرگی مال من است…اگرچه اپارتمان های آسمانخراشی ن...

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور ک...

زندگی رویا نیستزندگی زیبایی‌ستمی‌توانبر درختی تهی از بار، زد...

خورشید امروز هم طلوع کرد تا به ما یادآوری کند...امید، هرگز غ...

هنر دروغ گفتن

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها (قسمت پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط